فیلممعرفی اسوه‌ها

فرشته‌ی نجات ( قسمت دوم)

چند خاطره از زبان «محمدعلی سرشیری»؛ قهرمان گمنام پایتخت مقاومت ایران

بالانویس:

در بخش نخست مطلب «فرشته نجات» درباره پهلوانی سروقامت و نام آشنای دوران هشت سال دفاع مقدس و به‌ویژه پایگاه مقامت ایران صحبت کردیم. قهرمانی که نزدیک به بیش از ۳ هزار نفر را از زیر آوارهای خانه‌ها و محله‌های موشک خورده دزفول بیرون کشیده و نجات داده است.

«حاج غلامحسین سخاوت » چندین سال پیش پای حرف‌های این پهلوان نشست و چند ساعتی از زبان او خاطراتش را شنید و در «رایحه» منتشر کرد. چند خاطره از این رادمرد فراموش شده دزفول و این قهرمان بی نام و نشان این روزهای پایتخت مقاومت ایران را با هم مرور کنیم.

فرشته‌ی نجات ( قسمت دوم)

چند خاطره از زبان «محمدعلی سرشیری»؛ قهرمان گمنام پایتخت مقاومت ایران

سخت‌ترین روز زندگی

گلوله­ ی توپ خورده بود حوالی میدان مثلث.  در پیاده رو پر از رفت و آمد و دقیق روبروی پاساژ. انفجار کپسول های پیک نیک یکی از مغازه ها هم هر کدامشان در حکم انفجار یک بمب بود. خیلی از مردم به شهادت رسیده بودند. آتش همه جا زبانه می کشید. کسی جرات ورود به پاساژ را نداشت. یک پتو خیس کردم و انداختم روی خودم و رفتم توی دل آتش. پیکر شهدا را از توی پاساژ کول می کردم و می آوردم و می گذاشتم روی آسفالت خیابان و مجروحان را تحویل آمبولانس می دادم. در شبستان پاساژ قیامتی بود. کسی جرات دست زدن به پیکرها را نداشت. یک جورهایی پیکرها ذوب شده بودند از شدت شعله ها.  پیکرها را با همان وضع آوردم بالا. آن روز یکی از سخت ترین روزهای زندگی ام بود. روزی که از پشت بام ها هم دست و انگشت و پا جمع کردیم و چون معلوم نبود متعلق به کیست، در شهید آباد دزفول به خاک سپردیمشان.

حادثه توپ میدان مثلث

ناجی

حوالی ۱۲ شب بود که عراق محله­ ی چیتا آقامیر را با موشک زد. موشک خورده بود به مغازه آقای ورشوساز و منزل آقای زاروی. حدود ۲۴ ساعت در آن منطقه و لابلای خاک و سنگ و تیرآهن و شیشه، جان می کندم و تکه پاره های بدن شهدا را جمع می کردم.

آقای کیوان هم از خانه اش چیزی نمانده بود. زن و بچه اش مانده بودند زیر آوار. خودش را به من رساند و گفت: «تو رو خدا به دادم برس» به کمک سگ های آموزش دیده­ ی پایگاه چهارم شکاری، همسر و فرزند سه ماهه اش را پیدا کردم. از نفس افتاده بودند. تنفس مصنوعی را بلد بودم. به لطف خدا با تنفس مصنوعی نجات پیدا کردند و با آمبولانس فرستادمشان بیمارستان.

حمام

چند تویوتا پر از نیروهای بسیجی آمده بودند برای استحمام که موشک خورد به حمام عمومی. حدود سی ـ چهل بسیجی که در حمام بودند به شهادت رسیدند. خدا می داند آن روز چقدر دست و پای قطع شده و پیکر متلاشی شده جمع کردم. خدا می داند چقدر زخمی از زیر آوارها بیرون کشیدم و با آمبولانس فرستادم بیمارستان.

در این بین مردی آمد و گفت: « مش محمدعلی!  تو رو به خدا زن و بچه ام رو نجات بده!» با هم دویدیم سمت خانه اش. خانه که نبود. فقط تلی از خاک بود. محل گرفتار شدن زن و بچه اش را می دانست. نیمی از سقف هنوز بالای سرشان بود. به«حسنعلی رفیع» گفتم: « بیا کمکم کن». در این بین سرهنگی که رئیس شهربانی بود هم خودش را رساند به ما. ناگهان تیرآهنی از بالا پایین افتاد و همزمان موشکی دیگر در همان حوالی حمام  منفجر شد و  موج انفجار شدیدی انگار مغزم را متلاشی کرد. یک لحظه برگشتم سمت سرهنگ. سرش قطع شد و افتاد یک طرف. این ها صحنه هایی است که من به چشم خود دیدم.

تصویر درد

صحنه های دردآوری به چشم دیدم که در قدرت تحمل هر کسی نبود. تصاویری که امروزه هنوز وقتی از پیش چشمم عبور می کند، روحم را آزار می دهد. مثل آن شهیدی که از زیرآوار بیرون کشیدم و وقتی از زمین بلندش کردم، همه از وحشت پا گذاشتند به فرار. نه دست داشت و نه پا و نه سر. فقط تن او باقی مانده بود.

مینی بوس

حوالی خیابان امام سجاد (ع). گلوله­ ی توپ، دقیقا خورده بود به یک دستگاه مینی بوس پر از مسافر. مینی بوس آتش گرفته بود و پیکرهای درون آن داشتند جزغاله می شدند. مجروحین را یکی یکی از مینی بوس بیرون می کشیدم و روی پیاده رو می گذاشتم و پیکرهای تکه و پاره را هم به هر ترتیبی بود، بیرون کشیدم. خیلی ها توی آن مینی بوس به شهادت رسیدند. صحنه ی دردآور و وحشتناکی بود.

حادثه مینی‌بوس

لودر

گاهی با بچه های شهرداری و جهاد درگیر می شدم و اجازه نمی دادم که لودر برای کمک رسانی جلو بیاید. آخر همین لودر گاهی اوقات باعث تلفات می شد و فرد مصدوم زیر چرخ هایش شهید می شد. یک بار در خیابان طالقانی، پیش چشمان خودم، لودر روی سر یکی از مجروحین زیر آوار رفت و به شهادت رسید. صحنه ی تلخی بود. نظر من  این بود که در برخی صحنه ها لودر وارد عمل نشود بهتر است. برخی مواقع بیل و کلنگ بهتر به کارمی آمد تا لودر.

آن سه کودک

پس از موشک باران در محله ­ی قلعه، صداهای ضعیفی از ته یک شوادون به گوشم رسید. بلافاصله از پله ها رفتم پایین. با کمال تعجب دیم سه کودک وحشت زده و لرزان دارند گریه می کنند. هیچ کس دیگر آنجا نبود. دو تایشان را گرفتم زیر بغل هایم. باید سومی را هم با خود می بردم بالا. هر چه فکر کردم چاره ای نبود. لباس کودک سوم را به دندان گرفتم و از پله های  شوادون آمدم بالا.

شیرمرد

مدتی با آیت الله حاج مصطفی عاملی حشر و نشر داشتم. انسان وارسته ای بود. با اینکه خانه اش در سیبل موشک های عراق بود، اما شهر را ترک نکرد. همیشه زیر لب برای مردم دعا می کرد.  وقتی ازدوندگی های من می شنید به من می گفت : «محمدعلی! تو شیرپیا ( شیرمرد) هستی!» وقتی دعایم می کرد ، انگار جان تازه و انگیزه ای مضاعف برای کمک پیدا می کردم.»

امانت دار

بارها می شد که در آوارها پول و طلا پیدا می کردم و آنقدر می گشتم تا به صاحبشان برگردانم.حتی یک بار دست قطع شده زنی را پیدا کردم که چندین النگوی طلا داشت.آن را در پارچه ای پیچیدم و تحویل بچه های کمیته انقلاب اسلامی دادم.

سردخانه

در سردخانه شهیدآباد بودم که درب آن بسته شد و در سردخانه گرفتار شدم. هیچ کس به دادم نمی رسید. خواست خدا بود که بعد از دو ساعت درب آن را برای انتقال یک پیکر باز کردند و نجات پیدا کردم.

آچار فرانسه

فقط کارم نجات دادن مردم از زیر آوار نبود. شب ها نگهبان منازل خالی مردم بودم. گاهی برای اینکه نانواهای شهر بتوانند پخت کنند، برایشان موتور برق ردیف می کردم و حتی از رودخانه برایشان با بشکه آب می آوردم. گاهی آدم های بی کس و کار و حتی گداهای کوچه و خیابان را برمی داشتم و می بردم حمام. بعد برایشان لباس نو می خریدم. گاهی به بیمارستان سر می زدم و از مجروحین عیادت می کردم. گاهی غسال می شدم. می رفتم برای غسل دادن پیکر شهدا. غسل می دادم و کفن می کردم. همیشه دستم بند بود به کار. به خدمت به مردم و دلم آرام از اینکه دارم خدمتی به مردم می کنم.

این فیلم بخشی از صحنه ی امداد رسانی به مردم گرفتار در زیر آوار موشکباران با حضور آقای سرشیری را نشان می دهد

برای سلامتی آقای سرشیری دعا کنید. ای کاش قدر این پهلوان شهر را بهتر می‌دانستیم.

* با تشکر از حاج غلامحسین سخاوت و پایگاه اینترنتی رایحه

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن