دل‌نوشته‌ها

و باز هم قصه دنباله دار محمدحسن . . .

برای تسلیت به محمدحسن ژولاپور

بالانویس :

محمدحسن ژولاپور را که یادتان هست. عزیز جانبازی که همین شهریورماه امسال همسرش را ازدست داد،با اینکه بیش از ۴ماه از ازدواجش نگذشته بودو فوت همسرش مصادف شدبا چهلمین روز وفات خواهرزاده اش.

 دیروز محمد حسن با دست خود، خواهر مهربانش را هم تحویل خاک داد. همین.

 

و باز هم قصه دنباله دار محمدحسن . . .

 برای تسلیت به محمدحسن ژولاپور

وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ.الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا

 

محمد حسن. برادرم. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. برای همین بود که این آیات را نوشتم. هر چند خود بهتر به این آیات واقفی و بیش از صدبار مرورشان کرده ای.

در شبهایی که تک و تنها تا نزدیکی­های سحر در کنار مزار همسر مومنه ات به نجوا می نشینی. همسری که بیش از چهارماه گرمای محبتش را احساس نکردی و من به چشم خویش سفید شدن موهایت را دیدم.

محمد حسن.برادرم.هیچ حرفی برای گفتن ندارم.

چه بگویم؟ چه می توانم بگویم ؟ و تو چه تکلیفی داری جز تسلیم بودن به مشیت الهی و صبوری.

دیگر همه یقین دارند خدا برای تو جایگاه بزرگی در نظر دارد.

با این همه مصیبتی که پشت سرهم دارد شانه صبرت را خم می کند.

امروز فقط آمدم تا یک خاطره را برایت مرور کنم.

آن روز را به خاطر بیاور. اربعین حسینی را می گویم. آن روز که با هم رفتیم اهواز روضه حاج ملاحسین آل مبارک.

  آن لحظه های آخر را که حاج ملاحسین شروع کرد به نصیحتمان و از صبر گفت.

بیش از چهل دقیقه او گفت و ما اشک ریختیم. یادت هست؟

حکایت شهادت فرزندش را، حکایت خواب علی اصغر را که دیده بود و . . . .

همان حرف ها را دوباره مرور کن.

فایل صوتی اش را حتما برایت می فرستم.

از آن اربعین ، کمتر شبی بوده که صدای حاج ملاحسین را کنار بستر نگذارم و با نوای محزون و بغض آلودش که از صبر می گفت چشمانم را میهمان خواب نکنم.

محمد حسن . برادرم.صبور باش.

همانطور که قبلاً گفتم خدا امتحانت را خیلی سخت گرفته است. پس مقاومت کن.

تو بازمانده نسل شهدایی و دیگر من یقین دارم دلیل ماندنت و شهید نشدنت این است که الگویی باشی برای نسل من.

اینکه یک مرد چقدر می تواند صبور باشد.

مردی که ده ها تن از رفیقان شهیدش را به دست خویش به خاک سپرده است. مردی که در کمتر از هفت ماه ، خواهرزاده اش را ، همسر جوانش را با کودکی که در راه دارد و اینک خواهر مهربانش را از دست می دهد.

محمد حسن ! صبور باش.

و من جز این حرف ها چه می توانم بر زبان بیاورم؟

به زبان ساده است صبوری کردن . . . اما تو مرد روزهایی نبردی. مطمئن باش رفیقانت از آن بالا هوایت را دارند و به تو افتخار می کنند.

مطمئن باش رفیقانت دارند لحظه شماری می کنند تا تو هم به آنان بپیوندی.

فدای خس خس سینه شیمیایی ات شوم. صبور باش.

همین روزهاست که آقا بیاید . شاید قسمت تو شهادت در رکاب یار باشد. یادت هست آن شب محرم را . . .

همان شب را که برایم از ظهور می گفتی . . .

کاش زودتر آقا بیاید تا معبر شهادت دوباره دروازه شود.

صبور باش محمد حسن ، مثل همیشه.

صبور تر از همیشه. خوب می دانی و خوب می دانم که اتفاقات بزرگی در راه است . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا