خاطره شهدا
موضوعات داغ

هویت «آن زن چادر به خود پیچیده» مشخص شد ( قسمت آخر )

روایت جستجو برای یافتن یک قهرمان عفاف و حجاب

بالانویس۱:

ان شاالله در سه قسمت به معرفی «آن زن چادر به خود پیچیده»، آن اسوه ی حجاب و عفاف و حیای مقدس خواهیم پرداخت. دوستانی که روایت «آن زن چادر به خود پیچیده» را نخوانده اند، حتما قبل از مرور این سه قسمت، «اینجا» را ببینند.

بالانویس۲:

قول داده بودم در سه قسمت مطلب را روایت کنم. اما چون تصمیم گرفتم بخشی از روایت اصلی آقای شاه آبادی را که آذرماه با عنوان  «آن زن چادر به خود پیچیده» منتشر کردم، دوباره منتشر کنم، این روایت قدری طولانی تر می شود، اما قطعا ارزش خواندن و تفکر کردن را دارد.

هویت «آن زن چادر به خود پیچیده» مشخص شد

روایت جستجو برای یافتن یک قهرمان بی بدیل عفاف و حجاب و حیا

( قسمت آخر : معرفی آن بانوی چادر به خود پیچیده  )

 

 

در قسمت دوم روایت خواندیم که حاج سعید نوایی پس از آشنایی دورادور با خانواده شهید جمشید کلابی ( مادر و دو خواهر شهید) ، هنگامی که بلافاصله پس از حمله هوایی ۱۹ آذرماه ۱۳۶۰ در محل حادثه حاضر می شود، با پیکر مادر و یکی از خواهران شهید جمشید کلابی مواجه و پیکر این شهدا را به آمبولانس منتقل می کند. حاج سعید چون می داند همیشه دو خواهر همراه مادر به بهشت علی رفته اند، به دنبال رد و نشانی از  خواهر دوم شهید کلابی می گردد.

خب! تا اینجای روایت حاج سعید را به خاطر بسپارید.

بگذارید برای روشن تر شدن روایت، بخشی اصلی متن «آن زن چادر به خود پیچیده» را که آذرماه گذشته از زبان آزاده سرافراز آقای شاه آبادی منتشر کردم  یک بار دیگر مرور کنیم و بعد ادامه ی روایت حاج سعید نوایی را دنبال کنیم که پازل مان ، به صورت کامل تکمیل شود.

 

بخش اصلی روایت آقای شاه آبادی:

صدای گوشخراش آژیر آمبولانس ها هم عزاداری مردم را فریاد می کشید. مردم بی وقفه داشتند تلاش می کردند تا پیکر شهدا و جسم نیمه جان مجروحین را انتقال دهند.

مردی درب عقب آمولانس را باز کرده بود و با فریاد و اشاره ی دست، می خواست که مجروحین را سریع تر به سمت آمبولانس بیاورند.

قیامتی به پا شده بود و فریاد در فریاد گم شده بود. در این میان زنی که با یک دست محکم چادرش را به چانه اش محکم کرده بود خود را به آمبولانس رساند و به همان مرد ایستاده در کنار درب آمبولانس گفت:

– برادرم! مرا هم به بیمارستان ببرید.

مرد، نگاهی به زن انداخت و گفت: « تو که چیزی ات نیست خواهرم! توی این وانفسا و با وجود این همه مجروح تو را چیکار کنم!  مگه نمی بینی چه حال و روزی داریم! برو! برو بذار ببینیم چه خاکی رو سرمون بریزیم»

زن سرش را انداخت پایین و آرام چَشمی گفت  و کنار رفت. آمبولانس جیغ زنان رفت سمت  بیمارستان افشار دزفول و آمبولانس بعدی و دوباره همان مرد با لباس هایی خونین که فریاد می زد: «زخمیا رو بیارین»

زن دوباره آرام خودش را به آمبولانس رساند و در حالی که سعی می کرد لبه چادرش را محکم تر در دستهایش بفشارد،  این بار هم آرام و متین گفت:

– برادرم! می شود مرا هم ببرید بیمارستان!

مرد اینجا قدری خشمگین شد. با عصبانیت صدایش را بلند کرد: «خواهر! تو که چیزی ات نشده! بذار به زخمیا برسیم! از جلو دست و پامون برو کنار! بذار کارمون رو بکنیم! برو دیگه خواهر! برو! اینجا نمون»

زن دوباره مظلومانه گفت: «باشه برادرم!» و بدون هیچ شکوه ای آرام آرام دوباره خود را کنار کشید. سرش را انداخت پایین و در حالی که کمی می لنگید، رفت و کنار دیوار ایستاد.

آمبولانس بعدی از راه رسید.

دوباره آن زن آرام آرام خودش را به آمبولانس رساند:  « برادرم! مرا هم ببرید».

 اینبار قدری خواهش هم لابلای کلامش بود. مرد این بار شاکی تر از قبل صدایش را بلند کرد: «خواهر! آمبولانس برای زخمی هاس! تو که چیزیت نیست. چرا اینقده اصرار می کنی؟»

زن این بار لبه چادرش را که محکم در دست گرفته بود، قدری شُل و روزنه ای از چادر را باز کرد. چهره اش قدری در هم رفت و لبهایش را محکم گاز گرفت و با دردی که در صدایش پیچیده بود گفت: «برادر ! من هم مجروحم!»

مرد از صحنه ای که پیش رویش می دید وحشت زده شد. ناگهان دو دستش را بالا برد و محکم توی سرش زد و فریاد کشید:

« یا حسین! چند تا از خانم ها بیان کمک! تو رو خدا! خانم ها بیان کمک!»

تعدادی از مردم هم که رفت و آمد و درخواست چندباره ی این زن برایشان علامت سوال بود، حساس شدند و جلوتر آمدند.

مرد، مردم را قدری عقب تر راند تا چند زن خودشان را کنار آمبولانس برسانند و رویش را سمت زن بر گرداند.

زن در حالی که با یک دست چادرش را نگه داشته بود، با ساعد و کف دست دیگرش، روده های بیرون ریخته از شکمش را نگه داشته بود و خون سرخ او در لابلای سیاهی مانتو و چادرش به چشم نمی آمد»

مرد با صدایی بغض آلود گفت: «  پس چرا حرف نمی زنی خواهرم! چرا نمی گی مجروح شدی؟ »

و زن لبخند پر از دردی روی لب انداخت و سرش را از شرم و حیا انداخت پایین.

 

خب! مرور این قسمت از روایت برای چندمین بار گریه تان را درآورد؟ نه؟ بگذارید برویم سراغ ادامه ی روایت حاج سعید نوایی که داشت دنبال خواهر دوم می گشت:

نگاه جستجوگرم را روی زمین گرداندم. خبری نبود. حداقل آن اطراف خبری نبود. صدای فریادهای مردم لحظه ای قطع نمی شد. حالم اصلاً خوب نبود. خیلی از مردم شهید و زخمی شده بودند. تصویر پیکر آن دو بانوی شهید و انتقالشان به آمبولانس ، لحظه ای از پیش چشمانم محو نمی شد. خودم را برای کمک به آمبولانس ها رساندم که ناگهان تصویر آشنایی پیش چشمانم نقش بست.

خودش بود. با همان صورت گردی که تنگ ترگرفتن چادر، گردتر نشانش می داد. خوشحال شدم. نه! آن وسط خوشحالی معنایی نداشت. وسط آن همه مصیبت. از اینکه می دیدم زنده است، خوشحال بودم. نه! خوشحالی واژه درستی نیست. شما فرض کنید حسی بین شکر و مستجاب شدن دعای آدم. نمی دانم می دانست چه بر سر مادر و خواهرش آمده است یا نه؟ صورتش قدری درهم گره خورده بود و قدری سنگین راه می رفت. حس کردم مجروح شده است. اما آخ و ناله نمی کرد. صورتش را تنگ تر از همیشه توی چادر قاب کرده بود و چادر را محکم چسبانده بود به چانه اش. چهره اش سرخ شده بود و چشمانش سرشار از حیایی مقدس، آرام و متین و پر از شرم قدم بر می داشت. مثل همان روزها که شانه به شانه ی مادر و خواهرش می رفت بهشت علی. از مجروحیتش حرف نمی زد و جراحتی هم دیده نمی شد، اما یک جورهایی حس می کردم جایی حوالی کمر یا شکمش، ترکش خورده باشد. این را از نحوه راه رفتنش می شد فهمید. چادرش را محکم تر از همیشه گرفته بود و شرمی غریب بین نگاهش موج می زد. انگار از اینکه بین آن همه نامحرم ایستاده است، معذب بود.اما هر چه که بود سرپا بود و داشت می رفت سمت آمبولانس. سریع رفتم و با کمک چند خانم سوار آمبولانسش کردم.

هنوز درب آمبولانس را نبسته بودند که نگاهم گره خورد در نگاهش. تصویری از آن صورت گرد و آن نگاه غریب در ذهنم ماند. آن نگاه مظلوم و پر از درد. انگار می خواست با آن نگاه ها چیزی به من بگوید که نمی فهمیدم. نمی دانم! انگار او هم مرا شناخته بود. آخر گاهگاهی که سر مزار برادرش بودند، برای فاتحه می رفتم. درب آمبولانس بسته شد و رفت. مانده بودم چطور می خواهند خبر شهادت مادر و خواهرش را به او بدهند؟ اصلاً چه کسی قرار است خبر را بدهد.

گرد و غبار و دود کم کم نشست و محل حادثه خلوت شد. رفتم سراغ موتورگازی که کنجی روی زمین ولو شده بود. برداشتمش و رکاب زدم که روشن شود.  او هم حس و حالش را نداشت. به زور با من راه آمد و عین شیون زن ها ناله می کرد و راه می رفت. آن شب را به سختی خوابیدم. همه اش تصاویر حادثه پل جلو چشمانم بود. تصویر آن دوبانوی در خون غلتیده که پیکرشان را خودم جمع کردم از روی زمین. تصویر نگاه مظلومانه ی آن بانویی که توی آمبولانس نشست. تصویر آن نگاه سرشار مظلومیت که معنایش را هیچگاه ادراک نکردم. فقط از خدا صبر می خواستم برای آن بانوی چادر به خود پیچیده در فراق مادر و خواهرش.

مزار شهید قشنگ حاتمیان در گلزار شهدای بهشت علی دزفول

 

مزار معلم شهید آذرکلابی در گلزار شهدای بهشت علی دزفول

چند روزی از آن حادثه تلخ گذشت. کم کم تصاویر آن فاجعه داشت دست از سرم برمی داشت. داشتم مسیر هر روزم را می رفتم که اطلاعیه چسبیده به درب کوچک زردرنگ آن خانه ی آشنا مرا به خود خواند. نزدیک تر رفتم. حتماً آگهی شهادت آن دو بانوی شهیدی بود که خودم با دستان خودم پیکرهایشان را جمع کرده بودم. اما سه تصویر روی برگه بود. تصویر اول و دوم را که می دانستم. اما تصویر سوم چقدر آشنا بود. بانویی با صورتی گرد و نگاهی غریب و مظلوم. همان نگاهی که توی آمبولانس تصویرش توی ذهنم قاب شده بود.

نه! او که سالم بود. با پای خودش رفت توی آمبولانس. با چشم خودم دیدم. بغض گلویم را گرفت. چند بار اسامی را خواندم. «شهید قشنگ حاتمیان». «شهید آذر کلابی» و زیر همان نگاه غریب و مظلوم هم نوشته بود: «شهید ناهید کلابی»

حال و روزم به هم ریخت. تصویر شانه به شانه راه رفتن هر سه شان لحظه ای چشمانم را رها نمی کرد. شاید تازه حالا داشتم رمز و راز آن احساس غریب را می فهمیدم. همان حسی که مرا واداشته بود بدانم این سه زن چه کسانی هستند و کجا می روند.

باید می رفتم سراغ جمشید! سراغ جمشیدی که چشم در چشمم نگاه نمی کرد. حالا دیگر زائرانش برای همیشه مهمانش شده بودند. باید می رفتم سراغ جمشید. شاید آنجا می توانستم قدری سبک شوم و از شر این بغض رها. شاید اینبار جمشید را لبخند به لب می دیدم. شاید دیگر او در افق نگاه نمی کرد.

گاز موتور را گرفتم و به سمت بهشت علی راه افتادم. باد اشک هایم را توی صورتم پهن می کرد. آن نگاه غریب پیش چشمم بود. آن نگاه مظلوم و پر از حیا. نگاهی که انگار از من خواسته ای داشت که هیچگاه ادراکش نکردم. نگاه آن زن چادر به خود پیچیده.

مزار اسوه عفاف و حجاب، معلم شهید ناهید کلابی

وقتی روایت آقای نوایی به اینجا رسید، بال در آوردم. انگار دنیا را به من داده بودند. حاج سعید دقیقاً انگشت گذاشته بود روی سه شهیدی که من دنبالشان می گشتم ودقیقاً هرسه را برایم روایت کرد، بدون اینکه بداند من ماه هاست دنبال خبری از این سه بانوی آسمانی هستم. انگار کسی به او گفته بود که گمشده های من این سه شهید هستند. انگار کسی سوالات مرا برای حاجی گفته بود و حالا زنگ زده بود که جوابشان را بدهد و یقیناً این اتفاق نگاه و نظر شهدا بود و خصوصاً نظر لطف آن بانوی شهیدی که دنبالش بودم.

معما داشت حل می شد. از بین آن سه شهید باقیمانده حالا مشخص شد که «شهیدقشنگ حاتمیان» و «شهید آذر کلابی» در جا شهید شده اند  و نمی توانند گمشده ی من باشند و فقط می ماند یک گزینه

«شهید ناهید کلابی»

او تنها گزینه ی باقیمانده بود.

به حاج سعید نگفتم، اما من حالا دلیل آن همه حس غریبی را که چهل سال پیش ، حاج سعید تجربه کرده بود می فهمیدم. خداوند چهل سال پیش به دل حاج سعید انداخته بود که این ماجرا را برای امروزِ من پیگیری کند. برای اینکه پرده ی گمنامی این زن قهرمان کنار برود. این اسوه حیا و عفاف و حجاب. کارهای خدا همه از روی حکمت است. حکمتی که گاه اسرار و رازش مثل این اتفاق چهل سال بعد روشن می شود.

روایتی که حاج سعید از «شهید ناهید کلابی» تعریف کرد، بسیار شباهت به روایتی بود که در مطلب «آن زن چادر به خود پیچیده» نوشته بودم. مشخصات «شهید ناهید کلابی»، حالات، اتفاقات و روایتی که حاج سعید از اوتعریف می کرد با مشخصات بانویی که در روایت آقای شاه آبادی بود، تا حدود زیادی منطبق بود. همچنین تصویری که از مجروحیت او در ذهن ها مانده بود هم در دو روایت اشتراک داشت.

شوق سراسر وجودم را گرفت. حس می کردم پیدایش کرده ام. ندایی در دلم می گفت خودش است. حس می کردم خستگی و آشفتگی و استیصال این ماه ها تمام شد و بلاتکلیفی دست از سرم برداشته است. حس می کردم به مقصد رسیده ام.

سراسر شوق بودم.

حاج سعید از تحقیقات وجستجوهای مکرر و اطلاعات من از خانواده کلابی خبر نداشت. او کاملاً بی خبر بود که من در این مدت چقدر این در و آن در زده ام برای یافتن روایت این شهدا. از آبادان تا اصفهان. از بنیاد شهید تا ثبت احوال و حتی مخابرات.

حالا نوبت من بود که دانسته هایم را بریزم روی دایره و آن همه دوندگی را که در قسمت های اول برایتان گفتم، برایش پشت تلفن روایت کنم. لذا پس از حدود ۳۰ دقیقه گفتگو، با هم به این نتیجه رسیدیم که به احتمال بسیار زیاد، «شهید ناهید کلابی » باید همان «زن چادر به خود پیچیده» روایت من باشد.

این احتمال زمانی بیشتر قوت گرفت که تاریخ شهادت ناهید را که تا حالا دقت نکرده بودم، دیدم. ۲۸ آذر ۱۳۶۰. یعنی حدود ۹ روز پس از حادثه. یعنی شهید ناهید، مدتی در بیمارستان بستری بوده و بعد به شهادت رسیده است و این کلیت روایت ما را تایید می کرد. اینکه او به بیمارستان منتقل و بعد به شهادت رسیده است

به حاج سعید گفتم: عکس آن بانوی توی آمبولانس را ببینی می شناسی. گفت قطعاً می شناسم. حاج سعید گفت آن نگاه مظلومانه و پر از شرم و حیای آن بانو هنوز جلوی چشمم است. بعد از چهل سال هنوز هم عکسش را ببینم می شناسم.

گفتم: الان می فرستم ، ببین تایید می کنید؟

پیشنهاد بهتری داد. گفت چندتا عکس بفرست من از بین آنها شناسایی کنم.

پیشنهاد خوبی بود.

صدای تپش های قلبم را می شنیدم. از آرشیوهای موجود روی سیستم چند عکس شهید برداشتم و عکس شهید ناهید کلابی را هم بین آنها گذاشتم و در واتساپ برای حاج سعید فرستادم.

آن چند ثانیه ای که منتظر بودم حاجی پاسخ را بفرستد، چندین ساعت طول کشید. اگر حاجی عکس شهید ناهید را شناسایی می کرد، به مقصد رسیده بودم.

پیام حاجی رسید. «این خانم بود . . . »

و این پیغام را دقیقا زیر تصویر «شهید ناهید کلابی» نوشته بود.

نفس عمیقی کشیدم. سبک شدم. تمام وجودم شد یک لبخند. اگر حاج سعید روبه رویم بود، قطعا دستش را می بوسیدم و در آغوشم می فشردمش.

بالاخره پیدایش کردم. بالاخره خودش را نشان داد و البته هنوز هم باید می گفتم با یک احتمال قوی.

حالا باید این احتمال قوی را قوی تر می کردم و از احتمال خارج می کردم. برای همین زنگ زدم به حاج ناصر از دوستان و اساتید مسجدی ام. مدتی روابط عمومی بیمارستان بود. موضوع را مطرح کردم و قول داد که در اسناد سال ۶۰ بیمارستان افشار جستجو کند. البته قبلش گفت که به احتمال زیاد به نتیجه نرسیم چون بسیاری از اسناد از بین رفته است.

از طرف دیگر پروژه یافتن «فرزانه کلابی» را دوباره استارت زدم. اگر فرزانه پیدا می شد و تایید می کرد که نوع جراحت ناهید چه بوده، کار تمام بود و یا اگر در اسناد بیمارستان سندی دال بر نوع جراحت شهید ناهید پیدا می شد و با تصاویری که راویان دیده بودند، انطباق داشت کار تمام بود.

هرچند که خاطره حاج سعید تا حدودی احتمال اینکه قهرمان روایت ما «شهید ناهید کلابی» باشد را به یقین تبدیل کرده بود، اما من دوست داشتم به یقین صددرصد برسم و روایتی بدون احتمال داشته باشم.

اما نه حاج ناصر به نتیجه رسید و نه فرزانه کلابی پیدا شد.

چند ماهی منتظر ماندم، اما باز هم نتیجه ای حاصل نشد و حالا من می توانم به پشتوانه قریب به یک سال جستجوی متعدد و مکرر بگویم که با احتمال بسیار قوی و بر اساس روایت راویان و مستندات موجود«آن اسوه ی حیا و عفاف و شرم مقدس و آن زن چادر به خود پیچیده معلم شهید ناهید کلابی، فرزند شهید قشنگ حاتمیان و خواهر شهیدان جمشید و آذر کلابی است»

البته باز هم روی واژه «احتمال بسیار زیاد» تاکید می کنم. چون ممکن است بالاخره در آینده روایتی متضاد پیدا شود و یا هر اتفاقی که بر این همه مستندات ما غلبه کند.

تا به امروز و بر اساس پیگیری ها و جستجوهای مکرر، قهرمان داستان ما و آن زن چادر به خود پیچیده «معلم شهید ناهید کلابی» است.

پایان

لینک قسمت اول روایت

لینک قسمت دوم روایت

این روایت هم مثل سایر روایت ها بالاخره به خط پایان رسید، اما با چه فراز و نشیب ها و چه اشک ها و چه لبخندهایی. روایتی که به اندازه ده ها روایت الف دزفول دوندگی داشت، اما بالاخره به مقصد رسید و جا دارد از تمامی کسانی که در این مسیر کمک کردند به شرح زیر تشکر کنم.

آزاده سرافراز حاج محمود شاه آبادی

جناب آقای محمد لطفی تهیه کننده رادیو دزفول

آزاده سرافراز حاج سعید نوایی

سرکارخانم برنا

مهندس علی دیداری

آقای سیدمحمد وسمه گر از نیروهای خدوم بنیاد شهید دزفول

و سایر دوستانی که احیانا فراموش کردم نام شریفشان را ذکر کنم

ان شااله که خداوند ما را در طریق شهدا ثابت قدم کند و عفاف و حیای شهدای گرانقدرمان را نصیب زنان و دختران این سرزمین کند. ان شاالله.

نوشته های مشابه

‫۱۷ دیدگاه ها

  1. با سلام
    خداوند این شهدای عزیز را رحمت کند و به شما جزای خیر بدهد و شما را با شهدا محشور گرداند، ان شاء الله

  2. عرض سلام و ادب خدمت شما
    همیشه خودتان فرموده اید شهدا خودشان رخ می‌نمایند، این گواه سخن شماست
    اجرتان با سید و سالار شهیدان

    1. بله فرزانه خواهر این شهیدان هست که متاسفانه بر اثر همان حادثه دچار مشکلات روحی و روانی شده که تا کنون با ان درگیر هست.

      1. سلام
        شما احتمالا باید فرزند مرحوم فرشاد کلابی باشید
        من قریب به یک سال است دنبال سرنخی از این خانواده هستم.
        اگر امکان دارد تلفن تماستان را برای من ایمیل کنید
        mojoodi@gmail.com

        1. فرشاد کلابی سالها پیش بر اثر جراهات ناشی از جنگ تحمیلی از دنیا رفتند .از ایشان فقط یک دختر به یادگار مانده
          و من پسر دایی فرشاد کلابی هستم .

  3. ۱.برای ساختن جامعه این روایت ها باید در مدارس گفته شود از سیستم و بخش نامه انتظاری نیست …همه معلم ها و‌دبیر ها وظیفه دارند
    ۲.نفس کشیدن در دنیای شهدا رزق هر کسی نیست .
    رزقت زیاد برادر

  4. تشکر از پیگیری شما جهت معرفی اسوه های حجاب و عفاف و نجابت.
    اسوه هایی که خیلی به ما نزدیک هستن ولی متاسفانه خیلی هاشون رو نمیشناسیم و کسی هم ازشون برامون نگفته.

    1. با سلام
      در این شهر گنج های استخراج نشده ای وجود دارد که همت والایی را برای اکتشاف نیاز دارد
      کاش دست هایی برای خارج کردن این گنج ها از دل خاطرات به کمک بیاید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا