تاریخ‌نگاری

پیامی از آسمان

به بهانه یادواره سیزده شهید حمله موشکی به مسجد نجفیه

بالانویس ۱ :

کمتر از ۱۰ ساعت داریم تا یادواره ۱۳ شهید موشکی مسجدمان.  بر خلاف سال پیش که الف دزفول ۵ شب برای بچه ها روضه داشت ، امسال هر کس مرا می دید ، از سکوت الف دزفول انتقاد می کرد.

 بالانویس ۲ :

همیشه گفته ام ، تا خاطره ای ، مطلبی ، حرفی ، حدیثی با دلم بازی نکند ، الف دزفولی اش نمی کنم. این مطلب را هم از پشت پرده های اشکی می نویسم که تردیدم را برای نوشتن دارند می شویند.

 

 

از همان دو ماه پیش که قرار شد مجری یادواره باشم ، نگاهم به تصاویر این سیزده نفر متفاوت بود. روزشماری می کردم برای امروز.

تا اهل نجفیه نباشی و تا برای این بچه ها  مراسم نگرفته باشی ، سخت است بدانی و درک کنی دلیل این لحظه شماری را. آخراین سیزده نفر ،متفاوتند .

دلیل تفاوتش را باید حس کرده باشی ، به گفتن نمی آید.

بچه های مسجد دیگر یقین دارند که این سیزده نفر با هم ، از بهشت بر می خیزند و می آیند توی مراسم.

و تو کجای دنیا را بگردی که بخواهی بوی سیزده شهید و حضور سیزده آسمانی را با هم حس کنی.

داشتم ازننوشتن می گفتم.

از اینکه امسال در به در بودم که الف دزفول از کجا بگوید ، چه بگوید ؟

چشمم را می چرخاندم و نگاهم را می دواندم.

حس می کردم این سیزده نفر دارند امروز و فردایم می کنند تا بگویند چه بنویس . . .

و دیشب به زبان بی زبانی گفتند که چه بنویس . . .

تردید دارم در نوشتن . چون خواب را بازگو کردن ، آن هم توی چنین فضایی کار درستی نیست و اصولا به هر خوابی نمی شود استناد کرد.

ولی دیدم که الف دزفول میهمان هایش اکثرا اهل دلند.

بین این امواج تردید ، گفتم بنویسم تا خدا چه بخواهد.

دیشب تا دیروقت با بچه توی مسجد بودیم برای سر و سامان دادن به کارها.

داشتم فیلم صحبت های آقای بیدلی، تنها کسی که جا ماند از آن کاروان سیزده نفره ، را گوش می کردم.

آقای بیدلی می گفت :

«نصیب کسی نشود زیر آوار باشد، خیلی سخت است، خیلی »

می گفت : همینطور که دو دستم را گذاشته بودم روی سرم ، یک ساعت و نیم مانده بودم. نمی شد حتی کوچکترین تکانی بخورم.

چند بار فیلم حرف هایش را پس و پیش کردم .

خصوص  آن صحنه ای را که داشت تعریف می کرد ، آورکتش را درآورده است تا زیر سر بگذارد و در این حین انفجار رخ داده است.

شب برگشتم خانه.

تمام فکرو ذکرم شده بود یادواره. آتشی که روزها بود درونم شعله ور بود بیشتر و بیشتر شده بود.

به سختی خوابم گرفت.خوابی دیدم که این خواب را پیامی از سمت آن سیزده نفر می دانم.

دقیقا بجای بیدلی بودم. آورکتم را تا کردم که بگذارم زیر سرم. فضا مبهم بود و تا حدودی تاریک . پتو روی بچه ها بود.

آوار آمد پایین.نفس کشیدن خیلی سخت بود. خیلی .

در این میان یک لحظه حس کردم نه به جای بیدلی که به جای بچه های زیر پتو هستم.

و اینبار نفس کشیدن خیلی سخت تر شد.

و این بار وقتی می گویم «خیلی » ، تو تمام خیلی های عالم را بریز روی هم تا برسی به خیلی من.

از شدت سخت شدن تنفسم از خواب پریدم.بغضم به اشک بدل شده بود.

نیازی نبود فکر کنم به پیام این اتفاق . واضح تر از آن چیزی نمی دیدم.

پیامی که هیچ گاه در این سال هایی که دلبسته شان بودم ، به آن فکر نکرده بودم و آن سختی جان دادن این بچه ها بود.

زجری که زیر آوار کشیده بودند و تنفسی که لحظه به لحظه سخت و سخت تر شده بود و در نهایت . . .

و این پیامی بود که من با ذره ذره وجودم درک  کردم.

و این خفه شدن را با تمام وجودم حس کردم.

و هنوز که دارم می نویسم این جملات را ، اشک امانم نمی دهد.

دیگر مردد نیستم .باید پیامشان را فریاد بزنم.هرکس هرچه می خواهد بگوید.

این سیزده نفر دیشب برایم به زبان بی زبانی فریاد زدند:

«ما برای ماندگاری این سرزمین چه سختی هایی تحمل کردیم، شما بعد از ما چه کردید ؟»

 هنوز یادواره آغاز نشده است ، اما گرمای حضور این سیزده نفر  را می شود حس کرد.

یادواره سیزده شهید حمله موشکی به مسجد نجفیه دزفول ، امروز پنجشنبه بعد از نماز مغرب و عشا برگزار در محل عروج این شهدا در مسجد نجفیه دزفول برگزار می گردد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا