تاریخ‌نگاری
موضوعات داغ

الف دزفول در ایام شهادت سیدالشهداء(ع) یازده ساله شد

به بهانه ی یازده ساله شدن شهیدآباد مجازی دزفول

 

الف دزفول در ایام شهادت سیدالشهداء(ع) یازده ساله شد

به بهانه ی یازده ساله شدن شهیدآباد مجازی دزفول

یازده مرداد که می شود یازده سال از آن روز می گذرد که پنجره «الف دزفول» را رو به شهدا باز کردم و خدا می داند هیچگاه گمان نمی کردم که این پنجره یازده سال باز بماند و نسیم شهدا بدون وقفه لابلای زیستنم  در گردش باشد.

الحمدلله بخاطر این نعمت. الحمدلله به خاطر این توفیق. الحمدلله بخاطر نگاه پیوسته ی شهدا که لحظه ای تنهایم نگذاشتند.

یازده مرداد که می شود ، الف دزفول یازده ساله می شود. یازده سال گفتن از شهدا و اسوه های دفاع مقدس. پیوسته و بدون وقفه.

یازده سال فراز و نشیب. سختی و آسانی. گریه و خنده . امید و ناامیدی.

یازده سال تکیه بر کرامت شهدا داشتن در راهی پر از پیچ و خم و دره و پرتگاه که اگر شهدا نبودند ، طی این طریق ناممکن بود.

یازده سال مدت کمی نیست. حرف یک عمر است.

گاهی با خودم می گویم : « در سال های دفاع مقدس بچه های رزمنده کمتر در شهر آفتابی می شدند. می گفتند: از خانواده های شهدا خجالت می کشیم و حالا حکایت امثال من است که سال هاست پشت تریبون های مختلف هستیم و از شهدا می گوییم و می گرییم و می گریانیم، اما هر از چند گاهی ، یکی ، بی نام و نشان، از آخر صف چیده می شود و به وصال می رسد و ما باید کنار تابوت سه رنگش شانه لرزان بایستیم و شعر و دکلمه بخوانیم. سال هاست که ما همچنان هستیم و آنان آرام و بی صدا می روند»

با خودم می گویم: « من هم دیگر از خانواده های شهدا خجالت می کشم. از این بودن. از این ماندن. از این خواندن. از این بودن و رفتن دیگران را دیدن. دعا کنید روزی برسد که…

یازده سال زمان کمی نبود برای آدم شدن ، برای شهید زندگی کردن ، برای بالا رفتن. برای اوج گرفتن. برای قدم گذاشتن در راهی که شهدا یک شبه  آن را طی کردند. اما نشد که بشود. یقیناً نه یک جای کار، که همه جای کار می لنگد.

این ماندن درد بی درمانی است که هر گوشه اش را به مداوا نزدیک می کنم، یک گوشه ی دیگرش مبتلا می شود. کاش دستم را بگیرند. امان از این اراده ی نازک و شکننده  که با آن تا سقف پشت بام هم نمی شود پرگشود، چه برسد به آرزوی در اوج آسمان پرگشودن.

یازده سال فرصت کمی نبود. برای پرواز آموختن. اصلاً پرواز پیشکش، برای زندگی آموختن.

دستمان را بگیرید ای شهدا ، که اگر شهید نشویم باید بمیریم و من چقدر از مردن می ترسم. با تمام وجود. وحشت دارم. می لرزم. مُردن خسران محض است و شهادت رستگاری محض. اصلاً انگار راهی جز شهادت نداریم.

چهارستون بدنم می لرزد وقتی به این مسئله فکر می کنم که: اگر شهید نشویم چه؟ چه تصور دهشتناکی است.

خدایا کمک مان کن! ما به عشق پرواز زنده ایم.

شهدا! نگاهمان کنید و دستمان را بگیرید. ما بدون شما هیچ هستیم. به امید شفاعتتان نفس می کشیم وگرنه در کارنامه مان که جز نمره های مردودی نیست. دستمان را بگیرید که کج نرویم.

یازده سال فرصت کمی نبود. برای آنچه سال ها دنبالش می گشتم و پیدا نشد که نشد و یقیناً چشم نابینای من ندید و پای لنگ من نتوانست راه بپیماید و دل زنگار گرفته ی من نتوانست نقش و نگار محبوب را در خود جلوه کند.

اما ای کاش بالاخره کنجی از این کره خاکی و ثانیه ای از زمان را خدا هم به نام ما زده باشد برای آن آرزوی بزرگ. آرزویی که با شهید زندگی نکردنمان، محالش کرده ایم. اما بگذار حداقل به امیدش خوش باشیم. شاید چاره ای، درمانی ، راهی پیدا شود.

یازده سال گذشت. از آن روز که نیت کردم برای باز کردن این پنجره. این پنجره ی رو به شهدا و  امیدوارم تا نفس دارم نگذارم این پنجره بسته شود.

البته دست من که نیست. باز و بسته بودن این پنجره هم دست خودشان است و من هیچ نیستم.

دعا کنید عاقبت این قصه و منتهای جاده ای که از پشت این پنجره می بینیم ، به آن اتفاق زیبا ختم شود. به آن آرزوی بزرگ. به آن اتفاقی که سال هاست بی قرار رسیدنش هستیم.

یازده سال گذشت. از آغاز یک روایت گری خاص . . .

یازده سال گذشت . . .  به سرعت باد. به سرعت پیوستن رود به دریا

یازده سال گذشت. . .

و چه زیباست که یازده سالگی الف دزفول ، همزمان شده است با ایام شهادت سیدالشهداء و یاران شهیدش و آنانکه در این یازده سال ازشان نوشتم، همه خود رنگ و بویی داشتند از انصار اباعبدالله الحسین(ع).

چه یازده سالگی زیبایی . . .  چه سالروز تولد مقدسی . . .

صلی الله علیک یا اباعبدالله

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا