خاطره شهدا

هویت «آن زن چادر به خود پیچیده» مشخص شد ( قسمت دوم )

روایت جستجو برای یافتن یک قهرمان عفاف و حجاب

بالانویس:

ان شاالله در سه قسمت به معرفی «آن زن چادر به خود پیچیده»، آن اسوه ی حجاب و عفاف و حیای مقدس خواهیم پرداخت. دوستانی که روایت «آن زن چادر به خود پیچیده» را نخوانده اند، حتما قبل از مرور این سه قسمت، «اینجا» را ببینند.

هویت «آن زن چادر به خود پیچیده» مشخص شد

روایت جستجو برای یافتن یک قهرمان بی بدیل عفاف و حجاب و حیا

( قسمت دوم : آن سه بانوی محجبه  )

 

حاج سعید نوایی از آزادگان سرافراز دفاع مقدس تماس گرفت. تماسی پر از حرف های شگفتی ساز. حرف هایی که تقریباً تمام قسمت های تاریک ماجرا را روشن کرد و باعث شد تا با احتمال بسیار بالایی من آن زن چادر به خود پیچیده را پیدا کنم.

انگار خداوند چهل سال پیش حاج سعید را مامور کرده بود ، صحنه ها و تصاویری را در خاطراتش ثبت و ضبط کند برای امروز من. برای روزی که پرده از گمنامی یک زن کنار برود. برای اینکه برای زنان عالم اسوه حیا و عفاف باشد.

حاج سعید مطلب آن شهید غریب را در الف دزفول خوانده بود و بدون اینکه از تحقیقات من برای شناسایی خانواده ی شهدای کلابی خبر داشته باشد، حرف هایی زد که مرا به شگفتی واداشت. می گفت من در آن حادثه حضور داشتم و حالا مضمون خاطره گویی حاج سعید نوایی را به صورت بازنویسی شده تقدیم می کنم:

سرم بیشتر به جنگ و جبهه و مسجد و پایگاه بسیج گرم بود تا درس و مشق و کتاب.  مدرسه را بیشتر غیرحضوری می رفتم. جنگ تازه شروع شده بود و وضعیت مدارس تق و لق بود. دبیرستان ما، آن طرف پل بود و مسیر دبیرستان رفتن من هم از روی پل قدیم. با موتور گازی ام می رفتم و می آمدم. موتور گازی در مقابلِ دوچرخه برای خودش رخشی بود و از روی پل رد شدن با آن هم برای خودش حال و هوایی داشت.

در این رفت و آمدها ، گاه گاهی سه زن محجبه را می دیدم که درب کوچک زرد رنگ خانه ای در همان حوالی پل قدیم را باز می کنند و شانه به شانه ی هم ، آرام و متین راه می افتند سمت پل. یکی شان مُسِن بود و دوتای دیگر جوان.  بیشتر می آمد بهشان که مادر و دختر باشند.

در طی چندین ماه، بارها آنان را در مسیر گلزار شهدای بهشت علی می دیدم و همین باعث شد که ماجرا برایم جلب توجه کند. اینکه چرا ذهنم درگیر این ماجرا شده بود را خودم هم نمی دانستم. حس غریبی در درونم دنبال حل این معما بود که این سه زن که هستند و در این همه دفعات مکرر کجا می روند؟ اینکه مقصدشان همیشه بهشت علی بود، خانواده ی شهید بودنشان را برایم محرز کرده بود. اما کدام شهید؟ این سه زن خانواده ی کدام شهید این محل بودند؟

یک روز از دبیرستان زدم بیرون و مشغول رکاب زدن شدم تا موتورگازی روشن شود. قِلِق خاصی داشت روشن کردنش و گاهی حقیقتاً کار ساده ای نبود. لابلای رکاب زدن ها که صدای ناله ی موتور را در آورده بود، باز هم دیدمشان. سربه زیر و آرام و پیچیده در چادر. فقط قرص صورتشان بیرون بود. داشتند به سمت مزارها می رفتند. کنجکاوی ام گل کرد. بهترین موقعیت بود که ببینم زائر کدام مزار می شوند؟ بدون اینکه متوجه حضور و نگاه کنجکاو من شوند، نگاهم را دنبالشان روانه کردم تا اینکه رفتند لابلای مزارها و همان ابتدای قطعه قدیم، روی یک مزار نشستند. هنوز قطعه شهدای بهشت علی راه نیفتاده بود و شهدای ابتدای جنگ را در همان قطعه قدیم دفن می کردند. مزاری را که کنارش نشستند نشان کردم و گاز موتور را گرفتم و رفتم.

اولین فرصت که گذرم به گلزار شهدای بهشت علی افتاد، خودم را رساندم به آن مزار نشان کرده. چشم افتاد در چشم جوانی با موها و ابروهای پرپشت و قیافه ای جدی و پر از جذبه که از بین قاب عکس نصب شده بالای مزار به کنجی از افق خیره بود. در چشم های من نگاه نمی کرد اما من نگاهم را دوخته بودم به چشم هایش. قرار بود نام و نشان او پاسخ این معمای چندماهه ام باشد. آرام نگاهم را از تصویر درون قاب گرفتم و نرم نرمک سُراندم روی سنگ مزار. دلم بیشتر از نگاهم عجله داشت برای کشف این رمز اما نگاهم سریع تر خودش را به واژه های روی سنگ رساند:

«مجاهد شهید جمشید کلابی، فرزند جان ، پس از ۸۲ روز نبرد چریکی در جبهه آبادان، به شهادت رسید. متولد ۲۴/۷/۱۳۳۶ شهادت ۱۸/۹/۱۳۵۹»

جمشید کلابی! نام شهید برایم آشنا نبود. اسمش را تا آن روز نشنیده بودم. آرام نشستم کنار مزار و چهارانگشتم را آرام گذاشتم روی سنگ و شروع کردم به فاتحه خواندن. نگاهم دوباره در نگاه جمشید گره خورد، من لبخند زدم، اما او همچنان خیلی مقتدرانه داشت در افق دنبال چیزی می گشت.

با خودم گفتم پس لابد آن سه زن یا مادر و خواهرهای این شهید هستند و یا مادر و خواهر و همسر شهید. آخر به استناد سنگ نوشته هایش ۲۳ ساله بود و همسر داشتنش دور از ذهن نبود. بر خلاف اینکه گمان می کردم ماجرا تمام شده است، اما ذهنم هنوز درگیر ماجرا بود. ماه های اول جنگ بود و شهدای عملیاتی ما زیاد نبودند. اکثر شهدای عملیاتی و پدافندی را می شناختم. اما نام «جمشید کلابی برایم» آشنا نبود.

نمی دانم چرا این ماجرا برایم مهم شده بود و دست از سر ذهنم بر نمی داشت. نمی دانم چرا دنبال این بودم که بیشتر از او و آن سه زن زائر مزارش بدانم. کنجکاوی ناخودآگاهم بیشتر و بیشتر شده بود و عین آهنربا بیشتر مرا به سمت این ماجرا می کشید. دست خودم نبود. واقعاً دست خودم نبود. انگار ندایی مرا به کشف راز این ماجرا می کشید. ندایی که دلیلش را نمی دانستم. انگار کسی داشت در گوش من می گفت باید از این ماجرا سر دربیاورم. اینکه این سه زن چه قصه ای دارند؟

قدری از در و همسایه که پرس و جو کردم، فهمیدم این خانواده دزفولی ساکن آبادان هستند. جمشید، پسر این خانواده در همان ماه های اول جنگ در آذرماه ۵۹ در آبادان به شهادت می رسد و پیکر پاک و مطهرش در گلزار بهشت علی دزفول دفن می شود. از آن پس خانواده شهید برای زیارت مزار شهیدشان معمولاً به دزفول می آیند و این سه زن مادر و خواهرهای شهید جمشید کلابی هستند.

دیگر پرده کنار رفته بود و دیگر از حس کنجکاوی ناخودآگاهم خبری نبود. تنها تفاوتش با قبل این بود که حالا من هم پایه ثابت زیارت مزار جمشید بودم.

چندماهی از این ماجرا گذشت و گاه و بیگاه آن سه بانوی محجبه را می دیدم. با همان حال و روزی که قبلاً توصیف کردم و در مسیر همان مقصد بهشتی. آن روز توی دبیرستان بودم و مشغول امتحان دادن که زمین و زمان به هم ریخت. دیگر امتحان پیشکش. اول صدای غرش هواپیماهای عراقی و بعد هم صدای انفجار. صدا و موج انفجار خیلی نزدیک بود. آنقدر که برگه هایمان داشت توی هوا چرخ می خورد. از توی حیات مدرسه چشمم را دواندم دنبال محل حادثه. پل قدیم را زده بود. به سرعت پریدم روی موتورگازی و خودم را رساندم روی پل. قیامتی بود. موج انفجار آنقدر شدید بود که آب رودخانه دز را ریخته بود روی پل. در امتزاج آب و خون ، گوشه به گوشه پیکرهایی روی زمین افتاده بود و در این بین تلخ ترین تصویر، تصویر زنان و دخترانی بود که روی زمین افتاده بودند و از زیرچادرهایشان جوی خون جاری بود.

کفش های بجا مانده از شهدا و مجروحان حادثه ۱۹ آذر

دسته گل های آغشته شده به خون

چادر به جای مانده از یکی از شهدا یا مجروحین حادثه

امتزاج آب و خون شهدا روی پل قدیم

پوشاندن خون بجا مانده از شهدا با استفاده از پلاکارد های راهپیمایی ۱۹ آذر

آن روز پنجشنبه بود و مردم به صورت راهپیمایی داشتند به سمت بهشت علی حرکت می کردند که انفجار راکت همه چیز را به هم ریخت. سطح پل و آسفالت خیابان منتهی به پل، پرشده بود از قاب عکس شکسته ی شهدا و دسته گل های پرپر شده و عینک و کفش و لباس و تکه تکه ی بدن های شهدا و . . .

موتور را کنجی انداختم و دویدم به سمت محل حادثه. همه در حال دویدن و فریاد زدن بودند. فضا پر بود از خاک و غبار و دود و بوی باروت. نفس کشیدن سخت بود. صدای جیق و ناله و فریاد لحظه ای قطع نمی شد. قیامتی بود که دیدنش کار هر کسی نبود و هر دلی توان و تاب ماندن در آن فضا را نداشت. برخی شهدا و مجروحین را می شد به راحتی به آمبولانس ها و ماشین هایی که برای کمک آمده بودند، منتقل کرد. اما جمع کردن برخی بدن های تکه تکه کار هر کسی نبود. صلی الله علیک یا اباعبدالله.

همانند موشک باران های قبل  باید می رفتم برای کمک. در اولین چرخش چشمانم، ابتدای شروع نرده های  آهنی پل، نگاهم روی پیکر دو زن ثابت ماند. با صورت افتاده بودند روی آسفالت. نزدیک به هم و در چادرپیچیده. دویدم و نزدیک تر رفتم. تکان نمی خوردند. ساکن و آرام. نمی دانستم بیهوش شده اند یا شهید؟ چشمم به نرده های آهنی پل افتاد. سوراخ سوراخ شده بودند. نگاهم را از نرده ها گرفتم. توی دلم گفتم ترکش هایی که با نرده های آهنی این کار را کرده اند، با بدن این دو مظلوم در چادر پیچیده چه کرده اند. اطراف سیاهی چادرشان خون در امتزاج آب رودخانه، چندین جوی کوچک راه انداخته بود. تمام پیکرشان با چادر پوشیده بود و نمی شد تشخیص داد چه بلایی سرشان آمده است. انگار قبل از چشم بستن، چادرهایشان را محکم تر از همیشه دور خودشان پیچیده بودند. اما از سوراخ ها و سوختگی های روی چادر ، حدس می زدم از کمر و پهلو ترکش خورده باشند. باید چند خانم را صدا می زدم تا به کمک بیایند. چشمم را از جوی خونی که از زیر چادرهاشان سرچشمه می گرفت، جداکردم. هرکدام نیمی از صورتشان روی آسفالت بود. صورتی که قرص آن با چادر، تنگ پوشیده شده بود. بیشتر دقت کردم.

دلم ریخت. حسی به من می گفت می شناسمشان.

چند زن و مرد خودشان را رساندند برای کمک. وقتی صورتشان را از روی آسفالت برگرداندند، ضربان قلبم شدت گرفت. گُر گرفتم. پاهایم فرمان نمی گرفتند. سنگین شده بودند. التماسشان کردم که همراهی ام کنند. جلوتر رفتم. نگاهم گره خورد به چهره اولین زن. چشمانم سوخت. دلم ذوب شد. همان زن بود. همان زنی که گاهگاهی می دیدم با دو دختر جوانش می رفتند بهشت علی. مادر جمشید. شهید شده بود.

 

شهید قشنگ حاتمیان مادر شهدای کلابی

صورت دومین زن را که برگرداندند، خدا خدا کردم آنچه در ذهنم می گذرد، درست نباشد. از دلم به درگاه خدا التماس می ریخت. اما فقط لازم بود چند قدم بردارم که بفهمم التماس هایم بی اثر است. شناختن پیکر غرق به خون یکی از آن دو دختر جوان کار سختی نبود. او هم به شهادت رسیده بود.

شهیدآذر کلابی خواهر شهید جمشید کلابی و فرزند شهید حاتمیان

لرزش دستانم دست خودم نبود. یک لحظه یاد جمشید افتادم با آن چهره جدی و جذابش که همیشه از توی قاب به افق خیره بود، به جایی که هیچگاه نفهمیدم کجاست. انگار کسی تاریخ روی سنگ مزار جمشید را عین یک قاب عکس گرفت روبروی چشمانم.  ۱۸ آذر ۵۹ و حالا ۱۹ آذر ۶۰ بود. یعنی دقیقاً سالگرد جمشید.

اشک هایم را این وسط نمی دانستم چکار کنم. جهت نگاه جمشید را شاید حالا فهمیده بودم. شاید جمشید از همان روزها چشم انتظار مادر و خواهرش بود که قرار بود از روی پل ، برای همیشه مهمانش شوند.

به کمک همان چند نفر پیکرهای آن دو را گذاشتیم توی آمبولانس. حالا فقط آسفالت مانده بود و رد خونی و دیگر هیچ. ناگهان دلم رفت پی نفر سوم.

نه. ای کاش اینبار این سه نفر با هم نبوده باشند. ای کاش اینبار خواهر دوم مانده باشد آبادان یا توی خانه. یا اصلاً اینبار شانه به شانه مادر و خواهرش نبوده باشد. اما نه! امروز سالگرد جمشید بود و حتماً باز هم هر سه شانه به شانه ی هم بوده اند.

نگاه جستجوگرم را روی زمین گرداندم.

 

پایان قسمت دوم

ادامه دارد…

 

لینک قسمت اول روایت . قسمت اول روایت را از اینجا بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا