داستان کوتاه

سلمان( آخرین قسمت)

«سلمان» حقایقی است که در قالب یک داستان روایت می شود...

سلمان(آخرین قسمت)

 

مسجد ماتم کده است. خبر حادثه اهواز بین اهل محل پیچیده است و البته تایید خبر شهادت سلمان. هر یک از بچه ها کنجی از مسجد نشسته اند و زار زار گریه می کنند.

چندنفر از بچه ها در محل جلسه قرآن دور هم نشسته اند و لابلای اشک هایشان، خاطرات سلمان را مرور می کنند.

– باورم نمیشه که دیگه سلمان بین ما نیست! باورم نمیشه!

* همین چند شب پیش بود که بهم می گفت: «رضا! یه مدتیه حس و حال غریبی دارم. خودم نمی دونم چِم شده؟! حس می کنم وقتم کمه! حس می کنم یه سری کارای نکرده دارم که سریع باید انجام بدم! »

+ حالا ما بدون آقا سلمان چیکار کنیم؟!

– هیچ کس مثل آقا سلمان تو این چند ساله برا گروه زحمت نکشید!

* حقش بود! خداییش شهادت حقش بود! کارای آقا سلمان کم از جنگیدن تو میدون جنگ نبود.

همه ش می گفت: آقا گفته آتش به اختیار!

+ میگفت: حضرت آقا گفته: «برید سراغ کارهای نشدنی، تا بشه. تصمیم بگیرید برا برداشتن بارای سنگین، تا بتونید بردارید. می گفت حضرت آقا گفته خدا را فراموش نکنین، خدا حساب کارهاتون رو داره. حساب رنج هاتونو، حساب حرص هایی که می خورید، حساب زحمتایی رو که می کشین، حساب خون دل هایی رو که می خورین، حساب دندونی رو که روی جگر میذارین، می گفت: حضرت آقا گفته خدا هیچ وقت حساب این کارها رو فراموش نمی کنه.

– تکیه کلامش شده بود : کفی باللَّه حسیبا

* بچه ها گریه دیگه بی فایده است. سلمان رفت! ما هم باید راه سلمان رو بریم. سلمان به همه مون ثابت کرد که شهادت تو عمل به تکلیفه! شهادت تو راه شهدا رو رفتنه! ثابت کرد اگه لایق شهادت باشی، شهادت سراغت میاد! حتی اگه فلج باشی و رو ویلچر باشی.

+ ما باید خواسته های سلمان رو عملی کنیم! باید جلسه قرآن رو پرشورتر برگزار کنیم!

– باید گروه فرهنگی – سایبری رو قدرتمندتر از همیشه جلوببریم تا خاری تو چشم دشمن باشه

–  همیشه می گفت نباید حرف رهبر رو زمین بمونه! بچه ها! بیاید با همدیگه عهد ببندیم راه سلمان رو بریم.

+  می گفت: «تا ظهور وقتی نمونده! باید همه جوره آماده باشیم برا سربازی امام زمان! »

صدای خبر رادیو از بلندگوی مسجد پخش می شود:

بسم الله الرحمن الرحیم.

انا لله و انا الیه راجعون

بار دیگر دست ایادی استکبارجهانی، آمریکا و اسرائیل جنایتکار درقالب یک گروه تروریستی از پرده بیرون آمد و در حمله مسلحانه به مراسم رژه نیروهای مسلح در اهواز ده ها نفر از هموطنان ما به خاک و خون کشیده شدند.

به اطلاع مردم شریف و شهید پرور می رساند متاسفانه طی این حادثه ، «سلمان حسینی» ، فرزند جانباز شهید عمارحسینی که به دلیل ضایعه شیمیایی پدرش دچار معلولیت جسمی و حرکتی بود، در حالی که عکس پدر خود را در دست داشت و بر روی ویلچر نشسته بود، ناجوانمردانه به شهادت رسید.

سلمان حسینی ، مدیر گروه فرهنگی- سایبری شهید عمار حسینی بود که سال ها در راه زنده نگهداشتن یاد و خاطره ی شهدا تلاش کرد و در نهایت به آرزوی دیرینه خود رسید و به پدر شهیدش پیوست.

شهادت این جوان خستگی ناپذیر و این سرباز سرافراز ولایت را به محضر مبارک حضرت ولیعصر (عج) ، رهبر معظم انقلاب و مردم شهیدپرور ، تبریک و تسلیت عرض می نماییم.

***

تابوت سه رنگ سلمان وارد مسجد می شود. زن ها زیر بغل های مادر و خواهر سلمان را گرفته اند. چند روزی بیشتر از عاشورا نگذشته است که مسجد انگار دوباره عاشورا می شود.

صدای گریه و ناله ی بچه ها لحظه ای قطع نمی شود. بچه ها دور تابوت سلمان هروله می کنند و بر سر و سینه می زنند.

حسین حسین. . . حسین حسین. . . . 

علی پشت تریبون می رود و مردم را به سکوت دعوت می کند تا وصیتنامه ی سلمان را بخواند. اما جمعیتِ توی مسجد آرام شدنی نیستند.

علی با گریه شروع می کند به خواندن :

وصیتنامه بسیجی شهید سلمان حسینی

بسم الله الرحمن الرحیم!

وصیت من، چیزی جز همان یک خط وصیت بابای شهیدم نیست!

فقط نگذارید حرف رهبر روی زمین بماند. همین. به تکلیفتان عمل کنید و بدانید که عاقبت بخیری در تداوم راه شهدا است.

والسلام

سلمان حسینی. ۳۰ شهریور ماه ۱۳۹۷

 

رفقای سلمان دوباره شور گرفته اند :

حسین حسین. . . حسین حسین. . . . 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا