دل‌نوشته‌هاصوت

مثل شب قدر . . .

به بهانه سی وسومین سالروز شهادت 13 شهیدحمله موشکی به مسجد نجفیه دزفول

بالانویس۱:

دیشب مراسم یادواره سیزده شهید حمله موشکی به مسجدمان را برگزار کردیم و رفت تا سال دیگر تا ببینیم هستیم یا نیستیم. همانند سال قبل توفیق مجری بودن نصیب من شده بود. وقتی صبح فهمیدم که آقای قپانچیان ( از بازماندگان حمله موشکی به مسجد نجفیه) که سخنران برنامه بود به دلیل ماموریت کاری نمی رسد که بیاید، کمی حالم گرفته شد. اما قرار شد بجای او کس دیگری دعوت شود. اما وقتی نیم ساعت مانده به برنامه فهمیدم سخنران نداریم، دست و پایم را گم کردم. فقط مانده بود برنامه حاج صادق و دیگر هیچ.

در این هیر و ویر تلنگر حاجی به موقع بود : «علی ! نگران نباش، توکل برخدا، برنامه مال خودشان است ، ببینیم چه می کنند» و من کاملا آرام شدم.

خلاصه بگویم. دو ساعت کامل برنامه های متنوع اجرا شد و همه راضی از مسجد رفتند بیرون. حتی خود حاج صادق.

 بالانویس۲:

باز هم برخی ها بیایند و بگویند چرا توی دلنوشته هایت برای این بچه ها ، همیشه به حضورشان در مراسم تاکید می کنی. باز هم پاسخم همان است. «این سیزده نفر با هم می آیند توی مراسم» . من در این باره به یقین رسیده ام.

 بالانویس۳:

متن زیر یکی از دکلمه هایی است که دیشب در برنامه خواندم. فایل صوتی اش را هم گذاشته ام برای دانلود.

 

 

مثل شب قدر . . .

 

 

قصه غریبی است دلتنگ چیزی باشی که ندیده باشی.

همین اول داستان مبهم شد.

و مگر می شود کسی را و چیزی را نبینی و یا نداشته باشی و دلتنگش  باشی.

می شود.

خوب هم می شود.

اگر تو هم از نسل من باشی، می شود.

قسمت و تقدیر ما ندیده عاشق شدن بود .

آن قدر از شما برایمان گفتند ، که دل بستیم به شما.

آنقدر عادت کردیم با سنگ و عکس حرف بزنیم که تمام سنگ های عالم و تمام عکس های دنیا زبانمان را بلدند.

آنقدر آموختیم با بغض فریاد بزنیم که تمام فریاد ها از بغض مان می ترسند.

امروز هم آمده ایم حرف بزنیم با شما.

کمی دور و برتان را نگاه کنید.

ببینید بچه ها چقدر برای آذین بستن اینجا زحمت کشیده اند.

ببینید چند شبانه روز است ، دارند به هر دری می زنند تا امشب آبرومندانه برگزار شود.

این همه چراغ ، این همه نور ، این همه زیبایی

ببینید بهترین لباس هایمان را پوشیده ایم.

عطر زده ایم.

مثل مهمانی رفتن

مثل زمانی که مهمان داریم

و مگر می شود مهمانی به عزیزی شما داشته باشیم و چنین نکنیم

آخر اگر بچه ها ذره ای به آمدتان شک داشتند که چنین نمی کردند.

همین اطراف هستید. می دانیم.

کنار همین قرآن ، زیر نور همین چراغ های سبز ، یا بین جمعیت .

هر جا هستید همین اطرافید.

شاید هم برخی تان کنار مادرهایتان نشسته اید.

سرتان روی زانویشان است

نمی دانیم.

شما در همان دوازده سیزده سالگی ، جاودانه شده اید. پس اگر آمده اید ، احتمالا باید با همان قیافه سی و سه سال پیشتان باشید.

بزرگتر ها کمی اطرافشان را نگاه کنند ببینند قیافه آشنایی نمی بینند ؟

آی سیزده مسافر

امشب بریمان مثل شب قدراست . مثل شب عاشورا

چون آن شب ها هم سالی یکبار تکرار می شود.

و اینگونه هبوط شما و دسته جمعی آمدتان از بهشت  هم سالی یکبار تکرار می شود..

آن شب ها می آییم تا حاجت بگیریم و امشب هم آمده ایم تا حاجت بگیریم.

آمده ایم تا گره هایمان با دست های شما باز شود .

می دانم بین ما هستید .

می دانم

و این می دانم را به یقین و خیلی محکم می گویم.

شاید با قیافه ای غیر از شکل ماه خودتان آمده اید

هرجور که آمده اید خوش آمدید .

فقط دعایمان کنید

ما که اصلا نرسیدیم به شما ، ندیدیمتان ، و غریب حکایتی است ندیده عاشق شدن

غریب حکایتی است

دستمان را بگیرید.

مراسم دیشب یادواره سیزده شهید

 

همین سال گذشته بود که دکتر سنگری توی یادواره شهید صبور می گفت:

برخی شهدا مقامشان از امامزاده ها هم بالاتر است.

حضور دارند . می بینند ، شفا می دهند ، گره باز می کنند.و اجازه شفاعت دارند.

مردم! کمتر لحظه ای را مثل این ثانیه ها پیدا خواهید کرد. .سالی یکبار بیشتر تکرار نمی شود.

بین شما سیزده شهید نشسته است.

به روح خودشان قسم.

یقین کنید و ذره ای شک نداشته باشید.

زیر لبهایتان حاجت بخواهید. می فهمند . می شنوند.

من سکوت می کنم. یک دقیقه. مثل شب قدر که بعد از قرآن بر سر مداح ساکت می شود و مردم طلب حاجت می کنند.

من ساکت می شوم. یک دقیقه و هر کس زیر لب حاجت بخواهد.

فقط ظهور فراموشتان نشود.

آی سیزده شهید.

امشب هم دارد می گذرد.

حرفی دارم با شما .

ما جوانی نکردیم . شما اما در آن دوره کوتاه عمرتان ، خوب جوانی کردید و به بهترین مرگ هم رفتید.

 آن روزها که شما بودید، برای شهادت دروازه ای بود و امروز فقط معبری تنگ .

و مگر ما دل نداریم و حق نداریم که از خداوند طلب پرواز کنیم؟

آی سیزده شهید

دیگر تنها امیدمان این است که آقایمان بیاید.

امیدمان این است و آرزویمان که اگر تا کنون جوانی نکرده ایم ، در کنار آقایمان جوانی کنیم و روزگار جوانی کردن ما در کنار یار باشد.

کاش تقدیر مان اینگونه شود.

تازه فهمیده ایم هرگاه که او بیاید ، تعدادی از شما به همراهش می آیید.

خوش به تقدیر شما و امان از تقدیر ما.

شهید بشوید ، بروید عند ربهم یرزقون باشید و دوباره باز گردید تا شهید شوید.

شهادت پس از شهادت .

اما پس سهم ما باز این وسط چه می شود؟

انگار تقدیر است تمام خوبی های عالم مال شما باشد.

دعایمان کنید.

دعایمان کنید.که جوانی کردنمان در ظهور فرا برسد

شاید آقا که بیاید ، این معبرتنگ شهادت دوباره دروازه شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا