تاریخ‌نگاریدست‌نوشته‌هادل‌نوشته‌ها

بدون گل ، بوی بهشت

شب دوم

بالانویس:

تا شب سالگرد ۱۳شهید موشکی سال ۵۹ مسجد نجفیه،  نیت کردم ۵ شب در الف دزفول ، برایشان مراسم بگیرم.

شب دوم

خیلی فرق می کند شنیده باشی یا دیده باشی.

خیلی فرق می کند ، دیده باشی یا حس کرده باشی.

و خیلی فرق می کند حس کرده باشی یا درک کرده باشی .

و همان درک کردن هم فرق می کند ، اگر معمولی باشد یا با تمام وجود.

 آی عاشق ها ،

آری ، همین شما را می گویم

همین شما سیزده نفر

 همین شما که که مثل همان روزها ، مثل همان ساعت مسافر شدنتان،  کنار هم هستید.

 اینگونه به دست من و آنچه می نگارم و بغضی که هی می آید و هی می رود خیره نشوید.

باعث و بانی آن خودتانید و این را خوب می دانید.

 گیر ندهید به اینکه چرا دست بردارتان نیستیم.

اینقدر چشم و ابرو نیایید و لب نگزید که آنچه را می خواهم بگویم ، نگویم.

 بگذارید بگویم تا بقیه هم بدانند و بشناسندتان

و مثل ما دیوانه شوند.

 باید بگویم.

می خواستید خودتان را به ما نشان نمی دادید.

می خواستید فقط یک بار نشان می دادید و ما هم فکر می کردیم که حالی بر ما گذشته است و رفته است.

 هر سال ، هنگام هنگامه ، حوالی همین روزها که می شود ، می آیید و بی قرارمان می کنید.

 یقین داریم که هستید.

و هرکس ذره ای شک دارد ، بیاید و بنشیند پای حرف هایمان.

 و مگر می شود مایی که پس از پرواز شما، آمدیم روی این کره خاکی از شما خاطره داشته باشیم.

 داریم.

نه یکی ، نه دو تا ، . . . .

 به حرفم لبخند می زنید؟

حق دارید.

 هرکس هم که در بهشت موعود خدا باشد باید به حال ما اینگونه لبخند بزند.

نه لب گزیدنتان منصرفم می کند از گفتن و نه لبخندتان سرم را شیره می مالد که نگویم

 از دیشب این خاطره ۱۴ سال پیش مثل فیلم از جلوی چشمم دارد رد می شود.

 عصر همان روزی که قرار بود مراسم برایتان بگیریم . یعنی برای خودمان نه برای شما.

 همه چیز آماده بود.

محل عروجتان را تزئین کردیم ، به شمع و چراغ و رحل و کتاب . . .

 آمدیم که خوشبویش کنیم.

رضا و محمد قرار شد بروند و گل مریم بخرند تا آن فضای معراجتان را معطر کنیم.

 و چه خیال باطلی داشتیم که خشت خشت این دیوار و سنگ به سنگ این زمین به بویتان معطر است و فقط ماییم که نمی فهمیم.

 هنوز محمد موتور را روشن نکرده بود که برود برای خریدن شاخه های مریم.

یک لحظه احساس کردم عطری عجیب سراسر وجودم را گرفت.

 اول گفتم شاید بوی عطر یکی از بچه هاست.

اما وقتی دیدم همه مات و مبهوت همدیگر را نگاه می کنند، فریاد زدیم .

 و نه با دهان

و مگر فریاد فقط از جنس صوت است

فریاد زدیم با اشک

بوی شما بود که آمده بودید.

 و هنوز در حسرتیم که ای کاش پرده چشم هایمان هم کنار می رفت تا ببینیمتان

 و این عطر بهشتی بود تا آخر مراسم.

 و امسال هم منتطریم تا دوباره بیایید.

اما نمی دانیم که پرده ای کنار می رود تا حستان کنیم.

نمی دانم امسال هم می شود بدون گل ، بوی بهشت را حس کرد؟

منتظریم

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن