داستان کوتاه

سلمان(قسمت یازدهم)

«سلمان» حقایقی است که در قالب یک داستان روایت می شود...

سلمان(قسمت یازدهم)

قسمت یازدهم:

 

. . . اما تو یه تکلیف مهم دیگه هم داری که باید محکم و جدی انجامش بدی! تکلیفی که اگر فقط برا خدا و رضایت شهدا انجامش بدی، خودم بهت قول میدم که …

گل از گل سلمان می شکفد و جمله ی نیمه تمام بابا را تمام می کند:

– قول می دی که منم شهید بشم؟

بابا انگار می خواهد چیزی را بگوید، اما یک لحظه پشیمان می شود و برمی گردد سمت درب اتاق. این رفتار بابا آنقدر تابلوست که سلمان متوجه می شود. یک لحظه حس می کند گمشده اش دقیقا همین حرفی است که بابا نگفت. کشان کشان خودش را به بابا می رساند و راهش را  سد می کند. باید از زیر زبان بابا آن واژه های طلایی را بیرون می کشید. اگر همین الان دست به کار نشود، معلوم نیست فرصت دیگری داشته باشد. تمام دار و ندار قدرتش را می ریزد توی دست هایش و دستانش را قفل می کند به پاهای بابا و با التماسی شبیه گریه و یا شاید گریه ای شبیه به التماس می گوید:

– اون تکلیف چیه بابا! تو رو خدا بگو! تو رو به روح رفیقات بگو!

اما انگار لبهای بابا به سکوت بیشتر رضایت دارند تا به از هم واشدن و پاهایش به رفتن بیشتر مشتاقند تا ماندن. سعی می کند پاهایش را از زندان دست های سلمان رها کند و برود. ولی سلمان محکم پاهای بابا را چسبیده است.

– بمون بابا! چند لحظه دیگه بمون! تو رو به جون مامان قسمت می دم بمون!

قسمی را که سلمان می دهد، پاهای پدر را شل می کند.

– می دونم چرا پشیمون شدی از گفتن. حتماً یاد سارا و مامان افتادی! اینکه اگه من شهید بشم، اونا تنها می مونن! مگه خودت نگفتی خدا تضمین کرده که از خونواده ی شهدا مراقبت کنه! تو رو خدا بگو بابا! تو رو خدا! اون تکلیفی که منو به تنها آرزوم می رسونه چیه؟

حاج عمار در مقابل التماس های سلمان کم می آورد! یک جورهایی انگار در برزخ گفتن و نگفتن رفت و آمد می کند. خصوصا آن لحظه ای که سلمان پاهای بابا را رها می کند و دو دستی دست راست بابا را توی دست هایش می فشرد. می بوسد و می بوید و زار می زند.

بابا دستش را روی شانه ی سلمان می گذارد و می گوید:

– تو قلم خوبی داری سلمان! قلمت رو نذر شهدا کن! قدمتو نذر شهدا کن! فردا حضرت آقا سخنرانی داره! جوابت توی اون سخنرانیه!  

بابا همین جمله را می گوید و راه می افتد و قدرت سلمان برای نگهداشتن دست بابا کافی نیست. صدای سلمان در اتاق می پیچد : نرو بابا … بابا…. نرو. . .

مادر هراسان وارد اتاق می شود و کنار سلمان زانو می زند و سرش را می گذارد روی سینه اش. پیشانی اش داغ است و بدنش خیس عرق. گونه هایش از بارش اشک هایش خیسِ خیس است. سلمان را توی بغلش چندباری تکان می دهد و آرام می زند روی گونه هایش خیسش.

– سلمان! بیدارشو مادر! بیدار شو عزیزم! خواب دیدی! بیدارشو قربونت برم!

سلمان چشمان خسته اش را باز می کند و با دیدن چهره ی تار مادر، حیرت می کند. با دست هایش چند باری چشم هایش را می مالد و پرده های اشک را کنار می زند. سرش را از بین دست های مادر رها می کند و چشمانش را دور تا دور اتاق می چرخاند و وقتی بابا را نمی بیند، ضامن بغضش را می کشد و گریه اش دوباره کنار تخت بابا منفجر می شود.

– مامان! بابا اینجا بود! همینجا! من باهاش حرف زدم. مامان به خدا راست می گم!

– مادر فدات بشه عزیزم. خواب دیدی قربون قد و بالات برم !

و مادر همپای سلمان شروع می کند به گریه!

– مامان خواب نبود! مامان به خدا خواب نبود. بابا اینجا بود. تو همین اتاق! کلی با همدیگه حرف زدیم. حتی گفت به مامانت بگو گریه نکنه! گفت بگو من پیش رفیقامم. گفت بگو ناراحت نباشه که نذاشتن منو تو قطعه شهدا دفن کنن! . . . بو کن مامان! بو کن ببین عطر بابا تو اتاق پیچیده! بخدا بابا اینجا بود مامان! بخدا اینجا بود . . .

و گریه ی مادر و سلمان در هم گم می شود!

 

ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا