خاطره شهدا

مفقودالاثری که خبر شهادتش را به مادرش رساند

به بهانه ی معرفی شهید محمدعلی چراغچشم

بالانویس ۱:

خاطراتی را که با خواب سروکار دارند ، دوست ندارم منتشر کنم. اما این خواب وخاطره چنان با دلم بازی کرد که زانو زدم در مقابلش و تصمیم گرفتم منتشرش کنم.

 بالانویس ۲:

دنبال نام راوی نباشید. بچه های دزفول را که می شناسید.  سه چهار ساعتی التماسشان می کنی تا به حرف بیایند. ده دقیقه حرف می زنند و هزار قول و قسم که نامشان گمنام بماند.  راوی این خاطره هم از همین جنس آدم هاست.

 

عملیات بدر بود که محمدعلی مفقودالاثرشد. امروزی ها می گویند جاویدالاثر. خبرها و روایت ها حکایت از شهادتش داشت و اینکه پیکرش ماند همانجا.

بسترش خاک و سایبانش بال فرشته ها. اما امان از دل مادر. مادرش آرام شدنی نبود و پرواز محمدعلی را قبول نمی کرد.

شبی در عالم خواب، اتفاقی افتاد که هم من آرام شدم و هم مادر محمد علی. و اما شرح خوابی که دیدم:

من بودم، خواهرم بود و پدر دوشهید. رفته بودیم بازدید از مناطق عملیاتی. با هم حرکت می کردیم. چند قدمی که رفتیم، خواهرم ایستاد. جلوتر نیامد. چند قدم جلوتر، آن پدر بزرگوار هم از حرکت ایستاد و من همچنان جلوتر می رفتم.

آرام آرام گام برمی داشتم که ناگاه دیدم فضای اطرافم شد همان فضای دوران جنگ. عده ای از رزمندگان نشسته بودند . فرمانده داشت برایشان صحبت می کرد.

در بین آنها محمد علی را شناختم. او هم مرا دید. رو کرد به فرمانده و با اشاره به من از فرمانده خواست تا مرا صدا کند و اجازه بدهد بروم کنارشان.

با اشاره فرمانده شان رفتم سمت محمد علی. از شوق دیدنش آرام نداشتم. در آغوشش گرفتم. گفتم چه خبر؟ پس تو کجایی پسر؟

گفت : پیش رفیقانم هستم. می خواهند ما را از این منطقه ببرند به یک منطقه جدید.

شنیده بودم اگر انگشت کسی را که از دنیا رفته است بگیری ، سوالاهایت را جواب می دهد. توی همان گیر و دار داشتم با خودم فکر می کردم که کدام انگشت را باید بگیرم. همانطور که نشسته بود، هم انگشت اشاره و هم  انگشت شصت هر دو دستش را با دو دستم گرفتم.

پرسیدم: محمدعلی! چطور شهید شدی؟ ماجرا را بگو تا به مادرت بگویم. هر کس یک حرفی می زند و در این بین مادرت قبول نمی کند رفتنت را.

گفت: فعلاً کار دارم. می خواهم بروم. بعداً می گویم.

دستش را فشردم و گفتم تا نگویی دست بردار نیستم. برایم بگو چگونه شهید شدی؟

و محمد علی لب به سخن گشود:

« شب عملیات کنار ناصر صندوق ساز[۱] بودم. فرمانده دسته بود. داشتیم به سمت دشمن می رفتیم. آتش دشمن سنگین بود.»

حرف های محمد علی که به اینجا رسید ناگاه دیدم در انتهای افق انگار پرده بزرگی وجود دارد. مثل سینما. هر آنچه را که محمد علی می گفت ، من به وضوح می دیدم. انگار تصاویر مستند شب عملیات باشد.

و محمد علی ادامه داد :

«در میانه آن همه آتش و خون، یک تیر خورد به پهلویم و افتادم روی زمین. قدرت حرکت نداشتم و زمینگیر شدم. زمان سپری شد تا گرگ و میش سحر. هوا داشت گرم می شد. به شدت تشنه ام بود. قمقمه ام آب نداشت. اسلحه ام را ستون کردم و به کمک آن برخاستم. هیچ کس نبود و دوباره افتادم روی زمین و . . .»

هر چه را محمدعلی گفت به طور کامل و واضح دیدم. تمام تصاویر را و آخرین تصویر را که محمد علی افتاد روی زمین و چشمانش را بست و رفت به همانجا که باید می رفت.

اینجا بود که دیدم ، همان پدر شهیدی که همراهمان بود دارد صدایم می زند که برگردم. رویم را برگرداندم سمت همان بزرگوار و از خواب بیدار شدم.

 آرامشی عجیب در وجودم یافتم و انگاه که برای مادر شهید غلامعلی چراغچشم این روایت را گفتم ، ایشان  گفت : در شهادت محمد علی برایم یقین حاصل شد و آرام شدم.

چند مدتی که از این خواب گذشت ، پیکر پاک و مطهر شهید محمدعلی چراغچشم از سفر برگشت و آثار همان تیر بر استخوان هایش نمایان بود.

بسیجی شهید محمّدعلی چراغ چشم ، متولد۱۳۴۷ شهادت ۱۳۶۳/۱۲/۲۵ در عملیات بدر و جبهه جزیره مجنون به شهادت رسید و مزار مطهر او در  گلزار شهدای بهشت علی دزفول در کنار مزار برادر شهیدش علیرضا چراغچشم و پدر و مادر این شهدای والامقام دزیارتگاه عاشقان است.


[۱] شهید ناصر صندوق ساز در همان عملیات آسمانی شد و پیکر پاک و مطهرش هیچگاه هوای برگشتن نکرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا