تاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌ها

امواج را برایم آرام کن ، سید

به بهانه مراسم پاسداشت سیدالسادات گردان بلال شهید سیدجمشید صفویان

بالانویس۱ :

سیدالسادات گردان بلال دیشب مهمان رفقای قدیمی اش بود. حاج مصطفی می گفت : یقین دارم سید توی سالن است.

بالانویس ۲:

با سید حرف زدن کار ساده ای نبود. مثل حرف هایم با حسین ، سخن با سید نیز به درازا کشید. وقتتان آزاد بود بخوانید.

 

سلام سیدجان

این لفظ «سیدجان» را که می گویم شاید اجازه نداشته باشم که بگویم.

آخر لفظی است بین تو و نیروهایت

بچه های زلالِ بلال .

اما بگذار تا آخر این تکه پاره ها که دارم می گویم همین «سید جان» صدایت کنم.

احساس می کنم کمی خودمانی تر است.

و مگر نه تو همان سید رئوف و مهربان بلالی که همه از لبخندی می گویند که همیشه روی لبت بود.

الا آن شب آخر

که وقتی حاج مصطفی از آن شب گفت، بغضش را از اینکه تو دیگر لبخند نزده ای حس کردم.

از اینکه تو دیگر همان سید قبلی نبودی

همان سیدی که همیشه لبخند دارد

اصلا این حکایت شب آخر را بگذار بماند.

می گذارمش برای روضه آخرم . مثل همان روضه ی تو که دیشب آخر مجلس برایمان خواندی.

هنوز صدای هق هق رفیقانت در گوشم ، موج می زند.

سید جان

آنقدر عظمت داری که نمی دانم ، مرا می پذیری یا نه؟ قبولم می کنی برای چند کلام مکالمه یا نه.

گفتم مکالمه . .

لفظ مکالمه را مانده ام که به کار ببرم یا نه؟

آخر برای مکالمه باید دو طرف زنده باشند و با هم حرف بزنند.

حال بینشان فاصله باشد یا نه مهم نیست.

مهم همان حرف زدن دو طرفه است.

اما اینجا قضیه کمی پیچیده است.

اینجا کمی معادله ها فرق می کند.

اگر طرفین مکالمه یکی من باشم و یکی تو

صورت مسئله به شکل زیر در می آید :

« دو نفر می خواهند مکالمه کنند که هر دو طرف حاضرند، لکن یک نفر زنده  است و یک نفر مرده و بین این دو نفر هزاران فرسنگ فاصله است، در صورتی که در کنار هم هستند. مرده می تواند حرف بزند و زنده صدایش را می شنود و زنده قوانین فیزیک و متا فیزیک را به هم ریخته است و صدایش شنیده بشود یا نشود، بستگی دارد به اینکه مرده چه کسی باشد؟ حال مشخص کنید آیا این مکالمه امکان پذیر است یانه؟»

دیدی گفتم مسئله پیچیده می شود سید جان.

عین همان مسائلی که گاه استاد توی سوالات امتحانش می آورد تا دانشجو نتواند حل کند و بیست نگیرد.

تو که منظورم را گرفتی.

چشم بصیرتم نیست لکن حس کردم همینجای این تکه پاره ها لبخند زدی.

از همان لبخند ها که دیشب توی عکس هایت می بارید.

خوب می دانی آنکس که زنده است تویی و آنکس که مرده است منم.

چرا که «پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن ست که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. »

و مگر زنده تر از تو هست سید؟

حاج مصطفی می گفت یقین دارد که تو، توی سالن هستی.

می گفت همین چند شب پیش بود که می خواست برایت قلم بزند که تو توی خوابش آمدی و گفتی :

«حاج مصطفی حقایق را بنویس.»

و اگر زنده نیستی و حاضر نیستی ، از کجا می دانستی که حاج مصطفی قصد چه کاری دارد.

سیدجان.

مکالمه من با تو  امکان پذیر نیست.

چرا که تمام فرض مسئله درست است. هم تو هستی و هم من و لکن چون تو نمی خواهی، من نمی توانم صدایت را بشنوم و این نخواستن تو ریشه در نقص های من دارد. شاید اصلا این وسط هم حرف نزنی.

اما بگذار همان لفظ مکالمه را به کارببرم.

اگر حرف نمی زنی ، فقط گوش بده که لااقل کمی به مکالمه شباهت داشته باشد.

من همینطور به تصویرت خیره می شوم و پس از هر کلامی که می گویم ، سرم را بلند می کنم و دوباره به عکست خیره می شوم.

شاید بشود ، پاسخت را از عکست فهمید.

و این با عکس همصحبت شدن تخصص ما نسل سومی هاست که از شما فقط عکسی دیده ایم و یادی شنیده ایم و دیگر هیچ.

و عادت کرده ایم که با همین عکس ها حرف بزنیم و دلمان خوش باشد به همان لفظ مکالمه.

ندیدی همین چند سطر قبل، لبخندی را که زدی فهمیدم.

سید جان

این همه گفتم تا هم از پیچیدگی معادله ارتباط ما با شما بگویم و هم از تو بخواهم اندک لحظه ای اجازه دهی آنکس که نه تو را دیده و نه تو را زیسته است ، ثانیه هایی را با تو گفتگو کند.

که لفظ «گفتگو» هم کم دارد. آخر «گفت» مال من است و «گو» مال تو و باز لفظ ناقص است.

اصلا بی خیال

 سید جان

چرا امروز اینقدر چسبیده ام به الفاظ و کلمات.

بگذار مثل چوپان ِحکایت موسی و شبان ، حرف هایم را بزنم.

تو که اینجا هستی و می بینی و می شنوی.

مهم هم همین است.

 

سید جان

زمانی که من آمدم ، شما رفته بودید. کمی دیر رسیدم. منظورم از آمدن نه تولد است که منظورم توی باغ آمدن است. خود را شناختن است. اینکه بفهمم چه بود و چه شد را می گویم.

و آنگاه که عاشق شدم بر شما و راهتان و مرامتان . . . قاعده ها کم کم شروع کرد به عوض شدن.

به تغییر. تغییری از زیبایی ها به زشتی ها .

ارزش های دنیای شما شروع کرد به رنگ باختن.

و آلزایمر افتاد به جان مردم.

و اینکه فراموش کنند، مدیون که هستند و در قبال شما چه وظیفه ای دارند.

شما که رفتید دنیای بعد از شما هم عوض شد.

مثل بهاری که از باغ برود و طراوت را ببرد و فقط شاخه های خشک پاییز زده بمانند در انتظار بهار بعد از زمستان.

 و آن بهار ، رفته باشد که بیاید و هنوز که هنوز است ، نیامده باشد.

انگار همه زیبایی آن روزها ، از شما بود و از امامتان که با رفتنتان همه آن زیبایی ها هم رفت.

تعجبی ندارد. این حرف را بارها شنیده ام که :«شرف المکان بالمکین»

و همین است که قدم زدن بین مزار شما آرامش بخش است ، مثل تنفس هوای بعد از باران.

که قبر ، قبر است و سنگ سنگ.

پس چه می شود که یک سنگ ، آرامش می دهد و یک سنگ به غیر از سنگ بودن خاصیتی ندارد

و سید عزیز

این جز «شرف المکان بالمکین » است؟

حس من این است که خود آدم ها هستند که دنیایشان را به این روز انداخته اند.

بی خیال شدنشان آنگاه که باید توجه کنند و توجه به آنچه که باید بی خیالش شوند.

سیدجان

آن روزگاری که تو و رفیقانت درآن نفس کشیدید و بهتر بگویم نفس شما بود که آن روزگار را می ساخت ، روزگاری بود که خدا محور کارها بود و رضایت او و رضایت بندگانش

اما امروز همان شد که هم پیامبر گفت و هم شما گفتید.

پیامبر فرمودند : «هر امتی را فتنه ایست و فتنه امت من مال است» و همین مال، آدم ها را بی خیال کرد.

و دوستانت که بیم می دادند از روزی که همه چیز فراموش شود.

محمود را که گفت از کنار گلزار اگر گذشتید بوق بزنید ، من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم.

او می دانست چه می شود. هم او ، هم مجید ، هم حسین و هم تو چرا که گفتی «بر امواج دریا و ابرهاى آسمان خانه نسازید و فریب خروش و بزرگى این و بلندى و تندى آن را نخورید که تا اسفل السافلین به سقوطتان مى‌کشانند و از مرتبه بلند احسن التقویم محرومتان مى‌سازند» و ما خانه ساختیم ، و شد آنچه تو گفتی.

سیدجان

نپرس که چرا هر وقت دلمان می گیرد سمتتان می آییم و چرا همیشه گفتارمان سرشار از شکوه است.

آخر درد نرسیدن را به که بگوییم؟

خودتان را به یاد بیاورید ، آنگاه که جا می ماندید از رفتن.

خرده مگیر بر من سید

دیروز لحظه ها را یکی یکی می شمردم تا دانشگاه تمام شود و برسم به مجلست.

انگار کن گلوی کسی را گرفته باشند و تنفس برایش سخت باشد.

دانشگاه دارد می شود برایم همان که گفتم.

دور و برم همه چیز هست الا تو سید.

الا تو و آرمانهایت.

گاه احساس می کنم دارم روی لجه هایی از خون راه می روم.

اینجا دارد پامال می شود خون تو و رفیقانت سید.

هیچگاه به این صراحت نگفته بودم.

من گاه سر کلاس از تو  و از رفیقانت می گویم.

لکن گاه نیشخند دخترکی که از زیبایی فقط لباس را می شناسد و از کمال جمال را ، دلم را چنان می شکند که کل راه دانشگاه تا خانه را پشت فرمان گریه می کنم.

گاه کنایه جوانکی که از شما حتی نامی نمی شناسد ، زخم می زند به تمام وجودم.

گاه می شود می روم توی اتاق ، در را از داخل می بندم و زار گریه می کنم.

خسته ام سید.

بدجوری هم خسته ام.

ولی با تمام خستگی ام شما را سر کلاس های درسم فریاد می زنم.

حاج مصطفی می گفت ، سید زنده است و دکتر سنگری نوشت که سید تکثیر شده است.

پس لابد توی همین تکثیر شدنت گاهی هم قدم گذاشته ای توی کلاسم.

آنگاه که از خون می گویم.

از همان خون هایی که باید مواظب بود پامال نشود.

از همان خون سرخی که قرار بود امانت داده شود به سیاهی چادر ها .

چادر؟

سید چادر را بیخیال.

اینجا کمتر چشمی و کمتر دلی پیدا می کنی که دنبال حیا باشد.

چادر پیشکش.

دارد خاطره می شود آن روزهایی که دختران و زنان این شهر با چادر و جوراب و مانتو ، می خوابیدند تا اگر زیر آوار ماندند ، جنازه شان بی حجاب نباشد.

سید گذشت آن روزها

گذشت دوره آن مردهایی که سرشان پایین بود ، گاه حرف زدن با کسی که نامحرم نام داشت و سرشان بالا بود هنگام نبرد و آنگاه که چشم در چشم دشمن داشتند .

سید اینجا دارد همه چیز با هم قاطی می شود.

حلال با حرام.

محرم با نامحرم.

زشتی با زیبایی و. . .

خیلی از آنچه که در دوره تو حد و مرز داشت.

گذشت  . .

سید دوره شما گذشت و آنهایی که پابند شما هستند ، دارند زجر می کشند.

سید ،

دیشب حاج ناصر داشت می گفت ، «عظمت نام سید جمشید گره گشاست».

سید، من دارم در این امواج و گرداب ها دست و پا می زنم.

این است دنیای من.

بخدا دیشب بیش از اینکه گوش دهم که گویندگان چه می گویند ، اطرافم را نگاه می کردم.

تا عکست می افتاد روی پرده که شانه به شانه خضریان نشسته بودی ، چششم می دوید دنبال خضریان

نشسته بود ، با همان ابهت همیشگی

اما باز هم ساکت.

سر و ریشی به آسیاب دنیا سفید کرده است.

من چه دارم می گویم؟ خودت که می دیدی.

 سر را آرام می انداخت پایین و دست را می کشید روی پیشانیش

و دوباره نگاه می کرد.

و من محو خضریان بودم

سردار سکوت.

چشمم مدام بین جمعیت می چرخید و بغض هایی را تعقیب می کرد که بی صدا می شکستند و اشک هایی را دید می زد که از دوری تو و از دوری آن ایام می بارید.

محو آن صحنه هایی که زیباییش به وجود شما بود و من سرشار حسرت از نرسیدن و نزیستن در آن زیبایی ها

و اینها همان ها هستند که دارم می گویم دارند زجر می کشند.

و مگر نه تو فرمانده شان بودی؟

فرمانده که همیشه باید هوای نیروهایش را داشته باشد.

حال چه خودش باشد و چه نباشد.

و مگر نه توی همان عملیات بدر ، گاه عقب نشینی ، آخرین نفر آمدی و گفتی :«  تا الان در کنار معبر میدان مین بودم و منتظر ماندم تا مطمئن شوم کسی از بچه‌ها جا نمانده است، چون ما در برابر نیروهایمان مسئولیم»

و چگونه باور کنم که تو داری در باغستان های بهشت قدم می زنی با همانها که در دنیا فرمانده شان بودی و دیگر نیروهایت بمانند و تو دعاشان نکنی و نگرانشان نباشی.

نام تو گره گشاست، سید

کاری ندارم به برخی از بچه هایت که دیگر توی خط و خطوط بلال و روزگار عاشقی شان نیستند.

کار دارم به انها که زخم خورده این روزگارند.

دیشب سوختم همپای اشکشان

آنها از یک طرف

و من و نسل من هم از یک طرف.

من چه کنم سید؟

من چه کنم؟

نسل من چه می شود؟

عظمت نام تو قرار نیست گرهی از من باز کند؟

این وسط دارم خفه می شوم ، اما هنوز عشق تو و عشق به یاوران شهیدت زیباترین  صفحه است در دفتر زندگی ام.

سید تکه تکه ام هم که بکنند نمی توانم دل ببرم از تو و رفیقانت.

نمی توانم عکس و فیلم های دوره تو را ببینم و نسوزم

رفیقان دوره تو را ببینم ،

خاطرات دوره تو را بشنوم و حسرت نخورم

نمی توانم

دست خودم نیست

چاره ای درمانی راهی سید

دیشب می گفتند تو آن شب ها که تمرین ها در آب بود یا برای عملیات باید از آب می گذشتید ،

دستت را می گذاشتی توی آب و آب را قسم می دادی که آرام شود.

دنیای من پراست از امواج خانه خراب کن سید.

پر است از جذر و مدهایی که آدم را بالا و پایین می کند.

و در این میان، عشق به پرواز هم دست بردارم نیست.

سید کاری کن من هم بیایم

خستگی امانم را بریده است

«عظمت نام سید جمشید ، گره گشاست.»

من این جمله را همیشه به خاطر خواهم داشت.

سید

این روزها بیشتر از هر روز دیگر نیاز به تو احساس می شود.

نیاز به تو و گردان خط شکنت

نیاز به تو و نیروهای آسمانیت.

تنها امیدم این است که با موعود تو هم برگردی ،

بچه های بلال هم برگردند،

شاید آن روز  آتش این حسرتم  فروکش کند که بینتان نبودم.

هرچند نمی دانم تا ظهور هستم یا نه

لکن دلم سرشار امید است.

امروز آمدم این همه گفتم تا کمی آرام شوم.

با تو و امثال تو حرف زدن آرامشی دارد مثال زدنی .

سید ،

دنیای من از اروند ، خروشان تر است و وحشی تر

سیدجان

دستم را بگیر و از بین این امواج مرا هم سوار کن.

دلتنگ دیدارم

به همان روضه آخری که دیشب خواندی

و از تنهایی بچه های فاطمه گفتی

به همان لبخندی که شب عملیات دیگر گم شد

به همان پیکری که پس از ۷۰ روز برگشت

از جنت الماوای دوست دستی برون آر

امواج را برایم آرام کن سید.

منتظرم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا