تاریخ‌نگاریدسته‌بندی نشدهدل‌نوشته‌ها

 آن شب به یادماندنی

شب سوم

بالانویس:

تا شب سالگرد ۱۳شهید موشکی سال ۵۹ مسجد نجفیه،  نیت کردم ۵ شب در الف دزفول ، برایشان مراسم بگیرم.

 

شب سوم

 

سال ۷۸،طرحی برای برنامه سالگرد ۱۳ شهید موشکی خورده بود به کله ام.

تماس گرفتم با محمد ابراهیمی مداح مسجد و ریزه کاری طرح را گفتم.

محمد قبول کرد.

قرار شد ۱۳ تا از بچه های جلسه نوجوانان را بیاوریم که هرکدامشان نقش یکی از شهدا را داشته باشد.

قرار شد که یک نماهنگ گونه ای کار کنیم.

با محمد رجایی مسئول جلسه نوجوانان تماس گرفتم و انتخاب افراد را به او واگذار کردم.

آن شب که قرار شد بروم و بچه ها را روی برنامه توجیه کنم با دیدن نفرات انتخابی محمد ، دلم هری ریخت پایین.

۱۳ تا بودند از همان ها که دیوار راست را سه نصف سوت می رفتند بالا.

یک دقیقه نمی شد روی زمین بندشان کرد.

به محمد گفتم: «من با اینها چکار کنم؟ با اینها که نمی شود کار کرد»

محمد گفت :«همین ها هستند دیگر . تازه نزدیک امتحانات نوبتشان هم هست، باید بروند درس بخوانند»

حلقه وار نشستیم.

توی دلم گفتم خدایا، اینها از شهدا چه می فهمند که من برایشان بگویم.

اما نیرویی عجیب توی دلم موج می زد.

شروع کردم به حرف زدن و از شهدا گفتن.

کم کم حس کردم حرف هایم مال خودم نیست. دارد همینجور روی زبانم جاری می شود.

فقط همینش یادم ماند که گفتم :

«اگر با نیت خالص و دل پاکتان و فقط برای خدا و شهدا کار کنید شهدا آرزوهایتان را برآورده می کنند»

یکیشان این بین پرسید:

«مش علی ! می ترسیم خنده مان بگیرد»

و باز بدون اینکه بدانم چگونه این پاسخ را دادم اینگونه بر زبانم جاری شد و گفتم :

« خنده که هیچ ،شما مراقب باشید گریه تان نگیرد»

 خلاصه کنم.

چندین بار تمرین کردیم .

و برنامه اجرا شد . در نهایت زیبایی و بی عیب و نقص.

خودم که آخرین جمله را گفتم ، دیگر بغضم ترکید و از پشت تریبون آمدم و نشستم و زار زار شروع کردم به گریستن.

 محمد آمد سمتم

گفت بچه ها آخر کار چه کنند؟

تازه یادم آمد فکری برای این تیکه آخر کار نکرده ام.

گفتم: «بگو بیایند سمت خارج سن»

بچه ها که امدند ، ناگهان قیامت شد.

هر سیزده تا با هم شروع کردند به گریه کردن.

همه شان ۱۲ و ۱۳ ساله

آرام شدنی نبودند.

فیلم بردار که صحنه را دید ، خواست فیلم بگیرد که محمد نگذاشت.

بدجوری همه چیز به هم ریخت.

همه پشت سن زار می زدند و آرام شدنی نبودند.

به هر نحو که بود آرامشان کردیم.

اما خیلی این اتفاق برایم عجیب بود.

 مانده بودم که چه شده است؟

سراغ هر کدامشان که می رفتم و می گفتم چه شده است؟ نفس نفس زنان و هق هق کنان یک جواب مشترک داشتند و آن این بود که «حس کردم من خودم نیستم و کس دیگری شده ام.

احساس می کردم شهیدی که اسمش را به روی سینه گرفته ام ، کنارم امده بود

 گریه من در گریه آنها گم می شد.

 داستان به همین جا ختم نشد.

فردای ماجرا ، غروب که داشتم می رفتم مسجد، علی را دیدم که با دوچرخه دنبالم می کند.

«مدام می گفت مش علی . . . مش علی. . . »

 ایستادم.

شگفت زده تر از دیروز.

علی زیاد با من اخت نبود.

گفت دو بار اومدم در خونتون نبودی.

با این حرفش بیشتر نگران شدم.

گفتم «برا چی»

دیگر طاقت نیاورد و همراه با گریه و بغض گفت :

«یادته اون شب گفتی اگر برا خدا کار کنی و برا شهدا، شهدا آرزوهات رو برآورده می کنن»

گفتم «آره ، خب»

گفت : «بابام  نمی ذاشت برم اردوی عید ، نیت کردم و آرزو کردم بابام اجازه بده»

تا دیشب هم بابام مخالف بود.

اما امروز صبح دیدم اومد و یه پونصد تومنی گذاشت روی سفره صبحونه و گفت : علی! میخوای بری اردو، برو.

 مبهوت آرزوی کوچک علی بودم و برآورده شدن سریعش.

تلفیق گریه من و بغض علی ، نمی دانم چقدر طول کشید .

 حرف های آن شبم برای بچه ها را دوباره مرور کردم و دیدم همه اش اتفاق افتاد.

یقین کردم که دیگر آن حرف ها مال من نبود.

و یقین کردم که آنشب خدا خواست درس بزرگی به من بدهد.

خواست بگوید که اگر خدا بخواهد ، اگر شهدا بخواهند ، همین ها که گفتم دیوار راست را می روند بالا، شهدا را درک می کنند.

بهتر از من.

و بهتر از هر مدعی دیگر.

حتی برای برآورده شدن یک آرزوی کوچک یا احساس حضورشهدا در کنارشان.

نزدیک ۱۹ اسفند که می شود تصاویر آن سال و آن اتفاق بزرگ از جلو چشم هایم مدام رژه می رود.

و دلم تنگ می شود برای آن روزهای سادگی و با صفایی.

 و امسال هم داریم به استقبال همان شهدا می رویم.

 به آمدنشان شک ندارم.

حتی یک ذره.

 اما کاش ارزوی مرا هم برآورده کنند.

زیاد آرزوی بزرگی نیست.

شما هم دعا کنید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا