خاطره شهدا

حمید از زبان محمود ( قسمت آخر)

روایت آخرین روزهای حیات مادی شهید حمید کیانی از زبان شهید محمود دوستانی

بالانویس:

هم نامش حميد بود و هم اخلاقش . سالها در پي شهادت از اين سنگر به آن سنگر و از اين جبهه به آن جبهه مي رفت . قامت استوارش تنها در هنگام نماز مي لرزيد و اشكش تنها در قنوت شبانه آشكار مي شد. دعاي كميل او دلها را به نخلستانهاي كوفه مي كشاند و نوحه هايش جانها را كربلايي مي كرد. او متولد ۲۷ بهمن ۱۳۴۳ بود که در ۲۷ بهمن ۱۳۶۴ پس از حماسه اي بزرگ در ساحل فاو  بهشتي شد .

آنچه در چندین قسمت خواهید خواند روایت آخرین روزهای حیات مادی شهید حمید کیانی از زبان «محمود دوستانی» است که یک هفته بعد از شهادت حمید به او ملحق می شود.

 

حمید از زبان محمود ( قسمت آخر)

روایت آخرین روزهای حیات مادی شهید حمید کیانی از زبان شهید محمود دوستانی

 

من یک شیرم!

يادم است ماشين مهمات آمده بود. حميد مقداري برزنت داخل گاري گذاشت و بنا شد هر كدام روي دوشمان يك صندوق مهمات خمپاره ببريم. يك صندوق هم روي گاري حميد گذاشتيم. او گفت: «يكي ديگر!» گفتم: «خسته ميشوي.» گفت: «بگذار! من يك شيرم!» منطق او اين بود كه باید كار بكند. نه تنها از كار كردن شانه خالي نميكرد، بلكه بيشتر هم كار ميكرد.

 

 

از حمید فقط دوپا مانده بود

شب سوم هم گذشت. صبح با بچه ها بوديم. تعدادي از بچه ها خودشان را مرتب كردند. خودم آمده بودم به سنگر فرماندهي گردان. مقداري دراز كشيدم و بعد رفتم پيش بچه ها. حميد و عظيم مسعودي آنجا بودند. نشستم.

حدود ساعت دوازده ظهر بود كه يك تانك شليك كرد. احساس كردم اين تانك حامل پيامي است. چند لحظه گذشت. ناگهان صدايم كردند. رفتم. ديدم چيزي كه نبايد ميشد شده است. از حميد فقط دو پا مانده بود و از سينه به بالا چيزي نداشت.

 

حميد نماند تا از بالاي خاكريز جواب آنها را بدهد

بچه ها را صدا كردم. كسي جرئت نميكرد جلو برود. تانك بين دو تا سنگر را زده بود. عبدالصمد بلبلي جولا -كه دانشجوي متعهدي بود و اگر ميماند آيندة خوبي داشت- سري در بدن نداشت. عظيم هم بدجوري تركش خورده و شهيد شده بود. يكي از بچه ها هم زخمي شده بود. آن روز عراق پاتك خود را انجام داد. يك تأسف كه ميخوردم اين بود كه حميد نماند تا از بالاي خاكريز جواب آنها را بدهد و آتش دلش را فرو نشاند.

 

 

تقدير بر اين بود كه برگردم

قرار شد صبح كه شد گردان ما خط را تحويل گردان كربلا از لشكر ۷ ولي عصر(عج) بدهد و من بمانم تا بچه هاي گردان كربلا را بر روي منطقه توجيه كنم.

تا حدود ساعت يازده صبح در آنجا بودم. خدا شاهد است آن نصف روز را كه آنجا ماندم به خاطر اين بود كه شايد ديگر برنگردم، چون نميتوانستم برگردم، در حالي كه ديگر حميد و حسين نباشند. اما آقاي رئوفي، فرمانده لشكر، به آنجا آمدند و از شانس بد، مرا ديدند و دستور دادند كه به عقب بروم.

تقدير بر اين بود كه برگردم. به عقب آمدم. سر تا پا خاكي شده بودم. عقب آمدن اين دفعه خيلي دردناكتر از دفعة اول بود. جريان بچه هاي دسته شهيد فرجا… پيكرستان را گفتم. اين دفعه، آن حالت براي خودم پيش آمده بود. اتاق حميد را كه ميديدم، به شدت متأثر ميشدم و جاي حسين را كه ميديدم، همينطور…

 

لازم به ذکر است که شهید محمود دوستانی سه روز پس از روایت و ثبت این خاطرات برای تاریخ ، در حادثه ی اصابت اتوبوس گردان بلال به شهادت رسید و فراق بین او و حمید کیانی بیش از یک هفته طول نکشید

و حالا محمود پایین پای حمید آرمیده است.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

یک دیدگاه

  1. حاجی جان
    استاد
    برادر
    اخوی
    هرچه بگویم در شان شما جلوس میکند
    میخواستم بنویسم شهدا شرمنده ایم و از شما تشکر کنم
    اینها گفتنشان همیشگی است و هست و واقعیست
    ولی دکتر جان آیا آنها که باید بدانند( که میدانندو خود را به حماقت وجهالت نمیدانم زده اند) برایشان فرقی دارد؟
    سکوت کنیم و خجالت زده شهدا باشیم انگار کافیست😢

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا