تاریخ‌نگاری
موضوعات داغ

انگار تلخی این سمنو پایان ندارد

به مناسبت چهلمین روز عروج جانباز گمنام و قهرمان بی نظیر دزفول ، حاج عبدالعلی سید عطاری

بالانویس۱:

اصلاً قرار بر این نبود که ماجرا اینطوری تمام شود و حاج عبدالعلی دستم را بگذارد توی حنا و برود همانجا که سالها دلتنگش بود. من توی خواب هم فکرش را نمی کردم. شیرین ترین رؤیای من این بود که کتاب «سمنوی تلخ» را روزی که داغِ داغ از چاپخانه بیرون می آید، بدهم دست حاج عبدالعلی و او لبخند بزند و لبخندش تمام خستگی های مرا از تنم در بیاورد.

مثل همان لبخند مادر شهید ناجی که شاید تنها امید من در قیامت باشد. همان لبخندی که با دیدن کتاب زندگی شاخ شمشادش زد و آقا مسعود تصویرش را برایم فرستاد.

من در خیالاتم حتی یک لحظه هم به این روز فکر نمی کردم که حاج عبدالعلی بدون خبر بگذارد و برود. اصلاً چنین قراری نداشتیم. نمی دانم او کی این قول و قرار را با فرشتگان مأمور گذاشت و بی هوا، هوایی شد.

حالا چهل روز از آن خبر شوک آور گذشته است. چهل روز است که قهرمان کتابِ من، آسمانی شده است. کتابی که قرار بود نه مظلومیت او ، که مظلومیت دزفول و دزفولی ها را به عالم بشناساند. چهل روز است که من داغدار نیمه تمام ماندن حرف هایم با قهرمان گمنامی هستم که هم پدر شهید بود و هم همسر شهید و هم فرزند شهید و هم برادر شش شهید و هم دایی شهید. قهرمانی که در عالم لنگه نداشت.

چهل روز است که من پا به پای خانواده اش، پا به پای محسن پسرش، پا به پای «احسان» برادرش، احسانی  که همیشه از محبت جوشانش به او ، برایم می گفت، داغدار شده ام.

عجب هنر تلخی است این نویسندگی. سختی هایش را کسی نمی تواند ادراک کند. هر کدام از قهرمان ها و راویان قصه ات که می روند، تو به اندازه ی عزیزترین کسانشان داغدار می شوی. مثل تلخی عروج مادر سید مجتبی! مثل گریه باران آسمانی شدن مادر حسین ناجی و حالا هم مثل پرکشیدن حاج عبدالعلی.

من مانده ام و کتابی که راوی اش حالا دارد از آسمان صدایم می زند که :«شهدای خانواده ی ما را فراموش نکنی!»

اصلاً قرارمان این نبود که حاج عبدالعلی حرف هایمان را نیمه تمام بگذارد و برود و کتاب را هم نیمه کاره! بارهاست که دستم را روی سنگ سرد مزارش می گذارم و می گویم: «خوش غیرت! تو که این همه سال صبوری کردی! این چندماه هم روی آن همه سال! می ماندی تا شیرینی سمنوی تلخ را با هم می چشیدیم»

و حالا من مانده ام و یک قول بزرگ به قهرمانی که نه شناخته  و نه شناسانده شد.  من مانده ام و مصاحبه هایی ناتمام و سمنوی تلخی که هنوز به آخر نرسیده است و در حیرتم چه چگونه باید به پایانش برسانم. انگار تلخی این سمنو پایان ندارد.

دعا کنید بتوانم قولم را به قهرمان قصه ام عملی کنم.

 

بالانویس۲:

حدود یک سال پیش بود که حاج عبدالعلی به دزفول آمد و من برای اولین بار ، صدایش را نه از پشت تلفن که از پشت لبخند دلنشینش دیدم.

با هم به شهیدآباد رفتیم و باز هم او روایتگر شد و من شنونده. آنجا بود که من بخشی از کتاب را که نوشته بودم برایش خواندم. گوش می داد و بغض می کرد و اشک هایش را سعی می کرد از من پنهان کند.

این چند دقیقه را که برایش خواندم ، سری به تایید تکان داد و گفت: «دستت درد نکنه! همه اش حقیقته! »

حالا امروز و به مناسبت چهلمین روز عروج قهرمان قصه ام، این بخش از کتاب را که روایت صحنه ی اصابت موشک به منزل پدری این مرد بی نظیر و رقم خوردن آن حادثه ی تلخ است برای اولین بار منتشر می کنم. ان شاالله که خداوند کمک کند هرچه زودتر کارنوشتن کتاب تمام شود تا شما تمام این روایت شگفت انگیز را مرور کنید.

همان بخشی که آن روز در شهیدآباد برایش خواندم و او همپای واژه ها ، اشک ریخت. تنها بخشی از کتاب که دست تقدیر اجازه داد، راوی ، شنونده ی واژه هایش باشد.

دعا کنید بتوانم کار این کتاب را به سرانجام برسانم تا هم قولم را عملی کرده باشم و هم روایت این مرد آسمانی برای همیشه در دل تاریخ ثبت شود.

انگار تلخی این سمنو پایان ندارد

به مناسبت چهلمین روز عروج جانباز گمنام و قهرمان بی نظیر دزفول ، حاج عبدالعلی سید عطاری

 

قسمت هایی از کتاب نیمه تمام  سمنوی تلخ ، مستند داستانی شهادت خانواده ی شهدای سید عطاری :

دور سفره ی صبحانه، وَلوله ای بود. همه با حرارت و لبخند با هم حرف می زدند و غرق شور و شعف بودیم. بجز بابا که پیام داده بود: «الان میام!» همه دور سفره کیپ تا کیپ، پهلو به پهلوی همدیگر نشسته بودیم. مادر فلاسک چای را هم آورد و گفت:

– هرکَس چُویی مَخاس، گووه تا سیِش ریزُم. هر کس هم مُخو چُوییشه شِرین کنه، شکردون سر سُفره اس.

بعضی ها مشغول شدند به خوردن و بعضی ها هم هنوز مشغول حرف زدن با هم بودند. من هم بین پروین و مادرم نشستم. صدای گریه ی بهزاد که بلند شد، او را از خواهرم گرفتم و بوسیدم و دادم به پروین.

پروین بهزاد را از دستم گرفت و مشغول شیردادن به او شد. نگاهم به ساعتِ روی دیوار افتاد. یک ربع به هشت را نشان می داد. پدرم هم از در هال وارد شد. هنوز لقمه ی اول را نخورده بودم که بلند شدم تا آورکتم را روی جالباسی کمی جابجا کنم که زودتر خشک شود.

ناگهان نور شدیدی شبیه نور رعد و برق اما چند هزارمرتبه شدیدتر، در چشمانم منعکس شد. مثل اینکه صدها دوربین با هم توی صورت آدم فلاش بزنند. بدون اینکه صدایی به گوشم برسد، فضای اطرافم یک لحظه به شدت روشن و خاموش شد و همزمان جالباسی با شدت و ضربه ی شدیدی به طرف سقف اتاق کشیده شد. چشمانم حیرت زده حرکت جالباسی به سمت سقف را دنبال می کرد که دیدم سقف و دیوارها دارد پایین می آید. سقوط تیر آهن سقف را به وضوح دیدم و با پُشت سر  محکم به زمین خوردم. کل این اتفاق ها شاید در کمتر از یک ثانیه رخ داد و ناگهان دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد.

در همان لحظه که متوجه پایین آمدن سقف شدم، شک نداشتم که خانه موشک خورده است. در همان ثانیه ی اول دقیقاً  متوجه حادثه شدم. کاملاً هوشیار بودم، اما حیران و شگفت زده و مبهوت! همه چیز در چشم به هم زدنی رخ داد. هنوز در شوک بودم. سعی می کردم حواسم را جمع کنم و تمرکز کنم ببینم چه بلایی سرمان آمده است. بارها شنیده بودم افرادی که در مرکز اصابت موشک قرار می گیرند، هیچ صدایی نمی شنوند. حالا ما هم لابد دقیقاً  در مرکز اصابت موشک بودیم، چون هیچ صدایی بجز صدای آوار شدن سقف و دیوارها را روی سرم نشنیدم.

چشمانم جایی را نمی دید. سوزش بسیار شدیدی در چشمانم حس می کردم. خصوصاً چشم چپم. انگار در چشمانم یک مشت فلفل و یا اسید ریخته باشند. قدرت تکان خوردن نداشتم. سعی کردم چشم هایم را با دستانم کمی مالش دهم شاید  سوزششان کمتر شود، اما قدرت تکان دادن دست هایم را به دلیل فشار آواری که روی بدنم ریخته بود، نداشتم. حتی  سرم را هم به سختی می توانستم در حد یکی دو سانتیمتر به راست یا چپ حرکت بدهم.

تصور کنید چند نفر آدم قدرتمند، روی سینه و پاهایتان بنشینند و دست و پایتان را محکم بگیرند و اجازه ی هیچ حرکتی به شما ندهند و فقط بتوانید سرتان را کمی به چپ و راست بچرخانید. حال و روز من، چیزی شبیه همین بود، به اضافه ی دردهای بسیار شدیدی که در جزء به جزء اعضای بدنم داشتم.

 بار سنگینی را روی سر و گردن و کمرم احساس می کردم. سرم به شدت درد و سوزش داشت. دوباره تلاش کردم که دستانم را رها کنم و به سمت چشم یا حتی سرم ببرم، تا شاید از آن سوزش های لعنتی رها شوم، اما هر چه توانم را بیشتر به کار می گرفتم ، کمتر اثر می کرد. شکنجه بود. عذاب بود. نه دست هایم از من فرمان می بردند و نه پاهایم. انگار کل بدنم زیر یک دستگاه پرس شدید در حال لِه شدن بود.

آنقدر خاک و گرد و غبار در دهان و بینی و حلقم فرو رفته بود که هم قدرت نفس کشیدن را لحظه به لحظه برایم مشکل تر می کرد و هم حلق و دهانم را لحظه به لحظه خشک و خشک تر می کرد و می سوزاند. چند ثانیه ای گذشت. سعی کردم آرام باشم و چند لحظه ای هیچ فعالیتی نکنم. ساکن و بدون حرکت ماندم و دوباره شروع کردم به دست و پا زدن و سعی کردم کمی خودم را جابجا کنم و برخیزم، یا حداقل تکانی بخورم؛ اما ممکن نبود که نبود. هیچ جای بدنم را نمی توانستم تکان بدهم. دردی عجیب و غیر قابل توصیف در سرتاسر وجودم پیچیده بود که وقتی برای تکان دادن بدنم تلاش می کردم،  این درد چندین برابر می شد و امانم را می برید.

پشت ران پایم به شدت می سوخت و آرنجم به شدت تیر می کشید و سر و پیشانی ام داغ شده بود. یقین کردم سر و صورتم خونریزی دارد. گرمای خونی را که از سر و پیشانی ام بر چشم و صورتم جاری شده بود، تا حدودی حس می کردم. از تقلا و دست و پا زدن که نا امید شدم، دوباره چند لحظه ای آرام گرفتم. سعی کردم کمی تمرکز کنم. به ذهنم فشار بیاورم که چه کاری می توانم انجام دهم؟ همه ی این اتفاقات و فکر کردن ها و دست و پازدن ها و . . . در مجموع یک دقیقه هم نمی شد.

راهی که دیر به ذهنم رسید فریاد زدن و کمک خواستن بود. با اندک اکسیژنی که حوالی ام مانده بود، باید سر می کردم. می دانستم اگر به فریادم نرسند، خیلی دوام نمی آورم. حتی اگر افرادی برای کمک آمده باشند، چون خبر ندارند ما کجای خانه و در کدام قسمت از ساختمان بوده ایم، تا بخواهند پیدایمان کنند ، خیلی طول می کشد. به خدا توکل کردم و از او کمک خواستم و تمام توانم را در صدایم ریختم و سعی کردم فریاد بزنم:

کمک! کمک ! ما اینجاییم! با فریاد زدن خاک بیشتری به دهان و ریه هایم وارد شد و احساس خفگی ام بیشتر شد. دوباره تلاش کردم: کمک کنید! ما زیر آواریم!

ناگهان صدای جیق و فریاد مادرم را شنیدم : «یازهرا(س)… چِه سرمو اومه…چه سر بچونم اومه…کمک.. ایهاالناس کمک… یِکه به دادمون رسه!»

قبل از حادثه مادرم دقیقاً کنار من نشسته بود. چسبیده به من. حالا صدایش را نیمه واضح می شنیدم. صدایش کردم:

– دا خوبی؟. . . چِه وَت نبیسه؟       

با صدایی آمیخته با درد فریاد زد:

– دا عبدعلی! دا بَچون! دا خوارونت! تُن خدا بَچونه نجاتشون دِه!

بیچاره مادرم! نمی دانستم خودش در چه وضعیتی است. یقیناً حال و روزش بهتر از من نبود، اما فقط فریاد می زد و التماس می کرد و از من می خواست که برادر و خواهرهایم را نجات بدهم. نمی دانست من خودم گرفتار چه شکنجه و عذابی هستم. سرم گیج می رفت. نفس کشیدن به شدت سخت بود. سرم وحشتناک درد می کرد و دردِ آرنج و پهلو و ران پایم امانم را بریده بود. کمی که تکان می خوردم، انگار تیغ هایی در اعضای مختلف بدنم فرو می رفت.

در این بین صدای ضعیف فریادهای همسرم، مرا به خود آورد : «کمک…کمک…عبدالعلی…عبدالعلی بهزاد…بچه م… کمک… بچه م نمیتونه نفس بکشه! بهزاد داره میمیره عبدالعلی. . . بچم داره می میره! کمک… »

شهید بهزاد سیدعطاری

همه جا سیاهی بود و سیاهی. آنقدر درد همه جای بدنم پیچیده بود که نمی دانستم چه بلایی سرم آمده است. از یک طرف فریادهای التماس و کمک خواستن مادر و همسرم و خبر از بین رفتن پسرم را می شنیدم و از طرف دیگر کاری از دستم بر نمی آمد. به مرز جنون رسیده بودم. سوزش چشمانم و دردی که در بدنم می پیچید و عدم توانایی در حتی یک حرکت کوچک داشت، دیوانه ام کرده بود.

هنوز صدای کمک خواستن مادر و همسرم را به صورت مبهم  می شنیدم. مادرم فقط داشت بچه ها و عروس و نوه هایش  را صدا می کرد. از دردِ پیچیده لابلای صدایش معلوم بود که یا زخمی شده است و یا اینکه فشار طاقت فرسایی از آوار را تحمل می کند، اما تمام نگرانی اش در زیر آن کوه آجر و تیرآهن و گِل و سیمان بچه هایش بودند:

– دا اشرف… شهناز…مریم…کجایه؟  فرح دا…مژگان… امین عزیزم… کَسِه صدامه بِفَمه؟ خدایا چه سرمون اومَس؟  دا عبدعلی کمک… دا رسات به داد خوارونت…

مادر تند و تند فریاد می زد، اما هر چه دقت کردم، پاسخی از هیچ یک از خواهرهایم به گوش نمی رسید. فقط و فقط صدای همسرم بود که ناله می کرد و می گفت :

– بهزاد نمیتونه نفس بکشه! عبدالعلی کمک. . . بچه م داره میمیره!

صداهای بسیار ضعیف و مبهمی از بیرون می شنیدم و همین امیدوارم می کرد. یقین داشتم که حالا آن بیرون قیامتی شده است و مردم برای کمک به ما آمده اند. اما زمان خیلی مهم بود. اگر به سرعت پیدایمان نمی کردند و از این قبری که در آن محبوس شده بودیم، نجاتمان نمی دادند، یقیناً امیدی به زنده ماندنمان نبود.

زنده به گور شده بودیم. دهانم پر از خاک شده بود. خواستم در آن محشر به پا شده در زیر آوار پروین و مادرم را دلداری بدهم. لذا بین فریادهای کمک خواستنم از مردم، مدام می گفتم:

–  الان مردم میان کمکمون! یه کم دیگه طاقت کنید!         

انگار کسی صدایم را نمی شنید. تلاشم برای رهایی از آوار هم ثمری نداشت. هیچ کاری از من ساخته نبود. کم کم صدای مادرم ضعیف و ضعیف تر شد و دیگر هیچ صدایی از او نمی شنیدم.

هر چه صدایش می زدم، پاسخی دریافت نمی کردم. امیدوار بودم که فقط بیهوش شده باشد و اتفاق تلخ دیگری رقم نخورده باشد. چیزی قابل دیدن نبود. تاریکی بود و گرد و خاکی که نفس کشیدن را هر لحظه سخت و سخت تر می کرد. سرگیجه هایم شدیدتر شده بود. حس کردم که دارم بیهوش می شوم. بالاتر از سیاهی رنگی نبود. باید آخرین تلاش هایم را برای نجات خانواده ام می کردم. چاره ای جز فریاد و کمک خواستن نداشتم.

پروین هم  هر چه در توان داشت را در گلویش ریخته بود و کمک می خواست. پسرم داشت از دست می رفت و نمی توانستم کاری بکنم و این کم مصیبتی نبود. با کوچکترین حرکتی که می کردم، دردهایم شدت می گرفت و انگار فشار آوار روی بدنم بیشتر می شد.

ناگهان صدای پروین مرا به خود آورد. گریه آمیخته در صدایش را می شد تشخیص داد. تلخ ترین خبر عالم را در آن سخت ترین شرایط عالم به من داد:

– عبدالعلی! بهزاد…! بهزاد مُرد!  بچه ام مُرد عبدالعلی! 

جیغ می زد و گریه می کرد و کمک می خواست. التماس های او و خبر تلخی که به من داد، انگار انرژی ام را مضاعف کرد و خون تازه ای در رگ هایم جوشید. باز هم برای نجات از آن شرایط طاقت فرسا تلاش کردم و انرژی ام را ریختم در دست هایم. اما نمی شد که نمی شد. عین دیوانه ها فریاد می کشیدم. هم فریادهایم بلندتر شده بود و هم تلاشم برای نجات از آواری که داشت کم کم مرا لِه می کرد. نه مرا که همه ی هست و نیستم را داشت از من می گرفت.

– کمک. . .  ایهاالناس کمک . . .  ما اینجا زیر آواریم . . . گریه ام گرفته بود. هنوز بهزاد را یک دل سیر ندیده بودم. هنوز برایم نخندیده بود. هنوز انگشت هایش را توی دستم نگرفته بودم تا روی آنها ضربه بزنم و او غش غش بخندد. عاشق گُگول کردنش بودم. بعد از دو  ـ سه ماه، هنوز حسرت دیدن گُگول کردنش به دلم مانده بود. هنوز عطش بهزاد داشتم. عطش به سینه چسباندن پسرم را. اینکه روبرویش بنشینم و برایش شِکلک در بیاورم و او قاه قاه بخندد. من هنوز تشنه ی بهزاد بودم. نباید می مُرد. ثمره ی زندگی ام، نور چشمم، جگرگوشه ام نباید می مرد. من هنوز تشنه ی بهزاد بودم. نه! بهزاد نباید می مُرد. باید زنده می ماند. من باید کاری برایش می کردم. من هنور رمق داشتم. تا من زنده بودم، او نباید می مرد! تصورش هم برایم سخت بود که فرزند شیرخواره ام ، چند متر ان طرف تر ازمن، در حال جان دادن باشد و من نتوانم به فریادش برسم. از مرز جنون گذشته بودم. دیگر جنون چه تعبیری می توانست داشته باشد؟ اما تَلپا کردن های دیوانه وارم ، راه به جایی نمی برد. خدا و اهل بیت را واسطه قرار می دادم و فریاد می زدم و التماسشان می کردم. خانواده ام را از خودشان می خواستم.

همسرم را صدا زدم:

-پروین! پروین زنده ای؟ پروین صدامو میشنوی؟! پروین! بهزاد چی شد؟ من خودم بدجوری اینجا گیر افتادم. اصلاً نمی تونم تکون بخورم! پروین! تو رو خدا بگو بهزاد چی شد؟

فقط صدای ضعیفی به گوش می رسید که نای حرف زدن نداشت. چیزی شبیه ناله…

-یا حسین! یا فاطمه ی زهرا(س)! بچه ام مُرد! بچه ام مرد…

صدایش ضعیف و ضعیف تر شد و کم کم مثل صدای مادرم خاموش شد. هر چه صدایش کردم دیگر پاسخی به گوشم نرسید. خدا را با فریاد صدا می زدم. گریه می کردم. دعا می کردم که مردم زودتر به فریادمان برسند. خدا خدا می کردم مادر و پروین و بهزاد زنده باشند.

مرگ در چند قدمی ام پرسه می زد و چهره اش را به رُخَم می کشید. از بقیه ی اهل خانه هیچ صدایی به گوش نمی رسید. حال خودم را نمی فهمیدم. دیگر فقط سکوت بود و صدای سوت ضعیفی که در گوشم می پیچید و خس خس نفس هایم که رو به آخر بودند. . . 

 

شادی روح جانباز سرافراز ، قهرمان بی بدیل سال های دفاع مقدس ، حاج عبدالعلی سیدعطاری فاتحه و صلواتی قرائت بفرمایید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا