دل‌نوشته‌ها

و امروز چقدر « بی شهید » شده ایم!

سفری به کودکی های با شهید بودنمان!

 

بچه بودیم دیگر. با تمام قوانین و قاعده های بچگی . . .

اما آن جنگ لعنتی دنیای بچگی مان را به هم ریخته بود.

و جنگ با تمام سختی هایش فقط و فقط یک واژه را برایمان پر رنگ کرده بود و آن هم واژه ی «شهید» بود.

واژه ای که همه جوره گره خورده بود به زندگی هایمان  و به قول دزفولی ها ، خمیر زیستنمان را  انگار با این واژه «شِشتِه» بودند. از قصه های مادر و مادربزرگ بگیر تا بازی هایمان در کوچه و خیابان و  تا مدرسه رفتن و درس خواندنمان.

از دانه دانه ی تسبیح اتفاقات کودکی مان ، نخِ «شهید» گذشته بود و ما طراوتش را حس می کردیم، بدون اینکه درکی از عظمت و کمالات و برکاتش داشته باشیم.

واژه ی «شهید» همه جا بود. همه جا حضور داشت، مثل خودِ شهید. البته ما آن روزها این حضور و زنده بودن شهید را نمی فهمیدیم و همین بود که وقتی آقا معلم حضور و غیاب می کرد ، بدون اینکه بدانیم چرا ، باید بجای «حاضر»  می گفتیم «شهید…»

در همه ی تمثیل های معلم هایمان رنگ و بویی از شهید بود و حتی زنگ های ورزش ، «یک. . .»«دو. . .»  «سه. . . » هایمان ، «چهار» نداشت. به جای «چهار» هم می گفتیم : «شهید. . .»

در مدرسه ، صف که می گرفتیم، «از جلو نظام . . . » داشتیم که وقتی آقای ناظم «خبردار. . . »ش را کشیده و کوبنده می گفت، باز هم ما جواب می دادیم: «شهید»

مداد قرمز که دیگر پایه ثابت نقاشی هایمان بود تا برای آن مردِ افتاده بر زمین ، قطره های خون بکشیم. حالا اگر توپ و تانک و موشک هم بلد بودیم، چاشنی اش می کردیم، اما اینکه جای گلوله را روی سینه ی قهرمان نقاشی مان قرمز کنیم، ردخور نداشت.

چقدر «شهید» جریان داشت در زندگی هایمان.

جمله ی اول انشاهایمان بی بروبرگرد شده بود: «به نام الله پاسدار حرمت خون ِ شهیدان . . . »

در جنگ بازی های توی محله ، گاهی هم «شهید» می شدیم  و می افتادیم روی زمین. لذت شهید شدنش می ارزید به گوشی که مادر بخاطر کثیف شدن لباس هایمان می پیچاند.

در خریدهای مادر و مادربزرگ ها هم «شهید» جریان داشت. از پارچه هایی که هر سال برای روقبری و پرده ی جعبه آیینه ها می خریدند، تا گلاب پاش ها و خوراکی هایی که هر هفته می خریدند برای شهیدآباد .

چقدر شهید جریان داشت در زندگی هایمان.

گُل به گُلِ شهر، تصویرِ گل هایی بود که بزرگترها می گفتند برای ما پرپر شده اند!

حتی اسم هایمان را که انتخاب می کردند، اولویت اول با نام دایی و عمو و برادر شهیدمان بود. می گفتند اسمِ «شهید» باید زنده بماند.

در قصه هایی که مادر و مادربزرگ می گفتند، «شهید» موج می زد.

بزرگترها آدرس که می دانند ، شاخص و نشانه هایش خانه ی شهدا بود و چه حرمتی داشتند پدر و مادرهای شهدا بین مردم!

و در خیال پردازی هایمان  همیشه «شهید» حضور داشت و همین بود که حتی گاهی در خواب هایمان هم «شهید» می دیدیم. حالا یا دایی و عمو بود یا تصویری از قصه ی مادربزرگ.

چقدر شهید جریان داشت در زندگی هایمان.

حتی وقتی عروسی دایی و خاله و عمو و عمه بود، یکی از مشترکاتی که در اوج جشن خودنمایی می کرد، عکس پدرها و برادرها و دایی ها و عموهای شهیدی بود که عروس و داماد در دست می گرفتند.

بچه بودیم دیگر ! دلیلش را نمی فهمیدیم که چرا همیشه در دست های عروس و دامادهای عروسی هایمان یک یا چند قاب عکس شهید وجود دارد.  اما حتما بزرگترها می فهمیدند! چرا که زن ها با دیدن بغل کردن قاب عکس شهید توسط عروس و داماد، لابلای «سلام بر علی را. . .  صلوات بر محمد»ی که اوج شادی شان را بروز می داد بغض می کردند و آنگاه که پدرها عروس و داماد را دست به دست می دادند ، زن ها ما بین خواندن « دَسشَه وَنیم مینِ دَسش بِرازه» در حالی داشتند کف می زدند، ، اشک هایشان  را با پَر شال ها و روسری های سبزشان پاک می کردند.

آنجا ما خوش بودیم به نقل های سفیدی که مادربزرگ ها روی سر عروس و داماد می ریختند و برای جمع کردنش، گاه زیر و دست و پا می ماندیم.

عصرهای پنجشنبه، برنامه ای نداشتیم جز شهیدآباد رفتن. چقدر می چسبید! نه اینکه بگویید درکی داشتیم از اینکه چرا هر هفته می رویم شهیدآباد. نه! بچه بودیم دیگر!

دلمان خوش بود به آن «علاگه»های قرمزی که پر از خوراکی بود. از چشم ما،  آنچه روی مزارها پهن می شد ، روقبری نبود! سفره بود! سفره ای پر از خوراکی های رنگارنگ. خوراکی هایی که به قول امروزی ها ، «مِنوباز» بود. نگاه به جعبه آیینه و قبر شهید نمی کردیم، نگاهمان به روقبری ها و خوراکی های روی آن بود که کدامش چشممان را می گیرد.

مادرها بهترین خوراکی ها را می آوردند شهیدآباد و به دست آوردنش برای ما کاری نداشت. کافی بود کمتر از چند ثانیه روبروی یک مزار بایستی. فاتحه که حالی مان نبود. مادر شهید تا نگاهش بهمان می افتاد خودش صدایمان می زد: «بیو کووَکم! بیو برارُم! بِیو عزیزم! بیو دا.. چه مَخی رولَم . . .» و ما چقدر مظلومانه خودمان را نزدیک می کردیم به آن خوراکی که چشممان را گرفته بود و بر می داشتیم.

گلزار شهیدآباد دزفول – قطعه ۲- سال ۱۳۶۱

تنها ماه رمضان ها بود که رغبتی نداشتیم برای شهیدآباد آمدن.  آخر سفره ها ، شما بخوانید همان روقبری ها بجز یک قرآن و یک گلاپ پاش ، متاعی در خور ما نداشت!  و چقدر ماه رمضان های شهیدآباد کِسِل کننده بود.

بچه که بودیم ، چقدر شهدا جریان داشتند در زندگی هایمان و چه شیرین بود حضورشان با اینکه ما در حد بچه بودنمان می فهمیدیمشان و همان فهم اندک چقدر طراوت و برکت داشت برایمان.

و امروز چقدر «بی شهید» شده ایم.

در زندگی هایمان! در کوچه کوچه های شهرمان! در قصه ی زیستنمان! در تفریحمان! در جشن هایمان! در عبادتمان! در شغل مان! در لحظه لحظه ی بودنمان!

چقدر بی شهید شده ایم!

و امروز صبح وقتی رفتم تا چند دقیقه ای قدم بزنم لابلای مزار شهدا، همه ی این تصاویر از پیش چشمانم گذشت.

داغِ همه ی اتفاقاتِ بی شهید شدنمان یک طرف، داغ نبودن روقبری های رنگارنگ و مادران لبخند به لب و آن علاگه های قرمز پر از خوراکی یک طرف.

چقدر فضای شهیدآباد شبیه ماه رمضان های کودکی ام شده است.

خشک و خالی.

ای کاش روقبری ها و آن مادرهای لبخند به لب را بود . . .  خوراکی به جهنم! انگار صفای شهیدآباد بسته بود به لبخند آن مادرها!

دلم دارد می ترکد.

از بی شهیدی! از بی مادرشهیدماندنمان! از بی پدر شهید ماندنمان!

از مزارهای بدون روقبری و جعبه آیینه هایی که پرده هایشان کهنه شده است!

از مزارهای خاک گرفته!

امان از بی شهیدی …

و امروز  چقدر بی شهید شده ایم!

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

یک نظر

  1. سلام
    آری امان از مزارهای خاک گرفته!
    ولی من زمانیکه در مابین ردیف های مزار مطهر شهدا آرام آرام قدم می زنم و نام شهدا را میخوانم هر کدامشان ولو لحظه‌ای مرا با خودش به آن دوران می برد دلم به این خوش است و با خودم میگویم حتما اینجا محل عبور ومرور فرشتگان الهی برای زیارت قبور مطهر شهداست پس چقدر مقدس است این قطعه از زمین خدا
    چرا که آنها که این شهدا را در زمان حیات شان می شناختند و یا با آنها از نزدیک خاطره دارند میدانند که چه گوهرها بودند آنها . در آن زمان سرخوش بودیم از اینکه این دوستان ما چه خوبند و چه از با هم بودنمان لذت می بردیم ولی هرگز فکر نکردیم که این دوران خوش با رفتن این جوانان مطهر و مومن چند روز بیشتر با ما نخواهد بود و هرگز این روزها را متصور نمی شدیم مگر میشود دیگر با این شهدا زندگی نکرد!
    ولی حالا ما ماندیم و عکسها و خاطره آنها و دوران بی شهیدی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن