خاطره شهدا

روز هفتم …

روایت لحظه به لحظه شهادت شهید محمدحسین ناجی دزفولی

روایت لحظه به لحظه شهادت شهید محمدحسین ناجی دزفولی

بالانویس:

سی و نهمین سالروز شهادت حسین ناجی با تمام سی و هشت سال گذشته یک تفاوت عمده دارد. اینکه هر چند خیلی دیر، اما بالاخره حسین تکثیر شده است. کتاب زندگی حسین که در این سال ها فقط در سینه ی خانواده و همرزمانش بود ، حالا روی پیشخوان کتاب فروشی های کشور آماده است تا راهی به دل های مشتاق پیدا کند. حالا هر کس بخواهد می تواند کتاب زندگی حسین را ورق بزند و  بیاموزد و بیاموزاند. «ناجی» نام کتابی است که حسین از لابلای صفحات آن آماده است تا راه را به آنان که دنبال طی طریق هدایت هستند ، نشان دهد.

 

روز هفتم …

 

مرحله­ ي دوم عمليات فتح­ المبین بود که از رودخانه­ ای عبور كرديم و رسيديم به منطقه­ اي كه عراقی­ ها در آن مستقر بودند. کارهای عجیب و غریبی می­ کردند، مثلاً گلوله ­هاي ضدهوايي را به سمت زمین شليك مي­كردند. به محضِ برخورد گلوله با زمین، صداي وحشتناكي ايجاد می­شد و اطرافش را روشن مي­کرد.

به هر ترتیب باید در مسیری که برایمان مشخص کرده بودند، می ­رفتیم جلو. حالا بسته به شرایط گاهی سینه‌خیز، گاهي کمر خم. برخی جاها باید می­ دویدیم و گاهی هم آرام آرام قدم برمی­داشتیم. بالاخره رسیدیم به محلی که باید مستقر می­ شدیم و منتظر اعلام رمز عملیات شدیم.

من، حسين و عبدالحسين نوروزي[۱] با هم بوديم. من آرپي­ چي­ زن بودم و عبدالحسين كمكِ من بود. دستِ حسين در مرحله­ ي قبلي عمليات تركش خورده بود و دستش باندپیچی بود. مسیر مورد نظر را طی کردیم تا این­که رسيديم به سنگرهاي عراقي.

بچه­ های ارتش برخی از سنگرهاي عراقي را زیر آتش توپخانه ­شان گرفتند و بعد از این­که تعدادی از این سنگر­ها منهدم شد، ما رفتيم جلوتر و با عراقي­ ها درگير شديم. از توي سنگرهایشان آتش زبانه مي­كشيد! بعد از درگیری و به درک واصل کردن نیروهای متجاوزِ سرِ راهمان، وارد شیاری عریض شدیم و از طریق آن به منطقه ­ای رسیدیم که پر از تپه­ های بزرگ و کوچک بود.

آنجا بود كه متوجه شدم حسین دارد لنگان‌لنگان راه می­رود. گفتم: «چی شده حسین؟! زخمی شدی؟!» گفت: «مهم نیست! چیزی نشده! تیر خوردم، اما می­تونم راه برم!» نمی­دانم کِی تیر خورده بود، اما به روی خودش نیاورده و پابه پایمان آمده بود. نشستيم و نگاهي به پايش كردم. کمی پایین­تر از زانویش تیر خورده بود. پايش را با چفيه محکم بستم و گفتم: «مطمئنی می­تونی راه بیای؟! اذيت نيستي؟!» گفت: «نه! بريم…!»

شهید حسین ناجی ، بعد از پایان مرحله اول عملیات با دست زخمی و باندپیچی شده

بنده­  ی خدا، خیلی معمولی و انگار نه انگار که زخمی شده باشد، راه افتاد! دويديم و رفتيم جلوتر. هنوز هوا روشن نشده بود و بچه­ ها از تمام محورها در حال پیشروی بودند و به سمت جلو می ­دویدند. در حال پیشروی بودیم که‌ متوجه شديم از سمت چپ دارد به ما شليك می‌شود! با پانزده ـ شانزده نفر از بچه ­ها رفتيم به همان سمتی که ازآنجا به سمت­مان تیراندازی شد. رسيديم به یک تپه و همان­جا زمین­گیر شدیم. به‌شدت آتش می‌بارید روی سرمان. نمی­ شد حتی سرمان را بلند کنیم. متوجه شدیم آن تپه قرارگاه های نظامی عراقی­ هاست که دورتادورش را با گونی­ های شنی دیوارکشی کرده و در آن مستقر شده ­اند. تعدادي تك تيرانداز زبده هم آنجا در کمین بودند چرا که به محض این­که سرت را بالا می­ آوردی، بلافاصله می­زدند.

دور تا دور تپه، سنگر بود و از هر طرف كه مي­خواستيم جلو برویم، هدف ‌تک تیراندازها قرار می­گرفتیم. همان لبه ­ي تپه با عراقي­ ها درگير شديم. کاملاً روي ما مسلط بودند.‌ حتي اگر اسلحه را بالا مي برديم، ‌اسلحه را هم می­زدند! زاروی[۲] سرش را بالا برد که شلیک کند و بلافاصله با تیر مستقیم زدند توی سرش و درجا شهید شد و افتاد روی زمین.‌ هیودی[۳] هم دقیقاً مثل حسین زاروی تیر خورد و به شهادت رسید. وضعیت بسیار بدی بود. شدت آتش، امکان هر حرکتی را از ما گرفته بود. چاره­ ای نبود، باید کاری می­ کردیم. بچه­ ها یکی یکی داشتند شهید می­شدند. یک لحظه با سرعت بلند شدم برای آرپي­ جي زدن که‌ تیربارچی عراقی لوله­ ی تیربارش را چرخاند سمتِ من و دستش را چسباند به ماشه. رگباری از گلوله به سمتم شلیک شد و گلوله­ ها آن­قدر با فاصله­ ی نزدیک از بالای سرم عبور کردند که موهای سرم همه سوخت و خرج‌های آرپی­جی داخل کوله­ ام، آتش گرفتند. هر چه کردم نتوانستم کوله­ ی خرج­ ها را از خودم جدا کنم. چندتا از بچه­ ها دویدند و مرا خواباندند روی زمین و با خاک، آتش را خاموش کردند، وگرنه خاکستری هم از من باقی نمی­ ماند.

بدجوری توی مخمصه گیر افتاده بودیم. تسلط آن­ها روی بچه ­های ما کار را خراب کرده بود. اوضاع به‌گونه‌ای بود كه حتي يكي از آن­ها را هم نمی‌توانستیم بزنيم! حسين ناجی هم كنار من نشسته بود؛ گاهي بلند می‌شد، شلیک می­کرد و ­می ­نشست. هر كدام از بچه ­ها که شهید شده بود، تیر توی سرش خورده بود. چهار ـ پنج تا از بچه­ ها همان­جا شهيد شده بودند و با چشمان باز انگار که لَم داده بودند روي كوله پشتي­ هايشان، آرامش ابدی را تجربه می­کردند. همه دنبال راه چاره­ ای بودیم از اين وضعیت خلاص شویم. باید هر طوری شده تپه را تصرف می­کردیم تا حداقل انتقام خون رفقای شهیدمان را گرفته باشیم.

حدوداً ده نفر بوديم و سه نفر از نیروهای ارتش هم همراهمان بود. ارتشی­ ها پنج نفر بودند که از ابتدای عملیات همراهمان بودند و خیلی هم با هم مأنوس و صمیمی بودند. عراقی­ها دو نفرشان را همان­جا کنار تپه، هدف قرار دادند و جلوی چشمشان به شهادت رساندند و به همین خاطر بدجوری خون جلوی چشمشان را گرفته بود و می‌خواستند انتقام رفقایشان را بگیرند.

در آن هیر و ویر که صدای شلیک، یک لحظه هم قطع نمی­شد، تصميم گرفتيم كه همه با هم «الله اكبر» بگوييم و بلند شويم! يا ما آن­ها را مي­زنيم يا آن­ها ما را می‌زنند! آخر دیگر چاره ­ای نبود. اگر همان­طور ادامه می­دادیم، تک تیراندازها، همه­ مان را می­زدند. در آن چند دقیقه­ ای که مشغول نظرخواهي و مشورت بوديم،‌ من ديگر حواسم به حسين نبود، غافل از این­که او در این فرصت، ‌به دنبال راه چاره، از ما جدا شده و رفته بود تپه را دور بزند، شاید بتواند راهی برای نفوذ و خاموش کردن تیربار دشمن و یا از بین بردن تک­ تیراندازها پیدا کند.

آماده شدیم برای عملی کردن تصمیمی که گرفته بودیم. فریاد الله اکبر سردادیم و همه با هم بلند شده و با عراقي­ ها درگير شديم و به یاری خدا دخلشان را هم آورديم. يكي دو نفر از بچه­ هاي ما شهيد شدند و عراقي هم به جز سه ـ چهار نفرشان كه فرار كردند،‌ همه كشته شدند.

 يكي از همين ارتشي­ هايي كه با ما بود، رفت دنبال همان چند عراقي كه فرار كرده بودند و تا انتقام خون رفقایش را نگرفت، برنگشت! بالاخره رسیدیم روی تپه.‌ از شرايط سنگرها، مشخص بود كه عراقي­ها وضعیت را پیش‌بینی كرده بودند و به‌نوعی منتظرمان بودند، چون دور تا دور تپه را با گوني­ هاي نو سنگربندی کرده بودند و نکته ­ی جالب­ تر این­که تمامی سنگرها هم به هم متصل بود و به هم راه داشتند،‌ به طوري­که هر كس پشت آن­ها قرار مي­گرفت، به طور کامل از تير و تركش در امان بود.

یک لحظه یاد حسین افتادم. خبری از او نبود. تپه، دیگر در تصرف کامل خودمان بود. اطراف را نگاه کردم. دور تا دور تپه را گشتم و بالاخره چشمم افتاد به صحنه ­ای که ای کاش هیچ­وقت نمی­ دیدم. حسین افتاده بود روی زمین و چشمان نیمه بازش داشت آسمان را تماشا می­کرد یا هر تصویر دیگری را که من از دیدنش عاجز بودم. تیر به گردنش خورده بود و تمام زمین سرسبز اطراف حسین پر شده بود از خون.

پیکر شهید حسین ناجی لحظاتی پس از شهادت

بوسه یکی از همرزمان بر پیکر شهید ناجی، لحظاتی پس از شهادت

معلوم بود که حسين تپه را دور زده و از ضلع سمت راست تپه بالا رفته است تا به سمت عراقي­ ها نارنجك پرتاب كند كه او را زده بودند! ضامن نارنجك را نكشيده بود و نارنجك هنوز توی دستش بود! بغض امانم را بریده بود. بالاخره حسین به آرزویش رسید. با گریه خم شدم و پیشانی حسین را بوسیدم. باید می­رفتیم جلو. عملیات هنوز ادامه داشت. حسین را با فرشتگانی که دور او طواف می­کردند، رها کردم و با چشمانی گریان راه افتادم به سمت جلو.

مراسم تشییع شهید ناجی

لحظه تدفین شهید حسین ناجی

پیکر آسمانی شهید ناجی با چشمی باز و لبخندی که ثمره ی وصال معبود است

 

شهید محمدحسین ناجی دزفولی ، متولد ۱۳۳۷  در هفتم فروردین ماه ۶۱ و در مرحله دوم عملیات فتح المبین به شهادت رسید و مزار مطهر ایشان در جوار مزار برادر شهیدش «عبدالامیر ناجی» در قطعه دوم گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

[۱] – شهید عبدالحسین نوروزی در ۱۶/۲/۱۳۶۱ در عملیات بیت‌المقدس جاویدالاثر گردید

[۲] – شهید حسین زاروی متولد ۱۳۴۲ در مورخ ۷/۱/۱۳۶۱ به شهادت رسید

[۳] – شهید اصلان عماد هیودی در مورخ ۷/۱/۱۳۶۱ به شهادت رسید

 

راوی:حمیدرضا قپانچیان(عضو نیروهای ذخیره سپاه)

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا