خاطره شهدا
موضوعات داغ

تک پسر حاج حسن(قسمت اول)

روایت تصویری از زمانه و زندگی شهید محمد مهتدی

بالانویس:

از کودکی که پایم به شهیدآباد باز شد، تصویر شهید محمد مهتدی که در ردیف اول قطعه ۲ در ورودی شهیدآباد بود، برایم گیرا بود. همیشه دوست داشتم از او بدانم. علاوه بر زیبایی چهره اش، جذبه ی عجیبی در نگاهش بود که انگار مرا به سمت خودش می کشید. حالا امروز بیشتر در مورد او می دانم. اما تمام دانستن های  مرا که روی هم بریزی قطره ای از دریای کمال و جمال محمد نخواهد شد. این روزها مهمان الف دزفول باشید. الف دزفول در سه قسمت  از «شهید محمد مهتدی» روایت خواهد کرد. تک پسری که در رفاه و ناز و نعمت بزرگ شد و به تمام آنچه جنسش از جنس ماده بود، پشت پا زد. با الف دزفول باشید در سه روز متوالی با «تک پسرِ حاج حسن»

 

 

 تک پسرِ حاج حسن

روایت هایی از زندگی و شهادت شهید محمد مهتدی

قسمت اول

 

یک پسر و چهار دختر ، هدیه هایی هستند که خداوند در بارش رحمتش در دامان حاج حسن و همسرش گذاشته است. «محمد» هم تک پسر است و هم زیبا و تو دل برو! پسری که محبتش تا عمق جان اهل خانه نفوذ کرده است. هم در دل مادر و پدر و هم در جان و وجود خواهرهایش. پسری که در ناز و نعمت بزرگ می شود و حاج حسن هرچه دارد به پایش می ریزد تا خم به ابرویش نیاید.

«محمد» هر چه بیشتر قد می کشد، دلدادگی به او هم قد می کشد و هرچه بزرگتر می شود، محبت اهل خانه به او، شدت و حدت بیشتری پیدا می کند و طناب این دلبستگی ضخیم تر می شود.

ادب، احترام و رفتار محمد، روز به روز بیشتر می کند این دلبستن های مکرر را و عمیق تر و وسیع تر می کند، اقیانوس عشق و دوست داشتنش را و انگار گوشه گوشه ی خانه ی حاج حسن را عطر حضور محمد پر کرده است، به طوری که اگر چند ساعت نباشد، سینه ی اهل خانه تنگ می شود. «محمد» انگار نَفَسِ اهل خانه است.

و محمد در نهایت در ۱۵ سالگی پایش به جبهه باز می شود و ادامه ی ماجرا و روایت ها . . .  

یکی یکدانه بابایش بود. حاج حسن، هست و نیستش را ریخته بود پای محمدش و البته آن اوضاع مالی خوب و آن رفاه و آسایش، او را از رفقایش مستثنی نکرده بود. مثل بچه مایه دارهای تازه به دوران رسیده نبود. اصلاً کسی که با او مراوده داشت، مرفه بودن او را احساس نمی کرد. فقیر و غنی با او راحت بودند، چون محمد خودش را با آنان وفق می داد .

«حاج مصطفی »

 

پدرم کارمند بانک بود و از لحاط مادی کم کسری نداشتیم. ولی هیچ‌گاه از این رفاه و آرامشی که داشت سوءاستفاده  نمی‌کرد. اصلا تمایلی به تعلقات دنیوی نداشت. هر زمان که از جبهه می‌آمد انگار دنیا برای او کوچک و تنگ باشد آرام و قرار نداشت. هیچ وقت موقعیت زندگی ما سبب نشد تنزلی در اعتقادات محمد رخ دهد. تازه محمد با دوستانی که وضعیت مالی پایین تری داشتند، انس و الفت بیشتری داشت.

«خواهر شهید»

یک موتورگازی خریده بود برای رفت و آمد و انجام کارهایش. یک روز به خانه آمد و از موتورش خبری نبود. پدرش گفت: «محمد! پس موتورت رو کجا گذاشتی؟!» خیلی راحت اما در نهایت حیا و ادب گفت: «یکی از بچه ها خیلی بهش نیاز داشت! دیدم موتور برا اون باشه، واجب تره! دادم بهش!»

پدرش گفت: «پس حالا خودت میخوای چیکار کنی؟ » آرام خندید و گفت: «ماشین شما که هست!»

«مادر شهید»

 

در دوره ای که دوچرخه یک وسیله ی لاکچری محسوب می شد، محمد ماشین داشت. تویوتای قرمز رنگ آلبالویی را که حاج حسن، برایش خریده بود، همه می شناختند. هر کدام از بچه ها از سواری خوردن با این تویوتا خاطره ها داشتند.

اصلاً یک جورهایی تک بود این تویوتا. مثل خودش . مثل اخلاقش. مثل مرام و معرفتش. همه حس می کردند محمد فقط رفیق فابریک خودشان است.

«حاج مصطفی »

روزی را یادندارم که خلاف حرفم ، حرفی زده باشد و خلاف نظرم ، نظری داده باشد. آن روز که آمد و گفت می خواهد برود جبهه، بهش گفتم: «مادر! تو بری من تنها میشم!»

سرش را انداخت پایین و لبخند زیبایی انداخت کنج لبهایش و گفت: «شما خدا رو در نظر بگیر! خدا که باشه، تنهایی معنی نداره!»

سخت بود، اما رضایت دادم که شاخ شمشاد خوش سیمایم راهی جنگ و جهاد شود.

«مادر شهید»

 

اکثر اوقات جبهه بود. وقت درس و مدرسه رفتن برای خودش نمی گذاشت. اما طی همان چند روزی که می آمد شهر، میچسبید به درس و مشقش و درس ها را امتحان می داد و بهترین نمره را هم می آورد. ذیپلمش را همین مدلی گرفت.

«مادر شهید»

 

وقتی جبهه نبود، نماز اول وقتش را مقید بود برود مسجد! حتی ماه رمضان هم قبل از اذان می رفت مسجد امام حسن عسکری(ع) و چند ساعت بعد برمی گشت برای افطار.

«پدر شهید»

 

چشمان مادرمان دچار مشکل شده بود. محمد به شدت پیگیر درمان مادر بود. می رفت شیراز و برمیگشت. تصمیم گرفته بود یک چشم خود را به مادر اهدا کند، اما امکان این پیوند وجود نداشت. اینکه در اوج جوانی و زیبایی اش ، چنین تصمیمی گرفته بود، جای حیرت است.

بعدها یکی از رفقایش برایمان می گفت: « در مسیر اعزام محمد مدام گریه می کرد و اشک می ریخت. بهش گفتم: چی شده محمد؟ مشکلی داری؟  محمدگفت: ناراحتم که نشد برا چشمای مادرم کاری کنم! »

«خواهر شهید»

 دوره ای که خدمت سربازی اش را می گذراند، با اینکه تمام آن دو سال را در جبهه و مناطق عملیاتی و عملیات های مختلف گذراند، قدری ناراحت بود. می گفت:« من دوس دارم تو لباس بسیجی شهید بشم! دوس ندارم شهادتم تو لباس سربازی باشه!»

«خواهر شهید»

 

عاشق گردان بلال بود و حتی زمانی که بخاطر سربازی اش مجبور شد راننده فرمانده لشکر باشد، از هر فرصتی استفاده می کرد تا به بچه ها سر بزند . بلافاصله هم که خدمتش تمام شد ، دوباره شد بسیجی گردان بلال .

«حاج مصطفی »

پدرم یک بار برای شوخی با محمد بهش گفت: «محمد! بابا! چند لیتر بنزین از این ماشین سپاه که زیر پاته بهم بده!» محمد همینطور مات مانده بود و به پدرم نگاه می کرد. بدون اینکه واکنش تندی نشان بدهد به پدرم گفت: « یه مقدار آتیش بذار کف دستم و بعدش بگو بنزین بده! اونوقت بهت بنزین میدم!»

چهره محمد زمانی به حالت اول برگشت که پدرم گفت: «خواستم شوخی کنم بابا!»

وقتی کاری برای خانه باید انجام می داد، ماشین سپاه را می گذاشت داخل خانه و ماشین خودمان را می برد و تاکید می گرد که با ماشین بیت المال نباید کار شخصی انجام داد.

«خواهر شهید»

 

فرماندهان اغلب به محمد می گفتند: « تو تک پسر هستی! نباید بیای جبهه!» و محمد هم با لبخند می گفت: «چه گناهی کردم تک پسرم آخه؟! »

«مادر شهید»

پایان قسمت اول

ادامه دارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا