خاطره شهدا
موضوعات داغ

آیا برای مرگ آماده ای؟

تصاویر و دستنوشته هایی از شهدای قرآنی شهیدان احسان و محمد کاکادزفولی

بالانویس۱:

اینکه طی این یازده سالی که الف دزفول را می نویسم، چرا حواسم به شهدای قرآنی مسجد «حجه ابن حسن» نبوده است را حقیقتاً نمی دانم. بی غیرتی و بی توفیقی خودم را با هیچ دلیلی نمی توانم توجیه کنم، اما من و هرشهیدنگار دیگری خوب می دانیم، این ما نیستیم که سراغ شهدا می رویم، بلکه شهدا هستند که سراغمان می آیند و بهمان اجازه می دهند در حریم امنشان وارد شویم.

و حالا امروز خدا توفیق داده است تا در ایام سالروز شهادتشان برای اولین بار پنجره ی الف دزفول را رو به این شهدای قرآنی باز کنم.

 

بالانویس۲:

شاید معرفی «احسان و محمد کاکادزفولی» دروازه ی خوبی برای ورود به دنیای آن ۳۱ نفر باشد. دو برادری که پس از عروجشان ، دستشان در دلدادگی و ارتباط های خاص با معبود رو شد و من همان دوره دستنوشته هایشان را مرور می کردم و  مزارشان شده بود زیارتگاه مکرر من و به حال خودم حسرت می خوردم که این بچه ها با اینکه هم سن و سال و نیز کوچکتراز ما بودند، چه زیبا راه را پیدا کرده و سریع به مقصد رسیده بودند.

 

آیا برای مرگ آماده ای؟

تصاویر و دستنوشته هایی از شهدای قرآنی شهیدان احسان و محمد کاکادزفولی

انتشار برای اولین بار

نوروز آن سال مثل هر سال دیگر «اردوی عید » مسجد برپا بود. سنتی که از دیرباز هم در مسجد نجفیه و هم در مساجد دیگر برپا بود. اینکه برویم و با رفقای مسجدی مان چند روزی در دامان طبیعت زیبای سردشت و شهیون چادر بزنیم و از زندگی روزمره شهری فاصله بگیریم. آن روز ها مساجد آنقدر شلوغ بود که حاج حسن، بچه ها را در سه نوبت به اردو می برد. یک دوره جوانان ، یک دوره نوجوانان و یک دوره هم نونهالان.

عید آن سال ۱۸ ساله شده بودم و اولین سالی بود که باید کنکور می دادم. با بچه های مسجد راهی شدیم و زدیم به دل کوه و کمر. خداییش خیلی خوش می گذشت، آنچنان که طعم شیرینش را بعد از بیست و چند سال هنوز هم می توانم مزمزه کنم.

شب که می شد و خاموشی را که می زدند، تازه شلوغ کاری ها شروع می شد. زیر آن چادر دسته جمعی و نور ضعیف فانوس ها و حرارت مطبوع علاءالدین های نفتی و آن همه شلوغ کاری مگر می شد خوابید. هر آتشی که بچه ها می توانستند، می سوزاندند و چقدر شیرین بود آن شیطنت ها.

لابلای آن همه شلوغ کاری ، ناگهان یکی از بچه ها که همیشه رادیوی کوچکی همراه داشت فریاد زد:

«بچه ها! الان داشتم خبر فارسی یکی از رادیوهای خارجی رو گوش می دادم. گفت تو دزفول یه «جکبادی» که بچه های مساجد رو می برده برا تفریح چپ کرده و بیست ـ سی نفر کشته شدن»

طبیعی بود که کسی محل نگذارد به حرف هایش.

شبکه ی اجتماعی که هیچ، کسی تلفن همراه هم نداشت که بخواهد از شهر خبری بگیرد.

فردا قبل از ظهر حاج حسن آمد. بین بزرگترها پچ پچ افتاده بود. اما کم کم ماجرا لو رفت و فهمیدیم که چه بلایی بر سرمان نازل شده است.

بعد از نماز ظهر حاج حسن ماجرا را تعریف کرد و گفت که باید جمع کنیم و برگردیم دزفول.

بین بچه ها گریه بازاری شده بود. هنوز نه اسامی را می دانستیم و نه همان چند اسمی را که بین بچه ها پیچیده بود ، می شناختیم. فقط می دانستیم که بچه های مسجد حجه ابن الحسن که اکثرا هم نوجوان بوده اند، وقتی برای رفتن به محل اردو عقب یک ماشین سنگین سوار شده اند، ماشین ترمز خالی کرده و به کوه برخورد کرده و خیلی از بچه ها به شهادت رسیده اند.

حادثه ی تلخی بود. در آن بی امکاناتی آن دوره گاهی شده بود که خودمان هم برای اردو رفتن عقب ماشین های باری سوار شده بودیم ، اما حالا عاشورایی شده بود.

برگشتیم دزفول. شهر غرق در عزا بود. دیدن کجا و شنیدن کجا؟ سی نفر از بچه های مسجد حجت آسمانی شده بودند.( یک نفر پس از چند روز وخامت حالش،به آن ۳۰ نفر پیوست) یادم نمی رود پیکرهای آن عزیزان را که عقب تریلی تشییع شد و چه قیامتی در دزفول برپا شد.

آن اتفاق تلخ با تمام حاشیه هایش گذشت.

کم کم زندگینامه ها و دست نوشته ها و خاطرات این بچه ها رو شد و تازه ما متوجه اتفاقات پشت پرده و شخصیت های عجیب و ناشناخته آن بچه ها شدیم. اینکه برخی از این بچه ها چه زیبا در مسیر سیر و سلوک قرار گرفته و رشد کرده بودند. اینکه برخی هاشان برای هزینه های جلسه قرآن روزه استیجاری می گرفته اند و ده ها روایت دیگر که حسرت به دلمان می کرد.

خوب یادم هست که آن روزها همه اش دنبال دستنوشته های «علی عطار روشن» و «محمدزمانی راد» و «احسان و محمد کاکادزفولی» بودم. دستنوشته های غریبی که کمی بعد به فراموشی سپرده شد و شهدایی که گذشت زمان، کم کم گرد و غبار فراموشی آدم ها را روی خاطرات آنان هم نشاند.

و امروز پس از بیست و سه سال از آن روزها،هوای بچه های مسجد حجت و  هوای دست نوشته ها و خاطرات «احسان و محمد کاکادزفولی »  به دلم افتاد. یقین دارم که این دو برادر خودشان جاده را صاف کردند تا این دستنوشته ها و تصاویر چند روز پیش به دستم برسد و این روزها بتوانم الف دزفول را به این تصاویر و دستنوشته ها ، مزین کنم.

مجموعه ای از دستنوشته ها و عکس های این دو برادر شهید تقدیم به تمامی همراهان عزیز.

این دست نوشته ها را باید با تفکر و تامل مرور کرد تا بر دل بنشیند و اثر گذار شود و تصمیمات جدیدی برای زندگی مان بگیریم..

اولین دستنوشته مربوط می شود به خوابی که احسان حدود یک سال قبل از شهادتش می بیند و آن را با موضوع : «شنیدن صدای ملک الموت » ثبت می کند. در این خواب احسان به صدایی اشاره می کند که از او پرسیده است: «آیا برای مرگ آماده هستی»

 

دستنوشته های بعدی مربوط به پیمان نامه های خودسازی است که محمد برای خود برنامه ریزی کرده است. پیمان نامه هایی زمان بندی شده با ذکر اعمال و نیز جریمه هایی که برای خود تعیین کرده است. این دستوشته ها به کمتر از یک سال قبل از شهادت او مربوط می شود. این دستنوشته ها را سر فرصت و با تامل مرور کنید. مرور این سطرها ، ما را بیشتر با شخصیت این دو برادر شهید آشنا می کند.

 

 

 

در ادامه تعدادی از عکس ها و تصاویر این دو برادر شهید را تقدیم شما مخاطبان گرامی می کنم

کودکی های احسان وقتی پدرش از جبهه برگشته بود

شهید احسان کاکادزفولی

شهید احسان کاکادزفولی

احسان -آرامگاه خیام- نیشابور

 

شهید احسان به همراه بچه های جلسه قرآنش

احسان و محمد چهارماه قبل از شهادت ( احسان سمت راست – محمد سمت چپ ) مراسم عروسی خواهر احسان و محمد

محمد و رفقایش در اردوی مشهد

محمد و رفقایش در اردوی مشهد

شهیون – یک سال قبل از شهادت

شهیون یک سال قبل از شهادت

شهیون یک سال قبل از شهادت

 

 

یاد و خاطره کلیه شهدا، خصوصاً شهدای قرآنی مسجد حجه بن الحسن(عج) و شهیدان احسان و محمد کاکادزفولی گرامی باد

با تشکر از خانواده شهیدان کاکادزفولی

‫۴ دیدگاه ها

  1. سلام با تشکر از سعی و تلاش شما در زنده نگهداشتن نام و یاد شهدا و انسان های ارزشمند و برجسته شهرمان.
    مأجور باشید و عاقبتتان خیر.

  2. سلام
    محمد یک عارف ۱۶ ساله بود. مهمانی چند روزه که انگار خداوند او را از بهشت برای تلطیف و معطرکردن فضای دنیا به این کره خاکی مأمور کرده بود.
    او از سبکی و چالاکی روح در دوران نوجوانی نهایت استفاده را کرد و قسمت عمده مسیر را در همان ایام نوجوانی طی کرد و رسید.
    عطش شدید و اشتیاق این بچه‌ها برای وصال، بسیار عجیب و استشنایی بود و به نظرم در دوران پس از جنگ در نسل جدید بی بدیل و تکرارنشدنی است.
    این نوجوانان کم‌سن و سال مزار تک‌تک شهدای مسجد را بهتر از برخی هم‌رزمانشان بلد بودند و بیشتر از آنها با این شهدا مأنوس بودند.
    محمد دعای افتتاح را حفظ کرده بود و الحمدلله صدای ملکوتی این نوجوان بهشتی برایمان به یادگار مانده است.

    این تصادف و اتفاق به هیچ وجه تصادفی و اتفاقی نبود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا