دل‌نوشته‌ها

زیباترین پرسپکتیو عالم

یک دلنوشته خاص

زیباترین پرسپکتیو عالم

یک دلنوشته خاص

ساعتی از غروب گذشته است. بازهم خسته از یک روز پرفراز و نشیب دارم از دانشگاه برمی گردم سمت خانه. مثل همیشه سنگین و بغض آلود از حال هوای مه گرفته محیطی که مجبورم تحملش کنم.

مسیرم را تغییر می دهم به سمت شهیدآباد.

درخلوت و سکوت آنجا، احساس آرامشی عجیب به من دست می دهد. کمی قدم می زنم بین ردیف ردیف عشق فراموش شده و زیر لب زمزمه می کنم هرآنچه را که بر دلم سنگینی می کند.

اشک هایم را با آستین لباسم پاک می کنم ومی آیم و می نشینم روی سکوی سیمانی ابتدای یک ردیف و به تصویر مقابلم خیره می شوم . ( همین تصویر پایین)

عاشق این تصویرم. زیباترین پرسپکتیو عالم. هر بار که می آیم دقایقی  از همین زاویه  زل می زنم به روبرویم.

 

دست وحید را روی شانه ام حس می کنم . ردیف مزارها را با انگشت نشانم می دهد و  با همان ارامش همیشگی اش می گوید :

«علی! نگاه کن. این همه آدم به کمال رسیده اند »

و من حسرت زده تر از قبل همچنان نگاه می کنم و بغضی که انگار سراسر وجودم را فرا می گیرد.

من نگاه می کنم و وحید هم نگاه می کند. ثانیه ها همینطور می گذرد و من و وحید همچنان نگاه می کنیم و فقط سکوت  است و بغض . . .

من هنوز دارم اشک هایم را با آستین لباسم پاک می کنم که صدای موتور ۷۰ وحید مرا به خود می آورد.

– علی! بریم؟

برمی گردم سمت وحید.

و باز هم او نیست.

سکوت است و تاریکی . همین.

دست و رویم را می شویم و دوباره با آستین لباسم صورتم را پاک می کنم.

من و وحید همکلاس بودیم و از آن روز که باهم می آمدیم اینجا، یا می رفتیم بهشت علی کنار مزار همسطح زمین و سیمان پوش بهمن درولی یا کنار مزار شهید مصطفی کمال که وحید علاقه زیادی به او داشت، ۱۶ سال می گذرد.

من و دکتر یامین پور سال ۷۶ درب مسجد نجفیه دزفول

و من وقتی توی گلزار قدم می زنم ، همیشه یاد آن روزها می افتم و به وحید پیامک می زنم که به یادت هستم و دوباره با آستین لباسم اشکم را پاک می کنم.

سال هاست که وحید رفته است تهران و برای خودش شده است «دکتر وحید یامین پور» و یک مجری مشهور و سخنرانی معروف.

و من ، اینجا ، کنار قاب هایی که باآنها حرف می زنم ، یادآن روزهامان می افتم که این همه دیوار نبود.

راستی باید بروم سری بزنم به حاج ابراهیم (جانباز شهید حاج ابراهیم مقامیان که تازه مسافر شده است)

چند مدتی است خوش بحالش شده است و از حرف زدن با سید جمشید سیر نمی شود.

باید بروم کنار حاج ابراهیم.

بروم کمی به او رو بزنم.

حاج ابراهیم دردفراق کشیده است. شاید او سبب خیری شود.

راه می افتم و دوباره همان حرف وحید می پیچد توی گوشم.

«علی! نگاه کن! این همه آدم به کمال رسیده اند»

و من، قدم زنان، دوباره به این فکر می کنم که برای کثیف بودن آستینم ، چه بهانه ای سرهم کنم . . .

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا