خاطره شهدا

دعایش مستجاب شد و مفقود شد

یادی از شهید جاویدالاثر بهمن مینایی

دعایش مستجاب شد و مفقود شد

یادی از شهید جاویدالاثر بهمن مینایی

فراق سیدحسین

در همان چند روز از غصه آب شده بود . در تاريكي شب بايد او را بر مزار «سيد حسين رجبی» پيدا مي كرديم كه اشك مي ريخت .كلاه سياه پشمي هم بر سر داشت كه موهاي حنائيش از زير آن بيرون زده بود و چهره اش را نمكي تر مي كرد .

چند روز بعد كه به جبهه برگشت در كنج سنگر مي نشست و دل ها  به حالش مي سوخت . او هنوز نتوانسته بود شهادت سيد را باور كند . اگر هم باور مي كرد نمي توانست با آن كنار بيايد . شوخي هاي سيد هبت الله فرج الهي ( كه خودش دل تنگ سيد بود ) باز هم بهمن را از آن حال و روز جدا نمي كرد . بهمن مثل شمع مي سوخت و آب مي شد.

 

آن عکس یادگاری

چند روز قبل از عمليات والفجر مقدماتي بود . كنار هم ايستادند و از آنها عكس گرفتم . بهمن گفت خودت هم بيا . دوربين را به سيد حميد دادم و كنارش ايستادم .

من و غلامعباس و بهمن در كنار درب كوچك منزل مادر بزرگ بهمن در خيابان ميرداماد در يك غروب زيباي دزفول لبخند مي زديم . لبخندي كه هنوز تصوير آن در آلبوم من مي درخشد و از همه زيبا تر لبخند بهمن كه تا آن زمان زبانزد همه ي بچه ها بود .

چند روز بود كه دايي اش هم مفقودالاثر شده بود و چند هفته طول كشيد تا صدایش از راديو عراق پخش شد و معلوم شد که اسير شده است .

شهید بهمن مینایی – نفر دوم از راست

دعاکن مفقود شوم

يكي از روزهاي تعطيلات نوروز ۱۳۶۲ بود كه به منزلمان آمد و گفت : دعا كن ديگر شهيد شوم چون احساس مي كنم پس از شهادت سيد حسين تنهاي تنها شده ام و ديگر نمي توانم در دنيا بمانم . اين دو ماه هم خيلي طاقت آورده ام .

گفتم : چه مي گويي عليرضا ؟ بايد زنده بماني تا با هم به زيارت كربلا برويم . پاسخ داد : نه . فقط دعا كن شهيد شوم . آن هم شهادتي كه هيچ چيز از من به شهر بر نگردد. دوست دارم پيكرم در همانجا كه شهيد مي شوم ، بماند و تشييعي نداشته باشم. عصباني تر شدم و با كمي غيظ گفتم : آخر مي داني چه مي گويي؟ آيا به فكر پدر و مادرت نيستي؟ بدون آنكه از غيظم بترسد گفت : همين كه گفتم . دعا كن مفقود شوم .

با ناراحتي از او جدا شدم.

آن خبر تلخ

در پايان جمع قرآني مان در حسينيه شهيد علم الهدايي رسم بود كه مجلس را با فاتحه اي براي شادي روح شهدا و پس از آن دعا براي سلامتي امام خميني و پيروزي رزمندگان اسلام به پايان ببريم .

وقتي بهمن در شهر بود و به مجلس قرآني مان مي آمد در هنگام خواندن فاتحه سر به زير بود و غرق تفكر و در هنگام دعا براي امام گويا بهترين و بزرگترين دعايش را بر زبان جاري مي كرد .

وقتي در يك عصر دل گرفته فروردين ۱۳۶۲ يعني چند روز پس از آخرين ديدارمان ، خبر مفقود شدنش را به  شهر آوردند، يكه خوردم . خبر مفقود شدن او و حسين محسني در عمليات والفجر يك در شرهاني و اينكه با همه تلاشي كه بچه هاي همرزمش در گردان تخريب كرده بودند نتوانستند پیکر آنها را به عقب بياورند و بر روي تپه اي در منطقه و زير يك درخت ماندند. براي همه شكننده بود و براي من كه از زبان خودش شنيده بودم كه دوست دارم مفقود شوم  هولناك تر.

شهید بهمن مینایی در کنار شهید سیدهبت الله فرج الهی

پیک فراق

اينكه چگونه بايد خبر شهادتش آن هم از نوع مفقوديت را به خانواده اش كه يك اسير داشتند بدهيم ، كاري بود سخت و طاقت فرسا ، اما هر طور بود خبر را داديم و چه شد بماند .

 

ارادتی ناب

كوله پشتي اش را آوردند و من بي تابتر از همه آن را باز كردم . به دنبال وصيت نامه اش بودم . ناگهان بوي بهمن در فضا پيچيد . بوي مهرباني و يكدلي و برادري  اي كه بين ما برقرار بود .

وصيت نامه اش را پيدا كرديم . خط خودش بود . معلوم بود با حوصله و سرصبر نوشته است . تميز و پاكيزه بود . خواندم و اشك ريختم . اشك مي ريختم و نمي دانستم همه بچه هايي كه اطرافم گوش مي كنند ، حال و روزي بهتر از من ندارند .

رسيدم به اين فراز : از شما مي خواهم كه در مجالس تان نخست براي سلامتي امام خميني دعا كنيد و پس از آن براي شهدا فاتحه بخوانيد .

اين بود اوج عشق و ارادت او به رهبر و مرادش امام خميني .

از آن پس بود كه به ياد او دعا براي امام خميني بر فاتحه براي شهدا مقدم شد . براي همه شهدا و او كه خودش از خدا خواسته بود گمنام بماند .      

 

با تشکر از : سیدحبیب حبیب پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا