دل‌نوشته‌هاعکس

 این تصاویر هم باید بازیچه شود ؟

بی حرمتی به تصاویر شهدا در چهارشنبه سوری

بالانویس :

دوربینم چند روز پیش شکست. مجبور شدم عکس ها را با موبایل بگیرم. اصلا بگذار کیفیتش پایین باشد ، شاید کمتر دلم را بسوزاند.

 

 این تصاویر هم باید بازیچه شود ؟

 

چهارشنبه سوری هایتان را هر جور می خواهید بگذرانید. بگذرانید.

هر که را می خواهید بیازارید ، بیازارید.

اما آخر این تصاویر چه آزاری بهتان رسانیده اند ؟ 

این است رسم تقدیر از کسانی که شادی این روزهایتان را رقم زده اند ؟

تصاویرشان هم آزارتان می دهد ؟

کجای دنیا به اسطوره هایشان بی احترامی می کنند ؟

کجای دنیا به سربازان گمنامشان توهین می کنند ؟

این جای دسته گل هایی است که باید تقدیمشان کنید؟

آنوقت بالای منبر می خوانند ، کوفیان امام حسین (ع) را که کشتند ، بر پیکرش اسب راندند.

مرثیه ی بر تصاویر شهدا نارنجک دستی کوبیدن و بعد قاه قاه خندیدن که از آن روضه قبل سوزناک تر است.

نمی دانم چه آزاری دارد این تصاویر برایتان؟

جز اینکه هر از چندگاهی یادتان بیاندازد ، این شهر با خون این جوان ها بود که سرپا ماند.

با تکه پاره شدن همین ها بود که کمر خم نکرد.

و امروز شما اینگونه تقدیر می کنید از اسطوره هایتان؟

دست مریزاد.

 

آن روز که شهید مجید طیب طاهر قبول نمی کرد وصیت نامه بنویسد و پس از بارها اعتراض سید عزیز لب به سخن گشود و گفت :  می دانی چرا وصیت نمی نویسم سید؟  می ترسم روزی آیندگان وصیت مرا به جای نصیحت من اشتباه بگیرند و کم کم به دست فراموشی بسپارند . سید ! آرزویم رفتن است.اما نگرانی من از آینده است. از ادامه راهم می ترسم. می ترسم که پس از ما راهمان ناتمام بماند .

آن روز مجید بو برده بود که چه خواهد شد.

 آن روز که شهید حسین بیدخ در دل نوشته هایش از فراموشی شهدا سخن گفت و اینگونه نوشت که :

از اينكه فرداها ،در كوره راه ها در شادي ها ، در جشن ها ، در مسير بزرگ زندگي بدست فراموشيم بسپاري در وحشتم . وحشتي كه زندگي را برايم مرگ مي كند و آخرت را نيز برايم دنيا .

با رفتنم از دردي بزرگ بر خود مينالم ، حس ميكنم فرداها ، در راهها وقتي زمان گذشته را از ياد مي برد و آينده فراموشكدة گذشته ميشود شهيدان از ياد ميروند .

آن روز حسین بو برده بود که چه خواهد شد .

 آن روز که شهید محمود صدیقی راد (شهیان زاده ) قبل از شهادت چنین گفت :

می دانم این بار که رفتم دیگر برنمی گردم . اما می خواهم بگویم بعد از شهادتم شما هفته اول و دوم بر مزارم می آیید و دیگر پیدایتان نمی شود تا چهلم . بعد از آن هم می روید و تا سالگرد شهادتم دیگر سراغی از من نمی گیرید و بعد از سالگرد هم دیگر مرا فراموش می کنید.

« وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر گاه که خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید، از همانجا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین. من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم.

آن روز محمود بو برده بود که چه خواهد شد.

 

آن روز که شهید عبدالحمید صالح نژاد سه بار پشت سر هم  به سید عزیز گفت :«سید دعا کن شهید شوم» و وقتی سید دلیل را می پرسید ، مش حمید آرام گفت :«سیدجان ، شهادت امروز بسیار ساده تر از ماندن فرداست»

آن روز مش حمید بو برده بود که چه خواهد شد.

 

و من یقین دارم که اکثر شهدا می دانستند امروز چه به روز ما می آید و می دانستند که فراموششان خواهیم کرد.

می دانستند که غرق در دنیای امروز شدن همه چیز را از یادمان می برد.

می دانستند به نامشان ، نان خواهیم خورد.

حتی گمان من اینست که می دانستند حتی برای جنگیدن هم متهمشان خواهیم کرد که «نمی رفتند، مگر ما گفتیم بروند؟»

اما گمان نمی کنم هیچکدامشان به این فکر کرده باشند که روزی تصویرشان را هم تاب نیاوریم و بازیچه بازی هایمان سازیم.

 برای این تصاویر دستم به قلم نمی رود.

فقط می خواهم بگویم ، برخی اشتباه ها ، چه عمداً باشد ، چه سهواً ، نتیجه اش ویران می کند.

یک تخریبچی می داند چه عمدا و چه سهوا ، اولین اشتباه ،آخرین اشتباه است.

ارکان نماز را دیده اید ، عمدی یا سهوی  کم و زیاد شوند ، نماز باطل می شود.

آنچه را دیدم ، سهوی بودنش هم آزارم می دهد ، که اگر عمدی باشد ، وای به روزگارمان.

  
این پست الف دزفول را شما تکمیل کنید . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا