خاطره شهدا
موضوعات داغ

حمید از زبان محمود ( قسمت سوم )

روایت آخرین روزهای حیات مادی شهید حمید کیانی از زبان شهید محمود دوستانی

بالانویس:

هم نامش حميد بود و هم اخلاقش . سالها در پي شهادت از اين سنگر به آن سنگر و از اين جبهه به آن جبهه مي رفت . قامت استوارش تنها در هنگام نماز مي لرزيد و اشكش تنها در قنوت شبانه آشكار مي شد. دعاي كميل او دلها را به نخلستانهاي كوفه مي كشاند و نوحه هايش جانها را كربلايي مي كرد. او متولد ۲۷ بهمن ۱۳۴۳ بود که در ۲۷ بهمن ۱۳۶۴ پس از حماسه اي بزرگ در ساحل فاو  بهشتي شد .

آنچه در چندین قسمت خواهید خواند روایت آخرین روزهای حیات مادی شهید حمید کیانی از زبان «محمود دوستانی» است که یک هفته بعد از شهادت حمید به او ملحق می شود.

 

حمید از زبان محمود ( قسمت سوم )

روایت آخرین روزهای حیات مادی شهید حمید کیانی از زبان شهید محمود دوستانی

شور عجیب حمید

بعد از حدود سيزده روز، يك روز صبح زود، آقاي عبدالحسين خضريان فرماندهي گردان گفتند كه بايد حركت كنيم. سه روز قبل از آن هم سيد جمشيد صفويان معاونت گردان سخنراني كردند و در سخنان خود از عمليات ها و برنامه هاي گذشته ياد كردند. بعد از آن يك «يزله» گرفتيم مثل عمليات هاي گذشته كه زمين را مي لرزانيد. بچه ها پر از شور و حرارت بودند و سر از پا نمي شناختند و فريادهاي شادي و «اليوم يوم الافتخار» آنها فضا را پر كرده بود.

در آنجا شهيد حميد كياني با شوري عجيب براي بچه ها شعار ميداد. بچه ها تمام نخلستان را دور ميزدند و براي آخرين بار يزله ميگرفتند. در آن روز بچه ها حسابي روحيه گرفتند و شارژ شدند.

شايد تا آن زمان اين نخلستانهاي بهمنشير و خاك و فضاي آن چنين افرادي را با چنين برنامه هايي نديده بود و بيشك دیگر هم نخواهد ديد.

 

بی تاب

بچه ها براي عمليات بيتابي ميكردند. كسي كه آماده تر از بقية ما بود حميد كياني بود. او بيتابي عجيبي داشت و هر وقت مرا مي ديد، ميگفت: «محمود، چه خبر؟ پس چرا حمله شروع نميشود؟ ميترسم دشمن بفهمد و عمليات لو برود.»

 

او دعاخوان ما بود

شايد من خيلي نام شهيد حميد كياني را برده باشم، ولي خدا شاهد است كه او به گردن ما حق دارد. او دعاخوان ما بود و هر جا كم مي آورديم، حميد دعا را ميگرفت و از اول تا آخر ميخواند و خسته هم نميشد. او به راستي يكي از سربازان امام زمان(عج) بود.
صبح هاي جمعه، مراسم دعاي ندبه برپا بود و اگر كسي ديگر دعا را ميخواند، حميد ناراحت ميشد. او ميگفت: «من بايد دعاي ندبه را بخوانم و اگر كسي قسمتي از دعا را از من بگيرد، ناراحت ميشوم. من بايد همه اش را بخوانم.»
آن دو- سه روز گذشتند و موقع رفتن فرا رسيد. آن لحظات لحظاتي حساس و فراموشنشدني بود و تنها كسي كه در آنجا بوده است متوجه سخنان من ميشود.

شهید حمید کیانی ، سخنرانی قبل از شروع عملیات . همان سخنرانی که قیامت کرد . . .

قیامتی شد

قبل از شروع عملیات و پس از خواندن پیام فرمانده سپاه، حميد كياني كه فرمانده دسته اول ما بود، با دست اشارهاي به من كرد و دريافتم كه ميخواهد براي بچه ها حرف بزند، چون قبلاً به من گفته بود كه در آخرين روز ميخواهم با بچه ها سخن بگويم.

 اگرچه وقت تنگ بود، بچه ها را كه هنوز گريه مي كردند، به شنيدن سخنان حميد دعوت كردم. حميد برخاست و با ديدن او بچه ها زدند زير گريه. او خودش را به زحمت كنترل ميكرد. يكي– دو تا تذكر داد و از بچه ها خواست در اين ساعات آخر، دست توسل را به سوي ائمه اطهار(ع) دراز كنند و با يقين مي گفت: «قطعاً خدا و امام زمان(عج) ما را كمك مي كنند؛ چون هر چه فرموده و خواستهاند، انجام دادهايم، آنها هم ياريمان خواهند كرد.» و ميگفت: «براي بيبي حضرت زهرا(س)، خيلي بر سر و سينه زده ايم و الآن بايد به ما كمك كند و مي كند. بايد در همة لحظات، چه در آب كه خودمان را گم ميكنيم و چه در خشكي و چه در وسط صحنة جنگ، از او كمك بخواهيم. او را بايد ياد كنيم و او هم بايد به ما كمك كند و ميكند.»
او صحبت هايش را با صلابت خاص خودش ادامه داد و محكم و با يقين به امداد و نصرت الهي اشاره داشت. او حدود شش دقيقه سخن گفت و همه را به گريه واداشت و در دل بچه ها تأثير خوبي گذاشت.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا