داستان کوتاه

سلمان(قسمت دهم)

«سلمان» حقایقی است که در قالب یک داستان روایت می شود...

سلمان(قسمت دهم)

قسمت دهم:

بابا فقط ریز می خندد.

– ببین پسرم. تو دوره ای که ما هم سن و سال شما بودیم، تکلیف حرف امام بود. امام گفت: «مسئله ی جنگ در راس اموره!»  گفت «مسئله ی جنگ از فروع دین هم واجب تره!»

خب همین شد که مام دل کندیم از همه چی! از درس! از پدر و مادر ! از همه ی دلخوشی های زندگی!  تازه بعضیا حتی از زن و بچه هاشونم دل کندن و اومدن تو میدون جنگ!

بعد از جنگ هم امام تکلیفمون کرد که بچسبیم به کار و درس و زندگی!

گوشمون به حرف امام بود. بعدشم که امام رفت، گوش و چشم و دلمون رو گره زدیم به حضرت آقا!

توی دوره ی شما هم تکلیف ، فرمایشات آقاست. نه یک حرف بیشتر نه یک حرف کمتر! ببین آقا ازت چی می خواد؟! ما که در این مورد زیاد با هم حرف می زدیم سلمان!

تو که خودت خوب این چیزا رو می دونی بابا! لازم نیست من بهت بگم.

سلمان که هنوز سرمست دیدار باباست و از شور و شوق آرام و قرار ندارد می گوید:

– آره! می دونم تکلیف راهیه که آقا نشون می ده! اما حضرت آقا درباره ی مسائل زیادی سفارش می کنه! از نسل جوون خواسته های زیادی داره! آخه کدوم یکی؟! تکلیف کدوم حرف آقاس، بابا؟

حاج عمار قدری جدیت و صلابت قاطی حرف هایش می کند :

– قدرت و اراده ی آدما حد و مرز نداره سلمان! تو اراده کنی و بخوای و به خدا توکل کنی، خیلی از خواسته های آقا رو می تونی عملی کنی! البته اینم بدون که تکلیف هر نفر ممکنه با نفر دیگه فرق داشته باشه! اما بزرگراه عاقبت بخیری ، مسیریه که آقا نشون میده. همین.

سلمان که انگار حین حرف زدن بابا، سوال بعدی اش را آماده کرده است می پرسد:

– ببین بابا! الانم حضرت آقا خیلی در مورد سوریه حرف میرنه! برای دفاع از حرم! منم که با دیدن بچه های مدافع حرم، فقط پای تلویزیون حرص می خورم. اگر پاهام اینجوری نبود، حالا منم. . .

پدر حرف سلمان را قطع می کند و با ناراحتی می گوید:

– نه! نشد! بازم عجله کردی! اشتباه نکن! تو تا کی می خوای زمین و زمان رو به این پاها ربط بدی!  بهت حق می دم ناراحت باشی به خاطر این وضعیت! اما تکلیف تو هیچ ربطی به پاهات نداره! همیشه بهت گفتم. تو اگه شهادت می خوای باید اول خودت رو بسازی. باید مثل شهدا زندگی کنی! باید از رفتار تا کردارت رنگ بوی شهدایی بگیره! بعدش شهادت خودش میاد سراغت. دیگه لازم نیست دنبالش بگردی!

مگه شهادت رو فقط تو سوریه تقسیم می کنن!

جمله ی سید مرتضی آوینی رو یادت رفته که همیشه برات می گفتم: « شهادت یه لباس تک اندازه است، تو باید خودت رو به اندازه ی لباس رشد بدی.»

سلمان! چشماتو بهتر باز کن بابا!  راز شهید شدن یه چیز دیگه است!

سلمان که انگار در حرف های بابا به کشف تازه ای رسیده است، در تلفیقی از کنجکاوی و اشتیاق و تعجب می پرسد:

– راز شهادت یه چیز دیگه اس؟ یعنی سوریه نیست؟! اگه سوریه نیست پس چیه؟ پس چطوری خیلی از جوونای هم سن و سال من تو سوریه بهش رسیدن؟! اگه راز شهادت سوریه رفتن نیست، پس چیه؟

حاج عمار خیلی محکم و قاطع جواب می دهد:

– اشتباهت همینجاست سلمان! خیلی هام تو دوره ی جنگ، هشت سال رفتن جبهه و شهید نشدن! مثل خود من! راه شهادت، تنها رفتن تو میدون جهاد نیست سلمان! همون رفقای هم سن و سالت رو که میگی شهید شدن تو سوریه! همونا  برو ببین چیکار کردن و چقدر زحمت کشیدن تا بالاخره لیاقت شهادت پیدا کردن! سوریه فقط وسیله شد برا رفتنشون!

یکی از رازهای شهید شدن، خدمت خالصانه و مخلصانه به خلق الله هِ . به داد مردم رسیدنه! برا درد مردم دوا بودنه! دست افتاده ها رو گرفتنه!

ببین بابا! دست یک نفر رو که بگیری و گره از مشکل یه نفر هم که واکنی، اگه خالصانه واسه خدا باشه چند پله به خدا نزدیک تر می شی، و البته به شهادت! رفقای مدافع حرم تو  هم همین راه رو رفتن و حالا باید بیای و ببینی اون بالابالاها چه مقامی دارن؟!

سلمان سراپا گوش است و پلک هم نمی زند و محو حرف های باباست…

– اما تو یه تکلیف مهم دیگه هم داری

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا