خاطره شهدا
موضوعات داغ

مادرش روز تشییع لباس سبز پوشید

خرده روایت هایی از شهید خدایی خراط نژاد

مادرش روز تشییع لباس سبز پوشید

خرده روایت هایی از شهید خدایی خراط نژاد

طعم تلخ فقر

پدرش کارگر بود و خودش هم بنایی می کرد. خانواده شان طعم تلخ فقر را چشیده و همه اهل تلاش کردن و زحمت کشیدن و نان حلال درآوردن بودند. «خدایی» یاد گرفته بود برای لقمه نانی که سر سفره می برد، باید عرق بریزد. چرخ زندگی شان به سختی می چرخید. به درس و مدرسه علاقه داشت، اما به خاطر اوضاع مالی خانواده شان مجبور شده بود درس و مدرسه را رها کند و بچسبد به کار. آن هم کار سخت و طاقت فرسای بنایی و کارگری!

 

عطش

ماه رمضان هم که می شد، در اوج گرما و شرجی های دزفول ، بعد از اذان صبح می رفت سر کار بنایی و کارگری تا اذان ظهر.

گاهی می دیدم از عطش له له می زند. برای نماز که می آمد مسجد، رنگ به رخساره نداشت از تشنگی. اما آرام لبخند می زد و دهانش را روبروی کولر آبی مسجد باز می کرد تا شاید قدری تشنگی کمتر به وجودش پنجه بکشد.

آن زخم…آن پاسبان… آن نشانه

سال ۵۷ و در اوج جوشش انقلاب در دزفول ، «خدایی» دارد با دوچرخه از سر کار بر می گردد که حکومت نظامی اعلام می شود. او هم می رود حوالی چهارراه آفرینش تا از اوضاع سر دربیاورد که ارتشی ها او را گرفته و با سرنیزه دوچرخه اش را پنچر می کنند. هر چه می گوید من کاره ای نیستم! کارگر هستم . به لباس های گچی ام نگاه کنید، بی فایده است. با او درگیر می شوند و یک پاسبان هم با سرنیزه به بازویش می زند. او با بازوی زخمی به خانه آمد و زخمش هم تا مدت ها اذیتش می کرد و جای آن روی بازویش ماند.

بعد از انقلاب همان پاسبانی را که «خدایی» را زده بود، دستگیر کرده بودند. خدایی رفت و او را شناسایی کرد، اما از او شکایت نکرد و رضایت داد. می گفت: «از قرآن و نهج البلاغه و از امام علی(ع) آموخته ام که بخشیدن لذت و ثواب مضاعفی دارد.» گمان نکنم غیر از «خدایی» کسی آن پاسبان را بخشید.

می خندید و می خنداند

شوخ بود و اهل دل. خستگی کنار «خدایی» معنا نداشت. می گفت و می خندید و می خنداند. لبخند، بخشِ جدایی ناپذیر چهره اش بود. کلکسیونی بود از تمام هنرها. از تسلط بر روی قرآن خواندن تا مداحی کردن و گاهی هم خواندن آهنگ ها و سرودهای انقلابی.

تقلید صداهایش همه را به وجد می آورد و انواع آهنگ ها و سرودها را تقلید و اجرا می کرد و  بمب روحیه ای بود بین بچه ها و همین کوه انرژی در دل شب ها ، چنان خاضعانه و خاشعانه و اشک ریزان با محبوب می گفت و می گریست که انگار کسی روبروی او ایستاده است و دارد با او عاشقانه حرف می زند. «خدایی» حقیقتاً خدایی بود.

 

یک دیس یا دو دیس…

خدایی را می شد از بین صد نفر هم راحت شناخت. قدی بلند و قامتی رشید و چهارشانه با ریشی بلند و لبی همیشه خندان. شوخ طبعی اش همیشه با او بود. خصوصاً وقتی برای افطاری یا مهمانی و نذری جایی دعوت بودیم. بچه ها با خنده به او می گفتند: «خدایی! بَستَه دِگه! اَقدر مَخور – خدایی دیگه بستته! اینقده نخور!» و او می خندید و می گفت: «مو خو چه نَخوردُمه! یه دیس! یا دو دیس! فقط – من که چیزی نخورم! فقط یه دیس یا دو دیس!» حق هم داشت. با آن هیکل تنومندی که هر روز، ساعت ها کارگری و بنایی می کرد.

 

بی قرار

جنگ که شروع شد، دوندگی های «خدایی» دو برابر و چند برابر شد. روزها مشغول کارهای طاقت فرسای بنایی بود و شب هایش را تا صبح در مسجد و بسیج می گذراند. عملیات هم که می شد، نفر اول بود که به خط می شد برای رفتن. او آرام و قرار نداشت. انگار راحتی و آسایش به او نیامده بود و شاید هم خودش اراده ای برای راحت بودن و آسوده بودن نداشت. خدایی همیشه در حال دویدن برای خدا بود.

آن جوان ریشوی قدبلند

بعد از شهادت علیرضایم در حادثه موشک باران مسجد نجفیه، یک جوان ریشوی قد بلند آمد درب خانه مان. یک جعبه انار آورده بود و یک پاکت نامه. تشکر کردم و گفتم: «مادر این چیه؟» گفت: «یه تقویمه برا عید نوروز!» وقتی خداحافظی کرد و رفت، پاکت نامه را باز کردم و  دیدم مقداری پول است.

از دخترم پرسیدم: «این جوون کی بود مادر؟! تو میشناختیش؟»  گفت: «این از بچه های مسجد نجفیه است. چندباری اونجا دیدمش»

بعد از شهادت علیرضا چندباری به ما سر می زد و هر بار هم هدایایی می آورد. اما مدتی دیگری خبری از او نشد. تا اینکه یک روز که در قطعه شهدا مشغول زیارت قبور شهدا بودم، چشمم افتاد به عکسش که بالای یک مزار نصب شده بودو انگار برایم لبخند می زد. خوب می شناختمش! خودش بود. با همان لبخند همیشگی و ریش های بلند و پرپشت.

آنجا تازه فهمیدم که دلیل غیبت این روزهایش چه بود. بعدها فهمیدم که حقوق بنایی و کارگری اش را می گذاشت توی پاکت نامه و برای ما می آورد.

مداحی شهید خدایی خراط نژاد در روز عاشورا

مداح

او مدتی مسئول امور شهدای مسجد نجفیه هم بود. وقتی یکی از بچه های مسجد به شهادت می رسید ، خبر شهادتش را به خانواده اش می رساند که کاری بسیار سخت و سنگین بود و به روحیه خاصی نیاز داشت. پس از آن هم پیگیر برگزاری مراسم تشییع و ترحیم و چهارهفته می شد و به خانواده ی شهید سرکشی می کرد و هر گاه از عملیات ها و یا جبهه های پدافندی بر میگشت ،اولین کارش پیگیری امورات خانواده های شهدا بود.
مداحی اش را همه ی بچه های آن دوره به یاد دارند. بارها می شد که برای شهدای مسجد نوحه سرایی میکرد و مداحی هیئت مسجد را هم در روز عاشورا عهده دار بود. در جبهه ها پایه ثابت برپایی مراسم دعای کمیل و مداحی و سینه زنی، خودش بود.

آن سرباز عراقی

در یکی از ماموریت ها، نیروهای عراقی مقاومت شدیدی می کنند. پیمودن مسافتی طولانی به همراه تجهیزاتی سنگین، نبردی تنگاتنگ ، خستگی و بی خوابی و عدم پیشرفت کار  روحیه بچه ها به هم می ریزد.

ناگهان از آن سوی خاکریز یک جوان عراقی قد بلند در حالی که زیرپیراهن سفیدش را بالای سرش گرفته است و سر وصورتش را پوشانده است خودش را می اندازد پشت خاکریز و فریاد می زند: «أنا مسلم … أنا مسلم . . .  دخیل خمینی …. دخیل خمینی . . . » و بعد با لهجه ی عربی شروع می کند به فارسی حرف زدن:

«ای برادران ایرانی! من مسلمانم! از امام خمینی امان می خواهم! مرا نکشید! به من پناه بدهید . . . »

ناگهان صدای الله اکبر بچه ها بلند می شود. روحیه های به هم ریخته ، شور می گیرند و کل جبهه خودی را فریاد تکبیر فرا می گیرد.

بچه ها جانی تازه می گیرند و عراقی ها هم با تصور اینکه نیروی کمکی به جبهه ایران تزریق شده است، پا می گذارند به فرار.

مواضع تثبیت می شود و حالا نوبت اطلاعات گرفتن از اسیر عراقی است. چهره اش که نمایان می شود، همه حیرت زده می زنند زیر خنده!

«خدایی خراط» است و همه ی آن ماجرا یک فیلم. شلوار عراقی را معلوم نیست از کجا پیدا کرده است و کی این سناریو را طراحی و اجرا کرده است. خدایی از خنده به خود می پیچد و  همه نیروها نیز حال و روزی شبیه به او دارند.

فرمانده خودش را می رساند به خدایی و می زند روی شانه اش:

«نترسیدی بچه ها بزننت؟!»

و خدایی چهره اش قدری جدی می شود و آرام و سربه زیر می گوید: «برای لبخند این بچه ها ، حاضرم روبروی گلوله ها بایستم! و سینه ام سوراخ سوراخ شود»

قولش قول بود

قول داده بود که بعد از عملیات فتح المبین و بیرون آمد دزفول از زیر بارش توپخانه عراق ، دیگر آستین بالا بزند و از مجردی در بیاید. آرزوی همه مان بود که خدایی سر و سامانی بگیرد. از عملیات که برگشت، گفتم: الوعده وفا!

گفت: عملیات دیگری در پیش داریم. آن عملیات را هم بروم و برگردم، کار تمام است. هرچه شما گفتید همان! اما من فقط یک شرط دارم. من فقط با همسر یک شهید ازدواج می کنم. آدمی نبود که سر قولش نماند. سرش می رفت ولی قولش نمی رفت. اما توی عملیات بیت المقدس . . . . .

 

دسته شهدا

در تاريخ ۱۰ ارديبهشت‌ماه سال ۶۱ تيپ هفت ولی عصر(عج) با استعداد چهار گردان شامل گردان‌های بلال، عمار، شهدا و ياسر از سمت جاده آبادان با عبور از كارون به سمت جاده اهواز خرمشهر حركت می‌كنند.

با مسافت زيادی كه بين اين دو جاده است دسته شهدا از گروهان فتح گردان بلال دزفول  با فرماندهی شهيد عبدالکریم ناحی دلاورمردانه به خطوط دشمن يورش می‌برند و تا آخرين گلوله خود به سمت خاكريز مرتفع كه روی جاده اهواز خرمشهر بوده پيشروی می‌كنند.

دشمن تا دندان مسلح است و با اتمام مهمات نیروهای شهید ناحی و در محاصره قرار گرفتن آنان، هدف گلوله‌های چهار لول ضد هوايی و انواع گلوله‌های توپ و تانك دشمن قرار می گیرند.

هر چند نيروهای اين دسته تا لبه خاكريز می‌روند ولی به علت حجم زياد آتش دشمن ، فتحی اتفاق نمی افتد و  شهید عبدالکریم ناحی به همراه ۱۷ نفر از نیروهای  اين دسته در اوج ایثار و فداکاری و پهلوانی به شهادت می رسند.

پیکر پاک و مطهر شهدای دسته ی شهدا، در يكصد متری جاده اهواز خرمشهر ، سه روز و دو شب در بیابان و زیر آفتاب سوزان خوزستان باقی می ماند تا قصه همه جوره  شبیه یاوران سرور و سالار شهيدان حضرت امام حسین(ع) شود. «خدایی» یکی از همان ۱۸ شهید دسته ی شهید ناحی بود.

رادیو

مرحله اول عملیات بیت المقدس تمام شده بود. توی منطقه بودم. دل توی دلم نبود که حالا اوضاع بچه ها چطور است؟ کدامیک شهید شده اند و کدامیک مجروح؟! آن روزها گاهی صدای رادیو دزفول تا حوالی اهواز هم می رسید. رادیوی کوچکم را روشن کردم. صدای بچه های دزفول بود که خبر سلامتی شان را به خانواده هایشان ابلاغ می کردند. این وسط یکدفعه صدای آشنایی به گوشم خورد: «من خدایی خراط نژاد … اعزامی از دزفول . . . » دلم آرام شد از اینکه خدایی زنده است و سرحال. اما بی خبر بودم که رادیو دارد صدای بچه هایی را که در عملیات شهید شده اند، از آرشیو مصاحبه هایش پخش می کند.

 

آن زخم… آن نشانه . . .

پیکری که سه روز زیر آفتاب داغ خوزستان مانده باشد را چگونه می شود شناخت؟ حالا راز آن زخم را که آن پاسبان سال ۵۷ روی بازوی خدایی گذاشت، لو می رود. آن زخم حالا به کار می آید. نشانه ای برای شناختن پیکری سوخته . . . .

مجلس ترحیم شهید خراط نژاد با حضور مرحوم مخبردزفولی در مسجد نجفیه ( مسجد پس از حادثه اصابت موشک، هنوز بازسازی کامل نشده است)

 

پیراهن سبز رنگ مادر

  در وصیت نامه اش نوشته است : « سر قبر من يكي از عكسهايم را كه مظهر سرور و خوشحالي من است نصب کنید، تا دشمنان اسلام خيال نكنند ما با ناراحتي از اين دنيا رفته ايم » و با برادرش قرار می گذارد که هر کدامشان زودتر شهید شد، برادر دیگر از مادر بخواهد که روز تشییع و هنگام تدفین او لباس سبز بپوشد.  برادر به وصیت «خدایی» عمل می کند و مادرش هم داغ بر دل می پذیرد.

مادر «خدایی خراط نژاد» اولین مادرشهیدی است که هنگام تدفین شاخ شمشادش طبق خواسته و وصیت فرزندش ، لباس سبز پوشید.

 

چهل سال بعد . . .

چهل سال از شهادت خدایی خراط نژاد گذشته است. بچه های مسجد قرار است که خاطرات شهدای مسجدشان را جمع آوری کنند. کار شروع شده است که یکی از بچه ها شهید خدایی خراط نژاد را در خواب مشاهده می کند. خدایی با همان لباس های خاکی و گچی کارگری اش مشغول سر و سامان دادن به یک جاده است.  دارد یک جورهایی جاده را صاف  و تمیز می کند و می گوید: «دارم جاده را برایتان صاف می کنم!»

خدایی ، هنوز هم همان خدایی باغیرت و با معرفت چهل سال پیش است.

 

شهید «خدایی خراط نژاد» متولد ۱۳۳۹ در مورخ ۱۰ اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ در عملیات بیت المقدس و در منطقه دارخوین به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد شهرستان دزفول به خاک سپرده شد.

«روحش شاد»

 

راویان:

محمد حسین افتخاری زاده ( خراط نژاد ) – کریم علیزاده گچ پز – رحیم علیزاده گچ پز – محمدحسین نعناکار – غلامحسین سخاوت و مرحومه مادر شهید حلیم زاده

مصاحبه و اسناد :

رضا ساجدی

نگارش :

الف دزفول

‫۶ دیدگاه ها

  1. یاد خدایی که می افتم این جمله امام خمینی برایم تداعی می شود که انقلاب ما انقلاب پاپرهنه هاست.پدرش کارگر شهرداری وزحمتکش ورنج دیده وبی سر وصدا وآرام وخودش کارگربنا وزحمتکش و عضو فعال جلسه قرائت قرآن مسجد نجفیه والبته با استعداد وپرشور که خداوند او را برگزید تا بر ما شهید باشد در انتخاب راه درست ومستقیم.
    خداوند حفظ کند شما را وتوفیقاتتان را روزافزون فرماید که یاد شهدا را در دلها زنده نگه می دارید

  2. سلام برادر این روایتها فقط داغی سنگین بر دل ما میگذارد و شناساندن قدرت لایتناهی حضرت حق و متاسفانه بازهم نفهمی برخی که باید بفهمند بیشتر میشوندوبس😔

    1. تکلیف ما در تبیین است برادر!
      هر کس در مقابل جایگاه و مسئولیتش باید پاسخگوی شهدا باشد
      آنجا دیگر پیچاندن و پارتی نداریم . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا