خاطره شهدا
موضوعات داغ

سی و چهار روز بعد . . . (قسمت دوم)

خرده روایت هایی از شهید علی دوستانی دزفولی

بالانویس:

شهید علی دوستانی دزفولی را هنگام نگارش کتاب«ناجی» شناختم. او دایی حسین بود، اما یک سال از حسین کوچک تر. یک روح بی قرار که با رفتن حسین ، بی قرارتر شد و تا به او نرسید آرام نگرفت. روایت های این دایی و خواهر زاده شنیدنی است که در دو قسمت تقدیم می شود.

سی و چهار روز بعد . . .

خرده روایت هایی از شهید علی دوستانی دزفولی

قسمت اول

 

آن خبر تلخ

من و علی دوستانی و یکی ـ دوتا از بچه ­ها داشتیم از سمت سایت برمی­ گشتیم که خبر شهادت حسین ناجی را به ما دادند. علی چنان ناراحت و متأثر شد که گریه ­اش لحظه­ ای بند نمی­ آمد. من هم همین­طور! دلمان گره خورده بود به دل حسین. خصوصاً علی که با حسین دایی و خواهر زاده بودند. با هم از بچگی بزرگ شده بودند. سال­های سال با هم برو و بیایی داشتند. حالا به همین راحتی به علی گفته بودند که: حسین رفت!

بی قرارتر

در تشییع حسین ناجی، دست علی دوستانی توی دستم بود. علی آرام شدنی نبود. به هیچ طریقی نمی­توانستم وادارش کنم که بی­تابی نکند. خودم هم اوضاع مناسبی نداشتم. یکی باید می­ آمد، زیر بغل­ های خودم را می­گرفت و آرامم می­کرد.

 گریه­ ی علی، گریه­­ ای معمولی نبود. بی­تابی­ هایش از مادرِ بچه مرده چیزی کم نداشت. یک دستش را گرفته بودم توی دستم و دست دیگرم را حلقه کرده بودم دور کمرش و آرام آرام دنبال تابوت حسین راه می­رفتیم! علی سرش را تکیه داده بود به شانه ­ام و با گریه فریاد می­زد: «حالامن بی حسین چیکار کنم؟!» آن­قدر گریه ­هایش شدید بود که مرتب می­گفتم: «علی! تو رو خدا آروم­ تر! تو رو به روح حسین آروم ­تر! الان مردم چی میگن!»

داغ حسین بدجوری جگر علی را سوخته بود و بار غمش کمر علی را خم کرده بود. نه این­که علی، چون داییِ حسین بود، حال و روزش به هم ریخته بود، نه! جایگاه حسین و نقش حسین در زندگی علی خیلی بیشتر از این­ها بود. حسین معلم بچه ­های خانواده شان بود.

به جای حسین

روز تشییع حسین ناجی، علی دوستانی خیلی بی­تابی می­کرد. پیکر حسین را که گذاشتند توی لحد، علی بلند بلند گریه می­کرد و فریاد می­زد: «مرا به جای حسین بگذارید توی قبر!» خیلی با هم صمیمی بودند این دایی و خواهر زاده. علی تلاش می­کرد که خودش را برساند به پیکر حسین که درون لحد آرام گرفته بود و رفقایش مانع می­شدند. بی­تابی علی در شهادت حسین وصف نشدنی بود.

 

نگذار تنها بمانم

هنگام تدفین حسین ناجی،  لحظه ای به درون مزار کنار پیکر حسین رفت و به او گفت: « حسین! ما همیشه با هم بودیم و همه ی کارهایمان با هم بود. حالا نگذار من اینجا تنها بمانم»

حسین! منتظرم باش…

دایی علی، آرام و قرار نداشت و پیوسته تکرار می­کرد: «حسین معلم ما بود…!» هنگام تدفین برادرم حسین، دایی­ام را دیدم که رفت درون قبر و در گوش حسین زمزمه­هایی کرد. کسانی که نزدیک­تر بودند، صدای علی را شنیده بودند که گفته است: «حسین! منتظرم باش..!» و چه وعده­­ای به حسین داد، وعده­ای که ۳۴ روز بعد بدان عمل کرد و به حسین پیوست.

 

حسین رفت، من نروم؟

شهادت حسین ناجی، علی دوستانی را بدجوری ریخته بود به هم. درس و دانشگاهش را در تهران رها کرد و آمد دزفول. نشسته بودم توی اتاقم که علی آمد داخل. حال و روز مناسبی نداشت. انگار تمام وجودش را غم گرفته بود. پریشان و سردرگم نشست روبرویم و گفت: «محمدرضا! یه فکری به حالم بکن، می­خوام برم جبهه!»

دلیل پریشان­ حالی و حال و روزش برایم محرز بود. با حسین مثل یک روح بودند در دو بدن. شهادت حسین درب و داغانش کرده بود. خیلی به هم ریخته بود. گفتم: «ببین علی! حسین رفت! تمام شد! دیگه برگشتنی تو کار نیست!» بغض کرده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود. روی نقطه ضعفش انگشت گذاشته بودم. گفتم: «تو هم برو تهران و بچسب به درس و دانشگاهت! بالاخره مگه دفاع از انقلاب فقط جبهه رفتنه! اون درس خوندن تو هم یه نوع جبهه رفتنه!»

مشخص بود حوصله­ ی روضه و نصیحت­ های مرا ندارد. پرید توی حرفم و گفت: «نه! چرا حسین رفت؟! حسین رفت، من نرم؟ منم باید برم!» هر چه سنگ انداختم پیش پایش تا منصرف شود، بی ­فایده بود.

 

مادر یا خواهر

بعد از شهادت حسین ناجي خیلی ناراحتِ خواهرش ( مادر شهید ناجی)  بود. یک روز گفت: « تصمیم گرفته ام هر وقت از تهران می آیم اول پیش خواهرم بروم.».

دو سه هفته ای از شهادت حسین گذشته بود. او مستقیماً از تهران به منطقه اعزام شده بود. چون زمانیکه به جبهه رفته بود با خانواده اش خداحافظی نکرده بود در جبهه فرصتی به دست آورده و رفته بود تا خداحافظی کند.

علی می گفت: « در راه خانه با خودم می گفتم: خدایا نمی دانم اول به دیدار مادرم بروم که واجب است یا به دیدارخواهرم که داغدار است؟ و نیتم این بوده که اول به دیدار او بروم؟ همین طور در راه فکر می کردم که چه کنم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم به تصمیمی که گرفته بودم عمل کنم و راهی خانه ی خواهرم شدم . وقتی به درب خانه خواهرم رسیدم و در را باز کردند همان موقع صدای مادر را از خانه خواهرم شنیدم . در این لحظه دست به سوی آسمان بلند کردم و شکر خدا را به جا آوردم که هر دوی آنها  یک جا بودند و من توانستم هم به وظیفه ام عمل کنم و هم به تصمیمی که گرفته بودم»

 

حسین رفت. . .

شهادت حسین، فشار روحی شدیدی برای علی بود و نمی­توانست با نبودن حسین کنار بیاید. حال و روز غریبی پیدا کرده بود. گاهی اوقات وقتی با هم بودیم، یک‌دفعه و بی­ مقدمه می­گفت: «حسین رفت…! حسین رفت…!» خیلی بی­تاب بود برای حسین. مثل مرغ سرکنده شده بود و بال بال می ­زد در فراق حسین. یک لحظه از فکر حسین بیرون نمی ­آمد و انگار همه­ ی دار و ندارش را از دست داده باشد، بی­قراری می­کرد.

کارش به جایی رسید که درس و دانشگاه و تمام فعالیت­هایش را در تهران رها کرد و پاشنه­ ی کفش­هایش را بالا کشید و کمر بست برای رفتن به جبهه. خیلی مُصرّ بود برای رفتن و کسی هم جلو دارش نبود. بالاخره توانست با نیروهای اعزامی از تهران برای مأموریت تخلیه ­ی اسرا، راهی منطقه عملیاتی شود و بالاخره پایش در عملیات بیت ­المقدس به جبهه باز شد.

 

۳۴ روز بعد . . .

چند روزی بعد از شهادت حسین ناجی، علی دوستانی خواب می­بیند که حسین کنار رودخانه ­ای منتظر نشسته است و به علی بشارت می­دهد که قرار است به او ملحق شود. تعبیر خواب علی زیاد طول نمی­کشد. او در اولین مرحله ­ی عملیات بیت ­المقدس، درست ۳۴ روز بعد از شهادت حسین به شهادت می­رسد و مراسم چهلم حسین، با تشییع علی دوستانی یکی می­شود.

دایی علی پایین پای حسین دفن می شود و  وحالا دایی و خواهر زاده شانه به شانه ی هم در بهشت برزخی پروردگار قدم می زنند.

 

 

دانشجوی شهید علی دوستانی دزفولی متولد۱۳۳۸ ، در مورخ دهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ در عملیات بیت المقدس و در منطقه دارخوین به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهیدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

راویان :

حسین رضوانی ، علیرضا مجدی نسب ، مریم ناجی ،  حسین روشندل پور ، منصور حکمت ، عزیز عطار زاده ، مهدی رضا درویش زاده ، محمدرضا خیامی ، عبدالمحمد ناجی

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1. باسلام و خدا قوت
    پیشنهاد می کنم راوی هر خاطره را کنار هر خاطره بنویسید. اینطور هم باعث درک بهتر خاطره می شود و هم منبع هر خاطره دقیقا مشخص می شود.
    باتشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا