خاطره شهدا

 عروس آسمانی ( قسمت اول )

روایت داستانی زندگی شهید مرضیه بلوایه

 

بالانویس:

«شهید مرضیه بلوایه» همعروس «شهید عصمت پورانوری» است. دو تازه عروسی که با هم و به همراه مادرشوهرشان «شهید فاطمه صدف ساز» در ۱۹ آذرماه ۱۳۶۰ در حمله هوایی رژیم بعث عراق به شهادت می رسند.

از «عصمت» در الف دزفول زیاد گفته ام و مردم هم به لطف کتاب «عصمت» ، شهید عصمت پورانوری را خوب می شناسند. حس کردم باید از «مرضیه» هم گفت. نوعروس شانزده ساله ای که در ایمان و حجاب و حیا و عفاف و سبک زندگی مؤمنانه و ازدواجی ساده و بی غَل و غش، شبیه عصمت است، اما از او کمتر گفته شده است.

لذا در روایتی کوتاه و داستانی و البته مستند در چند قسمت از «شهید مرضیه بلوایه» خواهم گفت و اگر عمری باقی باشد، «شهید فاطمه صدف ساز» را نیز در آینده معرفی خواهم کرد. ان شاءالله

 

 

 عروس آسمانی ( قسمت اول )

روایت داستانی زندگی شهید مرضیه بلوایه

 

توی شناسنامه، نامش را «پریوش» گذاشته اند. بزرگتر که می شود، نگاه و اندیشه و اعتقاداتش، خیلی بیشتر از قامتش، قد می کشد. خیلی زودتر از آنچه همه فکرش را بکنند ، بزرگ می شود. خانُم می شود و  عاشق حرکت در  جاده ای که انتهایش به خدا ختم می شود.

اهل جلسه قرآن رفتن است و تشنه ی شناخت و عمل به معارفی که اسلام برای کمال آدم ها تدوین کرده است. حتی نماز خواندن را او به برادرهایش یاد می دهد و نماز خواندن های عاشقانه ی خودش هم عالمی دارد، تماشایی. ارزش ثانیه های عمرش را خوب می شناسد و از لحظه لحظه هایش پله می سازد برای بالا رفتن. برای اوج گرفتن.

ساده پوش است و سنجیده گو و در اتفاق حجب و حیا و عفاف ، گنجی ارزشمند می شود و دست نیافتنی. گنجی که مادرهای زیادی برای خوشبختی پسرهایشان، چشم به او دوخته اند و حلقه شده اند گردِ نگینی که حالا «مرضیه» صدایش می کنند. «مرضیه» ای که همان «پریوش» است، اما پری وش شدن را جز در سایه ی مادر سادات پیدا نمی کند و همین است که حتی نامش را عوض می کند و «پریوش» بودن را برای «مرضیه» شدن بی خیال می شود.

در بین زن هایی که پاشنه ی خانه شان را از جا درآورده اند، این مادر «غلامرضا» است که بالاخره «بله» را نه از لب ها که از چشمان حیاریز «مرضیه» ادراک می کند.

« غلامرضا عیدی مراد» پاسدار کمیته شرکت کشت و صنعت کارون است و از دار دنیا فقط یک اتاق کنج خانه ی پدری اش دارد. همیشه یک پایش جبهه است و یک پایش شرکت.

مادر بالاخره تورش را پهن می کند و شبی که غلامرضا جبهه نیست، دستش را می گیرد و می برد خانه ی عمه اش. « پریوش بلوایه » ، نه! مرضیه بلوایه،  نوه ی عمه ی غلامرضاست و این قوم و خویش بودن، پرس و جوها را برای طرفین کمتر می کند.

خانه ی دختر عمه، موشک خورده است و بار و بندیل باقی مانده از موشک را آورده اند، خانه ی عمه تا ستون های خانه را بار دیگر عَلم کنند.

مادر، مرضیه اش را می نشاند روبروی غلامرضا تا سنگ هایشان را وابکنند، هرچند آن روزها ، سنگی برای واکندن نیست. شیرینی سادگی و صفای آن روزها، تلخی جنگ را در خودش حل کرده است و درآن صفای محض و سادگی مطلق، دیگر سنگی پیش پای غلامرضا نیست و سدّی در مقابل مرضیه.

از رسم و رسومات مادی و دست و پاگیر ِخودساخته ی آدم ها هم خبری نیست. رسم فقط قناعت است و ساده زیستی و اینکه آدم ها مانع کمال همدیگر نباشند. آنجا فقط می ماند اینکه عقیده ها به هم بسازد و آرمان ها و اندیشه ها ، و مسیری که قرار است در زندگی طی شود.  در روزگاری که بجای مال و اموال ، ایمان پسر را وزن می کنند و  بجای طلا از او تقوا می خواهند. در روزگاری که سنگینی حیا و حُجب و عفاف دختر، بر سنگینی جهیزیه اش برتری دارد.

غلامرضا عیدی مراد و شهید مرضیه بلوایه

سرها پایین است و لب ها از هم وا نمی شود. پیشانی عرق کرده ی غلامرضا یک طرف و انگشتان لرزان مرضیه که روی طرح گل های قالی کشیده می شود در سویی دیگر. حرف خاصی برای گفتن نیست. سایه ی سنگین حیا، زیر چتری از محبت گسترانیده شده است. غلامرضا زبان به سخن وا می کند و از جبهه رفتنش می گوید و از همسری که نباید سد راهِ رفتنش شود. اینجا مرضیه شور می ریزد در دل غلامرضا و می گوید: «من به خاطر جبهه ای بودنت قبول می کنم که همسرت باشم »

غلامرضا از همان اتاق کوچک خانه ی پدری هم می گوید که قرار است سقفشان باشد و چهار دیواری زیستنشان و مرضیه آرام با لبخندی پر از عطر حیا می گوید: «خدا بزرگ است»

رفت و آمدهای خواستگاری و خریدهای معمول و ساده زیاد طول نمی کشد و مرضیه تا بخواهد به خودش بیاید نشسته است روی سفره ی عقد. کنار غلامرضا. کنار یک سفره ی عقد ساده که از خرده ریز های توی خانه چیده اند و چشم عروس و داماد فقط محو آن جلد قرآن باز شده در وسط سفره است. سفره ای ساده به بی آلایشی دل هایی که دورشان حلقه زده اند و کِل می کشند.  زیر موشک باران شهر. انگار نه انگار صدام قصد جان شهر را دارد. ایمان بیشتر از زندگی در شهر جریان دارد. در دزفول. در شهری که موشک های ۱۲ متری عراق ، تا قیامت شرمنده ی کوچه های ۶ متری اش خواهد بود.

حالا دختری که شیب و شتاب رشد و اوج گرفتنش چنان سرعت گرفته است که در شانزده سالگی، طعم کمال دینش را چشیده است، مکمل زیستن و تکیه گاه رزمنده ای جهادگر می شود و آماده می شود که بار مسئولیتی سنگین را به دوش بکشد. تقویم اول خرداد ماه ۱۳۶۰ را نشان می دهد.

ادامه دارد . . .

قسمت دوم عروس آسمانی را اینجا بخوانید

قسمت سوم عروس آسمانی را اینجا بخوانید

قسمت چهارم عروس آسمانی را اینجا بخوانید

قسمت آخر عروس آسمانی را اینجا بخوانید…

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا