خاطره شهدا

پیکرش دوبار جانمان را نجات داد (قسمت دوم)

روایت لحظه به لحظه از شهادت شهید علی گلچین پور در عملیات کربلای 4

پیکرش دوبار جانمان را نجات داد (قسمت دوم)

روایت لحظه به لحظه از شهادت شهید علی گلچین پور در عملیات کربلای ۴

. . . قایق نزدیک شده بود ولی آب حالت جزر گرفته بود و دوباره باتلاق شده بود . بین ما و لبه آب ۲۰ – ۳۰ متر فاصله افتاده بود

فاصله ای که پوشیده بود از گِل و لجن لیز و لزج. به هر صورت باید این فاصله را طی می کردیم تا به قایق برسیم چون اگر قایق جلوتر می آمد حتماً به گل می نشست.

بالاخره تصمیم گرفتیم به هر شکل خودمان و علی گلچین پور را به قایق برسانیم. شروع به حرکت کردیم. ولی چه حرکتی ؛ با هر قدمی که بر می داشتیم تا زانو در گِل فرو می رفتیم. پیکر نیمه جان علی گلچین پور را که باید با خودمان می کشیدیم. همین سرعت عمل کم ما را ، کند تر هم می کرد . واقعاً مانده بودیم که پاهایمان را از گِل در بیاریم یا علی را بگیریم که نیفتد. از آن طرف عراقی ها که با حرکت ما تازه متوجه حضورمان پشت لنج شده بودند، دیوانه وار شروع کردند به تیراندازی. همه چیز به هم ریخته بود . سید محمد آشنا گفت: «بچه ها ! شما برید. من می مونم مشغولشون می کنم تا شما برسید به قایق»

کار بزرگ و خطرناکی بود ولی فایده چندانی نکرد چون عراقی ها در سنگرهای بتنی خودشان و فقط از یک سوراخ ما را می زدند. حتی سید محمد توی این درگیری از ناحیه ران پا تیر خورد.

در هر صورت ما به حرکت ادامه دادیم . همه این اتفاقات در فاصله کمتر از ۵۰ متری بین ما و قایق افتاده بود . حالت لزجی گِل و لجن داشت کار دست ما می داد . تمام بدن و لباس من و محمد جواد و علی گلچین گِلی و لزج شده بود . علی مرتب از دست ما لیز می خورد و می افتاد . زمین باتلاقی ، لجن و گِل لزج ، خستگی مفرط ، پیکر مجروح علی و از همه بدتر تیربارچی عراقی که شاید آن لحظه هیچ چیز بجز هدف قرار دادن ما خوشحالش نمی کرد.

شرایط خیلی طاقت فرسا شده بود. گویی کیلومترها با قایق فاصله دارشتیم. من و محمد جواد در حالی داشتیم علی را می کشیدیم که بیش از نصف روزی از مجروح شدن او گذشته بود با این حال بنده خدا هر از چند گاهی که به هوش می آمد با پاهای کم‌رمق خود ما را کمک می کرد. هیچ آه و ناله ای نمی کرد و دوباره از هوش می رفت.

در همین حین یک لحظه علی از دست ما سر خورد و سه نفری افتادیم توی لجنزار . تا افتادیم رگبار گلوله عراقی درست با فاصله چند سانتیمتر از بالای سر ما رد شد . من و محمد جواد با چشمان گرد شده به هم نگاه کردیم که سُر خوردن علی و افتادن ما موجب شد تیر نخوریم.

دوباره بلند شدیم و شروع کردیم به حرکت. از آن طرف سکانی در حالی که کف قایق خوابیده بود با فریادی ملتمسانه داد می زد: «تو رو خدا سریع تر بیایید الان قایق رو میزنن»

تیرها آنقدر میلیمتری از کنار ما رد می شدند که بعضی وقتها سینه مان را قوس می کردیم و می‌گفتیم الان تیر به کمرمان می خورد و سوراخ سوراخ می‌شویم.

شهید علی گلچین پور

با هر جان کندنی بود به قایق رسیدیم. حالا باید به سرعت علی را می انداختیم توی قایق، بعد یکی یکی می پریدیم توی قایق. در یک لحظه من و محمد جواد تمام توانمان را جمع کردیم که همزمان علی را بندازیم توی قایق که ناگهان دوباره علی با یک پشت پا به من ، خودش و من و محمدجواد را با صورت انداخت توی آب.

تا افتادیم توی آب، رگبار گلوله عراقی دقیقاً جای ما و لبه قایق را دوخت. محمد جواد نفس نفس زنان با چشمانی از حدقه بیرون آمده نگاهی به من کرد. بار دوم بود که علی در این مسافت چتد متری جان ما را نجات می داد. هر طوری بود علی را بلند کردیم انداختیم توی قایق. سید محمد آشنا هم که با اسلحه‌اش عراقیها را مشغول کرده بود با اعصاب خراب و بدن زخمی در حال بد و بیراه گفتن به عراقیها پرید توی قایق.

سوار قایق که شدیم عراقی ها که نتوانسته بودند ما را شکار کنند دیوانه وار با هر چه دم دستشان بود به سمت ما شلیک می کردند، به همین دلیل مجبور شدیم بخوابیم کف قایق. علی هنوز زنده بود و نفس می کشید. حالا و در آن لحظه ما به چیزی غیر از زنده ماندن علی فکر نمی کردیم.

به محض رسیدن به ساحل خودی فقط دنبال برانکارد و بهیار می گشتیم که یک آمبولانس سررسید. به کمک بچه ها پیکر نیمه جان علی را گذاشتیم روی برانکارد . دوست بهیاری که آنجا بود سریع با وسایل پزشکی آمد بالای سر علی . چشمهای او را باز کرد و به آنها نگاهی کرد ؛ نبض علی را گرفت. من و محمد جواد که نجات جانمان را مدیون علی بودیم منتظر جواب بهیار بودیم. بهیار بعد از چند لحظه سرش را بالا آورد و گفت : خیلی دیر شده…

علی گلچین پور پس از ساعتها تحمل درد و رنج مرثیه سرخ شهادت را معصومانه نجوا کرد و به یاران شهیدش پیوست.

علی مارا به مقصد رساند و خود به مقصود رسید.

پایان 

شهید علی گلچین پور متولد ۱۳۵۰ در مورخ ۵ دی ماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۴ و در اروندرود به شهادت رسید و  مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

راوی: حاج حمید رضوانی

منبع: کتاب یاران سیدجمشید، نوشته حاج مصطفی آهوزاده

‫۴ دیدگاه ها

  1. هر شهید و هر لحظه دفاع مقدس حکایتی عجیب داره پر از شگفتی و درس و عبرت.
    ممنونم دکتر عزیز بایت تلنگرهایی که به ما میزنید تا بدونیم بهترین راهنما و راه بلدها شهدا هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا