خاطره شهدا
موضوعات داغ

پیکرش دوبار جانمان را نجات داد (قسمت اول)

روایت لحظه به لحظه از شهادت شهید علی گلچین پور در عملیات کربلای 4

پیکرش دوبار جانمان را نجات داد (قسمت اول)

روایت لحظه به لحظه از شهادت شهید علی گلچین پور در عملیات کربلای ۴

شب عملیات کربلای ۴ وقتی رسیدیم آن طرف اروند، سریع از قایق پیاده شدیم ، آب در حالت جزر و زمین باتلاقی بود . همان لحظه متوجه شدیم اشتباه به خط زدیم ولی کار از کار گذشته بود . روبرویمان یک سنگر بتنی بود که فقط یک پنجره کوچک برای لوله قبضه دوشکا داشت و یک میدان دید کم وسعت برای دوشکاچی.

شب تا صبح آن دوشکاچی امان همه را بریده بود . شیاری بود که از آن باید رد می شدیم. همین که فرمانده گروهانمان و بیسیم چی اش رد شدند بر اثر اصابت گلوله دوشکا در دم شهید شدند. بعد ازآنها چند نفر دیگر هم اقدام به رفتن کردند ولی اکثرشان زخمی یا شهید شدند. کار گره خورده بود. بچه ها که شهادت و زخمی شدن رفقایشان را می دیدند، صلاح ندیدند که از آن شیار عبور کنند. از طرفی بعثی ها که گویا منتظر ورود بچه ها به خط بودند با انواع و اقسام سلاح ها بچه ها را هدف قرار می دادند.

 

در قسمت باتلاقی رود یک لنج به گِل نشسته بود که در این لحظات می توانست جان پناه خوبی تا تغییر وضعیت پیش آمده باشد . ناچار با چند نفر از بچه ها رفتیم پشت لنج پناه گرفتیم.

به علت آتش سنگین دشمن امکان هیچ حرکتی برای ما نبود . آب اندک اندک داشت بالا می آمد و مرحله مدّ آب شروع شده بود.

شب چهارم دی ماه بود و هوا فوق العاده سرد ؛ مه غلیظی هم منطقه درگیری را فراگرفته بود که این قضیه نیز بر شدت سرمای هوا می افزود . در این لحظه یکی از بچه ها در حالی‌که پیکر نیمه جان مجروحی را حمل می کرد رسید و گفت : « این علی گلچین پوره، تیر به شقیقه اش خورده ولی هنوز زنده است.» این را گفت و رفت. خون زیادی از سر علی رفته بود و تقریباً بی هوش بود ؛ ولی هنوز جان داشت.

علی گلچین پور ۱۵ سال بیشتر نداشت . بار اولش بود که به جبهه آمده بود . چهره ای معصوم و دوست داشتنی داشت و در کودکی پدر را از دست داده بود.

آب کم کم بالا آمده بود و به حدود سینه و گلوی ما رسیده بود . من و «محمد جواد دانش نیا» و «سید محمد آشنا» به صورت نوبتی « علی » را به صورت سرپا و چسبیده به دیواره لنج به شکلی باید نگه می‌داشتیم که زیر آب نرود . به همین خاطر مجبور شدیم سلاح کلاشینکوف را به موازات سینه علی به شکلی بچسبانیم که هم از دو طرف به اندازه مساوی مهار بشود و هم زیر آب نرود . با اینکه مرتب باندپیچی سرش را عوض می کردم و باند زیادی هم استفاده می‌کردم اما باز دوباره خون تازه صورتش را می پوشاند. تا آن روز کسی را این شکلی پانسمان نکرده بودم.

آن شب سخت را به همین شکل به صبح رساندیم. صبح متوجه شدیم دستور عقب نشینی صادر شده است . بعضی ها با قایق و عده ای نیز که امکان شنا کردن داشتند با شنا شروع به عقب نشینی کردند . بچه هایی که با شنا بر می گشتند سعی می کردند در دسته های ۴ و ۵ نفری با هم باشند که در مواقع لزوم به همدیگر کمک کنند.

همین قضیه موجب شد که آر پی جی زنان عراقی هم از فرصت استفاده کنند و به جمع آنان شلیک کنند ؛ خیلی صحنه وحشتناکی بود. ما که به همراه علی گلچین هنوز به لنج چسبیده بودیم و نظاره گر این صحنه بودیم ، می دیدیم که بعد از شلیک هر گلوله آر پی جی ان جمع ۴ یا ۵ نفری همه شهید می شوند و زیر آب می روند.

از این طرف عراقی ها چون احتمال می دادند کسی پشت لنج مخفی شده باشد هر از چند گاهی یک نارنجک روی عرشه لنج و به سمت ما پرتاب می‌کردند‌. صدای دلهره آور «گمب گمب» نارنجک روی عرشه لنج و غلتیدنش به این سمت را که می شنیدیم، نفس مان را در سینه حبس می کردیم. نارنجک دقیقاً بالای سر ما که می رسید منفجر می شد و ترکشهاش اطراف ما پخش می شدند ولی به خود ما آسیبی نمی رسید . معلوم بود که از وجود ما در پشت لنج مطمئن نبودند که بدون هدف و شانسی نارنجک می انداختند.

کم کم رودخانه داشت خلوت می شد و اکثر بچه‌ها عقب نشینی کرده بودند . هر از چند گاهی علی گلچین پور تکانی می خورد و ما را امیدوار می کرد که شاید تقدیر این است که او از بین ما نرود.

با این وضع اصلاً امکان جابجا شدن ما از پشت لنج نبود. به همین خاطر تصمیم گرفته بودیم تا شب همانجا بمانیم شاید فرجی بشود . الان تقریباً ۱۲ ساعت بود که ما بدون هیچ تحرک خاصی توی آب بودیم. بدن هایمان کرخت شده بود، چیزی را حس نمی کردیم، حتی سرما را!

از طرفی دیگر فرماندهان گردان خودمان «گردان بلال دزفول» که از سمت ساحل خودی با دوربین، خط را زیر نظر داشتند متوجه حضور و گرفتاری ما چند نفر پشت لنج شده بودند. بعدها تعریف کردند که قایقی آماده کرده بودند و به سکانی اش گفته بودند که «می روی آن بچه ها را به هر شکل ممکن می آوری ، اگر نیاوردی خودت هم نیا»
از این طرف من قایقی را دیدم که مستقیم به سمت ما می آمد به بچه ها گفتم:« آماده باشین مثل اینکه برامون قایق فرستادن ».

حجم آتش آنقدر سنگین بود که واقعاً کسی در آن موقع روز جرأت نمی کرد به سمت خط عراق بیاید . یکی از بچه ها گفت: «من لباس غواصی دارم و با شنا بر میگردم.»

قایق نزدیک شده بود ولی آب حالت جزر گرفته بود و دوباره باتلاق شده بود . بین ما و لبه آب ۲۰ – ۳۰ متر فاصله افتاده بود.

پایان قسمت اول

ادامه دارد…

 

راوی: حاج حمید رضوانی

منبع: کتاب یاران سیدجمشید، نوشته حاج مصطفی آهوزاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا