خاطره شهدا

آخرین باری است که به خانه بر می گردم

به بهانه ی یادی از شهید سیدجمشید صفویان فرمانده محبوب گردان بلال

تصویر اول :  غروب آخرین روز حضور سید جمشید در منزل

سید،گوشه ای ازاتاق نشسته است و زل زده است به دختر کوچکش و بی مقدمه می گوید :«دوست دارم برای آخرین بار، سیر او را نگاه کنم». همسرش می پرسد : «چرا آخرین بار؟» و سید زمزمه می کند که « به دلم گواهی شده است آخرین باری است که به خانه بر می گردم»

تصویر دوم : همان شب

در عالم خواب صدایی به همسرش می گوید :«سید شهید شده است». همسرش بلند فریاد می زند و ناله می کند. در این بین زنی قدخمیده را می بیند که به دلداریش می آید و آرام برایش نجوا می کند که:«فرزندم. برای پایداری اسلام باید از همه چیزمان بگذریم و عزیزترین ها را تقدیم خدا کنیم» سپس شروع می کند از مصیبت هایی برایش حرف زدن. برای همسر سید یقین حاصل می شود که ایشان، حضرت زینب (س) است و با شنیدن حرف های ایشان درد خود را از یاد می برد.

تصویر سوم : چند لحظه بعد از تصویر دوم

سید همسرش را بیدار می کند و دلیل آشفتگی اش را می پرسد. اما چشمان سید نیز پر از اشک است و علت آن را خوابی که دیده عنوان می کند. همسرش با گریه شروع می کند خوابش را تعریف کردن و شانه های سید به آرامی تکان خوردن لب های همسر تکان می خورد.سخن که به آخر می رسد، سید می گوید « آنچه را که تو در خواب دیدی لحظاتی پیش برای من اتفاق افتاد»

آخرین تصویر

صدای گریه سید اتاق را پر کرده است.

سردار شهید سید جمشید صفویان در عملیات کربلای ۴ و در مورخ ۴/۱۰/۶۵ کربلایی شد و مزار مطهرش در شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

————————————————————————————————

 آقای سعیدی راد مطلب زیر را در قسمت نظرات ثبت کرده اند . من هم گذاشتم در پست اصلی تا بقیه ببینند.

شب والفجر۸ در اروند کنار دم خانه غواص ها برای آخرین خدا حافظی جمع شده بودیم. حاج آقای عابدی قرآن گرفته بود و نیروهای غواص از زیر آن رد می شدند. در کنارش آقا سید ایستاده بود. هر از گاهی یکی از نیروها را بغل می کرد. تقریبا همه کسانی را که موقع خداحافظی بغل کرد شهید شد. (فیلمش باید موجود باشد)
غواص ها که به سمت اروند رفتند آقای خضریان هم به دنبالشان راه افتاد. ۱۰ یا ۱۵ قدمی که دور شد. آقاسید را دیدم که به دنبال آقای خضریان رفت. منم رفتم. در سر یک پیچ دیدمشان که سر روی دوش همدیگر گذاشته اند و گریه می کنند و حلالیت می طلبند. بیشتر جلو نرفتم و ایستادم. فقط دیدم آقای سید در حد التماس می گفت اجازه بده من با غواص ها بروم… خیلی سخت توانستند از هم دل بکنند …در نهایت آقای خضریان رفت و خودش را به نیروها رساند.

————————————————————————————————————————————-

و رهسپار قديمي هم براي الف دزفول نوشت :

اجازه بده پرده آخر را من بنویسم :عملیات کربلای چهار تمام شده بود و ما به عقب برگشته بودیم .اینجا خانه فرماندهی گردان بلال است . امشب گردان دیگر سید را ندارد . آقای خضریان علیرغم مجروحیت از ناحیه سر هر طور شده با سر بانداژ شده آمده است . نماز مغرب و عشا ء را آنجا در فضایی سنگین که کسی جرات بلند حرف زدن را هم نداشت خواندیم . شب های قبل امام جماعت داشتیم اما امشب … آقای خضریان کسی که لبخند چاشنی همیشگی لبانش بود سکوت را شکست و گفت : عهد کرده بودم که به کسی دیگر دلبستگی پیدا نکنم چون تا به یکی دل بستی فردا شهید می شود … و دیگر گریه امانش نداد و ما نیز … های های

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا