دل‌نوشته‌ها
موضوعات داغ

من این چادر های خونین را می شناسم

به بهانه ی برافراشته شدن چادرهای خونین زنان شهید عملیات تروریستی حرم شاهچراغ

من این چادر های خونین را می شناسم.

به بهانه ی برافراشته شدن چادرهای خونین زنان شهید عملیات تروریستی حرم شاهچراغ

 

من این چادر های خونین را می شناسم.

آری! همین ها را که لابلای رواق های شاهچراغ برافراشته اید.

همین ها که از خون زنان معصوم و عفیف کشورم مظلومانه سرخ شد. به دست شقی ترین آدم های روی زمین.

این تصویر برایم آشناست.

مرا می برد به سال های از یاد رفته شهرم.

دزفول.

به همان روزهایی که خون آشامان عالم هر آنچه از قساوت داشتند ریختند روی سرمان. از موشک های ۱۲ متری بگیر تا توپ و راکت جنگنده هایی که وحشیانه دیوارهای صوتی و قلب آدم ها را همزمان می شکستند.

این تصاویر برایم تازگی ندارد.

من بارها و بارها دیده ام این چادرهای خونین را. نه یکی، نه دوتا . . . . که شاید بیش از هزار چادر.

هرچند که فقط چهارصدچادر ، بال شدند برای زنان و دخترانی که عمری سایه سار عفاف و حیایشان بودند.

چهارصد چادر! چهارصد بانوی آسمانی ، چهارصد تندیس حیا و عفت ، چهارصد فرشته . . .

من این چادرهای خونین را می شناسم!

طرح و نقش و نگار خونی که نقاشی شان کرده است، برایم تازگی ندارد.

شاید خیلی ها یادشان رفته باشد، اما من هنوز فراموش نکرده ام!

روزهای از یادرفته و قهرمانان فراموش شده ی شهرم را . . .

چقدر عطر این چادرها که در فضای ملکوتی و بهشتی شاهچراغ پیچیده است برایم آشناست.

چه عطری دارند! شبیه بهارنارنج! نه! شبیه شب بو! نه! نه! . . .

این عطرهای زمینی را بی خیال شوید! چقدر عطر عصمت دارند این چادرها!

«عصمت پورانوری» را می گویم!

همان که لابلای چادر خونینش آسمانی شد و برافراشتن چادر خونینش را در عالم به دست ما سپرد!

چقدر این چادرها را می شناسم!

چقدر شبیه چادر خونین ناهیدند! «ناهید کلابی»

شبیه چادر تکه تکه شده ی  آذر! «آذر کلابی»

چقدر شبیه چادر مرضیه اند! «مرضیه بلوایه»

شبیه چادر «طوبی دیاحسین» یا شبیه چادر «اعظم یزدی زاده»

من این چادرهای خونین را خوب می شناسم!

دختران و زنان شهرم روزگاری شب ها خودشان را لابلای همین چادرها می پوشاندند تا اگر حتی پیکر بی جانشان زیر آوار ماند، بدون حجاب نباشند.

آخر مگر بر جنازه هم تکلیفی هست! نه! اما وقتی حیایی مقدس در وجود بانوان شهرم چونان چشمه جوشان باشد، باید هم فکر پیکر بی جان قطعه قطعه شان هم باشند و مگر فاطمه (س) ، دل نگران تابوتش نبود که بدن نما نباشد؟ و مگر بانوان شهرم جز زهرای مرضیه (س) و زینب کبری(س) الگو هم داشتند؟

کاش کسی به باد بگوید، لابلای این چادرهای خونین آویزان بین رواق های شاهچراغ چرخ نزند و مرا به یاد چادرهای در دست باد دختران شهرم نیندازد. همان چادرهایی که روی تابوت دختران مظلوم شهرم در دست باد می رقصیدند. مانند بال فرشته هایی که چرخ می زدند دور آن تابوت های مقدس و آن کعبه های حیا و آن تندیس های عفاف کفن پیچ شده.

چادر خونین بانوان شهید دزفول در محل اصابت راکت

آن روزها را دیگر کمتر کسی به یاد دارد و آن حیای مقدس را و آن عفاف آسمانی را!

امروز حتی برخی دختران همین شهر دارند برای برداشتن همان یک تکه روسری هم می جنگند! برای برهنه شدن! برای برهنه چرخ زدن!

و حالا من مانده ام که حال عصمت و ناهید و آذر و طوبی و مرضیه و اعظم و آن همه بانوی شهید شهرم چگونه است؟

شاید با بغض دارند نگاهمان می کنند و یا آرام اشک می ریزند!

چرا که میراث دار خوبی نبودیم برای چادرهایشان!

چرا که چادرهای خونینشان را گوشه گوشه ی شهر برافراشته نکردیم.

حیای مقدسشان را و عفاف آسمانیشان را زیر دود و دم و دیوار و رنگارنگ شهر گم کردیم و شد همان که حالا شده است!

من این چادرهای خونین را می شناسم!

آری! همین ها را که لابلای رواق های شاهچراغ برافراشته اید.

این میراث شهدای شهرم بود که به تاراج رفت!

و ای کاش آن چادرهای خونین و ترکش خورده و سوخته را نگه می داشتیم برای امروز . . .

تا در گوشه گوشه ی شهر چونان بیرق برافرازیم ، سند مظلومیت و عفاف و حیای مقدس دخترانمان را.

شاید برخی ها آن روزهای فراموش شده را به یاد آوردند.

آنانکه برای ماندن میزشان، این چادرهای خونین را به تاراج دادند

و آنانکه برای حراج حیا و عفتشان دنبال به تاراج دادن حتی روسری هایشان هستند.

چه ثروت هایی را فراموش کردیم و چه گنجینه هایی را از یاد بردیم.

بسیاری از شهدایمان سرخی خونشان را به سیاهی همین چادرهای فراموش شده امانت داده بودند.

و وای از روزی که امانتشان را طلب کنند.

من این چادرهای خونین را می شناسم!

چادرهای خونینی که روزی بیرق هایی خواهد شد در دست عصمت ها و مرضیه ها و ناهید ها تا سر راه تک تک ما را بگیرند و سوال کنند: «با میراث خونین ما چه کردید؟»

من این چادرهای خونین را می شناسم!

بال های پرواز چهارصد بانوی شهید آسمانی شهرم!

سند خونین مقدس ترین حیای عالم را . . .

من این چادرهای خونین را می شناسم!

 

 

 

نوشته های مشابه

‫۲ دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا