دل‌نوشته‌ها

« این داغ اشک قصاب را هم درمی آورد  »

به بهانه برگزاری یادواره شهید عبدالحسین کیانی

بالانویس۱:

هر کس  نرسید به یادواره شهید کیانی ، به قول معروف نصف عمرش رفت بر فنا و هر کس رسید ، برای مابقی عمر تکلیفش بدجوری سنگین شد.

 

بالانویس۲:

سبک زندگی شهید عبدالحسین کیانی سی سال پیش هم یک جورهایی برای مردم دوره خودش تعجب برانگیز بوده است. چه برسد به امروز که خیلی چیزها عوض شده است. این بود که هنوز که هنوز است ، سرمست از عطر اعمال مش عبدالحسینم.

 

بالانویس۳:

بعد از یادواره بلافاصله رفتم سر مزار شهید کیانی. رفتم و دمی حرف زدم با قاب عکسش- که حرف زدن با قاب عکس تخصص نسل سومی هاست-. حس عجیبی دارد وقتی می روی تا به حاجی سر بزنی. بعدش آمدم خانه و قلم به دست شدم و ثمره اش شد آنچه که خواهید خواند.

 

بالانویس ۴ :

به سنت سایر درد دل ها ، این حرف زدن با شهید کیانی هم به درازا کشید. وقت کردید ، ادامه مطلب را مرور کنید.

 

« این داغ اشک قصاب را هم درمی آورد  »

 

سلام حاج عبدالحسین.

سلام

حاجی جان. با خودت هستم.

از همین جایی که به آن چشم دوخته ای ، کمی سرت را برگردانی ، مرا می بینی.

ایستاده ام رو برویت.

پایین مزار.

لابد چون گفتم حاج عبدالحسین ، سرت را بلند نکردی.

بعید نیست دلیلش همین باشد.

آخر همه «مش عبدالحسین» صدایت می کنند.

کل عالم هم که «مش عبدالحسین» صدایت کنند، من می خواهم «حاج عبدالحسین» صدایت کنم.

بی خیال شو حاجی.

دلیل و برهان نیاور که من حج نرفته ام، چرا حاجی صدایم می کنی؟

و مگر حاجی شدن همان احرام پوشیدن است و عرفات رفتن و رمی جمرات و سعی و طواف ،که تمام اینها نمادند تا راه گم نشود و تو واقعیت تمامی این اعمال را در زندگی ات پیاده کردی.

حاج عبدالحسین.

قصاب جوانمرد .

واژه « قصاب » که می آید ، آدم تصویری که در ذهنش نقش می بندد ، فردی قسی القلب است که با کارد سر و کار دارد و ساطور.

آدم احساس می کند ، قصاب ها انگار دل ندارند. خشن هستند و بی روح.

آدم احساس می کند پشت آن هیکل های درشت و سبیل های پرپشت باید ، قلبی باشد از جنس سنگ و روحی زمخت.

اما خداییش من تا همین چند روز پیش حتی تصورش را هم نداشتم که قصاب بوده باشی.

آن هم چه قصابی؟

قصابی که هیچ یک از آن ویژگی ها را که گفتم ندارد.

هر چند قبلا هم از تو شنیده بودم ، و بارها سر زده بودم همینجا . اما هر بار که آمدم ، جوابم ندادی.

تازه عیب کار دستم آمده است.

امروز فهمیدم تو چه کسانی را دست خالی رد نمی کنی.

تازه امروز فهمیدم باید چه بگویم و چگونه صدایت کنم که کارم را راه بیاندازی.

تازه امروز فهمیدم که تنها افرادی که دست خالی از خوان محبت تو بازنگشته اند ، فقرا هستند.

فهمیدم باید فقیر باشم تا مورد لطفت قرار گیرم.

باید محتاج باشم تا نگاهم کنی.

باید بی بضاعت باشم تا دستم را بگیری.

و خوشبختانه من فقیرم و محتاج و بی بضاعت.

حاجی.

آری. می گویم حاجی.

امروز آنچه را که از تو شنیدم، باعث شد که تصمیم بگیرم حاج عبدالحسین صدایت کنم که حجی مقبول تر از حج هایی که تو به جا آورده ای نه دیده و نه شنیده ام.

بگذار همین اول سنگ هایمان را روی همین واژه «حاج عبدالحسین» که دارم صدایت می کنم، با هم وا بکنیم ، بعد بروم سراغ بقیه حرف هایم.

می گفتند خیلی عاشق حج رفتن بوده ای ، اما همیشه گفته ای :«هرچه نگاه می کنم ، چندین حج دور و برم وجود دارد»

و من استناد می کنم به کلام  امام صادق(ع) که فرمود: « بـرآوردن حاجت مؤمن فضـيلتش بيشتراست از هـزار مرتبه حـجّى‏كه تمام مناسك آن قبول شـده باشد »

و بر همین استناد چگونه کسی را که هزاران هزار حج مقبول داشته است ، من مش عبدالحسین بخوانم؟

 پس خرده مگیر بر من و دمی همدم من باش.

می گفتند بدجور هوای فقرا و محرومان را داشته ای.

 من هم محرومم و نیازمند.

و به کمک تو محتاج.

نگاه کن حاجی. . .

اگر آن روزهای بودنت بود و من می گفتم محتاجم . . .  

می دانم که می رفتی سمت لاشه گوشت آویزان شده و بدون منت حاجتم می دادی.

اما حاجی

امروز نه تو ، توی دکان قصابی ات هستی و نه من محتاج گوشت . .

حاجی

من گوشت نمی خواهم.

فقر من و بی بضاعتی من از جنس دیگری است .

و مگر محروم بودن و فقیر بودن و ندار بودن ، فقط یعنی نداشتن مال ؟

یعنی نداشتن همان اسکناس های مچاله ای که از دست بی بضاعتان می گرفتی و چند برابرش گوشت می دادی و دوباره همان اسکناس مچاله را می گذاشتی کنار گوشت و می پیچاندی لای کاغذ و می دادی دست همان بنده خدا تا آبرویش و عزت نفسش مچاله نشود.

نه حاج عبدالحسین 

من گوشت نمی خواهم.

جنس فقر من ، جنس دیگری است.

من تمنای نگاه دارم.

آری فقط محتاجم نگاهم کنی.

چه از پشت همین قاب ، چه از آن بالا . . .

فقط مرا ببینی کافی است حاجی.

شنیده ام آدم هایی که کَرَم دارند ، پس از رفتن هم دست و دل بازند.

 

حاج عبدالحسین.

امروز آنقدر از تو گفتند و من آنچنان از زلال کمالات تو جرعه جرعه نوشیدم ، که هنوز گیج و سر در گم ، این سو و آن سو می روم.

آرام شدنی نیستم.

آخر آدمی به بزرگی تو سی و یک سال دور وبرم باشد و من ندانم.

آخر این پرده های گمنامی چیست که کشیده ای رو بروی زیبایی هایت ؟

آخر اخلاص هم حدی دارد حاجی.

پس از بریدن از دنیا هم اخلاص.

چه شور شیرینی دارد این اخلاص که پس از سی و یک سال هم هنوز برایت سخت است کسی پرده گمنامی ات را پاره کند.

آخر کمی هم به فکر من باش.

به فکر نسلی که به شما نرسید.

احتیاج و فقرما از دست دادن و نداشتن افرادی  مثل توست، حاجی.

من محتاج تو هستم.

تو و امثال تو.

محتاج  نگاهی ، محتاج دعایی ، محتاج اشاره ای.

محتاج اینکه فکری هم به حال ما بکنید.

جوانمرد.

تو که نمی گذاشتی فقیری بدون گوشت از مغازه ات بیرون برود ، بعید می دانم فقیری مثل من را بدون اینکه دستی بکشی روی سرم از کنار این مزار برانی.

آخر از لطف و احسانت بعید است ، محتاج را رد کردن.

حاجی .

دوستت دارم.

هم تو را و هم تمام این بچه هایی را که کنارت آرام خوابیده اند.

و من فکر می کنم که خوابیده اند .

چرا که زنده اند و شاهدند و ناظر

و مرا چشم بصیرتی نیست تا ببینم.

حاجی جان

نمی دانم چه روحی دمیده بودی توی محله تان،که هر کدام از همسایگانت از تو می گفت ،یا با بغض می گفت یا با اشک و یا با آه و یا با تلفیقی از اینها که گفتم.

قصاب ها ، با گریه از تو می گفتند.

بعد از سی و یک سال.

حقیقتا تا بحال اشک قصاب ، ندیده بودم.

ترکیب جدیدی است همین که گفتم .

«اشک قصاب»

آخر قصاب ، با آن همه دل ، با آن همه جرات ، با آن همه ویژگی های قصاب بودن ، اگر اشک بریزد ، یعنی خیلی دلش به درد آمده است.

یعنی خروار خروار غم ، آوار شده است روی وجودش.

اصلا می توان ضرب المثلش کرد و گفت :

«این داغ اشک قصاب را هم درمی آورد»

حاجی

چه غمی است ، داغ فراقت که اینگونه از تو می گفتند.

اشکم در می آمد همپای اشک قصاب هایی که با آن هیکل های درشت و آن سبیل های پرپشت به پهنای صورت اشک می ریختند.

از اشک همسایگانت که انگار تازه خبر رفتنت را شنیده باشند.

از حرف آن زن که گفت : «حاضر بودم چهار برادرم ، بمیرند اما مش عبدالحسین طوریش نشود»

 

مدام داشتم می گشتم دنبال سِر و راز اینکه تو چه کرده بودی با این دل ها.

چه چیزی در وجودت بود که برخی شان می گفتند : «شاید گناه باشد بگوییم ، اما هرگاه مش عبدالحسین رد می شد ، حس می کردیم  علی(ع) دارد عبور می کند »

و مگر یک قصاب چه می تواند انجام داده باشد که برای شهادتش ، تمام محل از زن و مرد سیاه بپوشند.

و هر چه از تو بیشتر می گفتند ، من بیشتر می توانستم علی(ع) را تصور کنم . تجسمی و تصویری از آن مرد آسمانی و بزرگ که در وجود تو دیده می شد .

ای اسطوره بزرگ جوانمردی

ثانیه های زندگی ات درس است برای همه.

برای من و امثال من که بدانیم چطور زندگی کنیم.

باید این پرده گمنامی ات را سال ها پیش کنار می زدند.

تا قبل از اینکه خیلی ها سبک زندگی شان عوض شود.

حاج عبدالحسین

نگاهم کن

من این همه راه را نیامده ام که تو همینطور سکوت کنی.

دستم را دراز کرده ام به سمتت.

هر آنچه که می توانی کمکم کن.

مثل همان دخترانی که شبانه جهیزیه شان را بردی در خانه شان.

مثل همان یتیمانی که نان آورشان بودی.

یتیمانه نگاهی هم بینداز به من .

به منی که اینگونه کنار مزارت دارم بال بال می زنم.

و دارم حرف می زنم با قابی که می دانم می شنود.

حاجی

می گفتند تو خیلی دوست داشته ای در کربلا باشی.

مدام گفته ای دوست داشتم نفر هفتاد و سومی باشم که در راه مولایش شهید می شود.

و در نهایت رسیدی به همان شهادت.

حالا هفتاد و سوم بودی یا نبودی مهم نیست .

مهم این است که رسیدی به دروازه شهادت.

حاجی !من با این معبر تنگ چه کنم حاجی؟

آمده ام دعایم کنی.

آخر دیگر دارم کم می آورم.

دنیا بد جور عوض شده است حاجی. و آدم ها هم. قاعده ها هم . ارزش ها هم.

می دانم که خودت از آن بالا داری همه چیز را می بینی .

و شاید تو هم دلتنگ می شوی.

اما تفاوت من با تو همین فاصله ای است که بینمان وجود دارد.

همین فاصله بین زمین تا آسمان.

تفاوت من با تو این است که تو هر وقت دلت بگیرد ، می روی سراغ رفیق هایت .

همان ها که با آنها بودی .

می روی سمت حسین(ع).

حرف زدن با رفیق هایت و با اهل بیت (ع) و گشت زدن در همان بهشت برزخی موعود ، آرامت می کند.

دیدن مسعود ،دیدن حمید ، لبخند احمد و چشم های زیبای علیرضا آرامت می کند.

من چه کنم.

آرامشم را کجا پیدا کنم؟

وقتی دلم از دود و دم شهر می گیرد.

از این همه ردپای روی خون هایتان ، از این همه آدم هایی که پشت میزهایی نشسته اند که شما برایشان ساختید.

وقتی دلم از اینها می گیرد کجا بروم حاجی؟

جایی جز اینجا دارم؟ و چاره ای جز حرف زدن با این همه قاب را دارم؟

و مگر نه جواب هر سلامی واجب است و مگر نه شما زنده اید ؟ پس جواب من چه می شود؟

می گویید و نمی شنوم یا نمی گویید جواب سلام را که بعید است نگویید.

پس من نمی شنوم.

عیب از من است ، اما خداییش می توانید حتما طوری بگویید که بشنوم.

همین یک جواب هم می تواند برای من قوت قلبی باشد حاجی.

همین جواب می تواند امیدوارم کند به ماندن .

به صبر کردن در برابر این همه ناملایماتی که در این دنیای اطرافم وجود دارد و راه گریزی هم برای رسیدن به شما نمی بینم.

حاج عبدالحسین

می دانی حرف زدن با قاب عکس چقدر سخت است؟

تجربه اش کرده ای؟

بعید می دانم.

چون همان ابتدای جنگ پر زدی.

خدا دنبال بهانه ای بود که تو روی زمین نمانی.

زمین برای گام های تو کوچک بود.

فکر نکنم حرف زدن با قاب را تجربه کرده باشی.

به خداوندی خدا خیلی سخت است.

تو بنشینی روبروی یک قاب و حرف بزنی و آن طرف فقط یک عکس باشد.

نگاهت بکند یا نکند.

در مقابل حرف های شیرین و نیز در برابر درد دل های سترگ ، هیچ تغییری در قیافه اش نبینی.

بخندی و او همچنان همانطور باشد که هست.

بگریی و او مثل قبل.

حاجی

سخت است ،

به همان دوازده گلوله ای که خوردی قسم سخت است.

تو را به خدا ، دیگر از این چهارچوبی که دارد چهار ستون بدنم را فرو می ریزد خارج شو.

حاجی محتاج توام

بیا بیرون از این قاب و دستی بکش روی سرم

بیا و کمی دلداریم بده.

کمی برایم حرف بزن.

من محتاج کمک توام

و من هیچ کس را ندارم که کمکم کند.

 

نفر هفتاد و سوم.

دعایی کن برای این نسلی که دلبسته تان شده است و راهی برای رسیدن بهتان ندارد.

اگر دستت می رسد ، سلام مرا برسان به آقایی که شاید انجا پیش شما باشد.

همان آقایی که سیصد و سیزده سردار دارد.

به آقا بگو ، تکلیف این بچه هایی که مدام سراغ این قاب عکس ها می آیند چیست؟

به آقا بگو ، زودتر بیاید.

به آقا بگو این معبر که برای شهادت باز است خیلی باریک است.

بگو ماندن توی این معبر خیلی سخت شده است.

به آقا بگو فکری برایمان بکند.

بگو زودتر بیاید.

دارد طاقتمان طاق می شود.

بگو این بچه ها که به سفره هشت ساله نرسیدند. اما عاشقانه منتظرند تا تو بیایی و سفره را پهن کنی.

حاجی

یک سوال دارم

کاش جواب همین یک سوال را برایم بیاوری .  

حاج عبدالحسین

یعنی ممکن است من ظهور را درک کنم؟

یعنی ممکن است آقا که می آید من هم باشم؟

نفر هفتاد سوم

من فقط به امید آن روز زنده ام که دوباره راهی باز شود برای وصال.

راهی برای کنار شما رسیدن.

اصلا نمی دانم شما دوستمان دارید یا نه ؟

به رفاقت قبولمان می کنید یا نه ؟

و این نیز خودش علامت سوال بزرگی است توی زندگی من و امثال من که آیا این عشق یک طرفه است یا دو طرفه.

سرشار سوالم حاجی.

مثل دانش آموزی که تازه معلمی یافته باشد.

حاج عبدالحسین.

دیگر دارد حرف به درازا می کشد.

خلاصه کنم تمام این دردها را در یک کلام.

دعا کن که زودتر روزگار پرواز برسد و ما نیز لیاقت پرواز داشته باشیم.

دوستت دارم حاجی.

هم تو را

و هم تمامی این جوان هایی را که دورتا دور این مزار آرمیده اند و به یقین داشتند گوش می دادند به دردهایی که برایت شمردم.

اما دریغ از یک پاسخ.

چه از طرف تو و چه از طرف اینها.

عادت دارم حاجی ، عادت دارم.

به این حرف زدن ها عادت دارم.

هرچند فکر کردم اگر نیازمندی ام را ببینی ، بدون اینکه محبتت را در کفه ترازو وزن کنی ، به دستم می دهی.

لابد داده ای و من بی خبرم.

چون یقین دارم که تو فقیر را از مزارت هم نمی رانی.

حاج عبدالحسین . . .  خداحافظ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا