معرفی اسوه‌ها
موضوعات داغ

حاج پولاد، واقعاً پولاد است ( قسمت آخر : پنج منهای چهار )

روایت حاج پولاد روغنی ، پدر شهیدان علیرضا ، محمدرضا و حمیدرضا روغنی

بالانویس:

ما گمان می کنیم بسیاری از اتفاقات عالم اتفاقی رقم می خورد. اما در این عالم رازهایی هست که شاید هیچ گاه از اسرار آن سر در نیاوریم. مثل همین قصه ی حاج پولاد. امروز که خواستم عکس مزارش را در سایت بگذارم، متوجه شدم سالروز وفاتش است و من آخرین قسمت «حاج پولاد» را در بیست و پنجمین سالروز وفاتش دارم منتشر می کنم.

 

حاج پولاد، واقعاً پولاد است

( قسمت چهارم : پنج منهای چهار )

روایت حاج پولاد روغنی ، پدر شهیدان علیرضا ، محمدرضا و حمیدرضا روغنی

قسمت آخر : پنج منهای چهار

و  چرخ روزگار همچنان می چرخد و می چرخد تا اینکه بالاخره جنگ تمام می شود. اما هنوز خبری از حمیدرضا نیست که نیست.

جنگ تمام می شود و زندگی مردم کم کم به روال عادی خود بر می گردد، اما این وسط حسرت سه جشن عروسی می ماند به دل پدر و مادری که هنوز چشم انتظار حمیدرضایشان هستند.

آزادگان هم باز می گردند و اگر باریکه ی نور امیدی برای زنده بودن حمیدرضا هم وجود داشت، از بین می رود.

حالا دیگر گه گاهی روی شانه های شهر استخوان و پلاکی از سربازان خمینی به شهر برمی گردد. هر از چندی تلویزیون تریلرهای خوشبختی را نشان می دهد که بارشان تابوت سه رنگ است. حالا حاج پولاد و همسرش به استخوان و پلاکی از حمیدرضا و یا نشانه ای از پیکر او هم راضی هستند و هر بار آماده شنیدن زنگ در یا زنگ تلفن می شوند برای خبری که مژده ی بازگشتن پیراهن یوسف باشد.

در اوج چشم براهی برای حمیدرضا، خبر تلخ دیگری حرارتِ پولاد دل حاج پولاد را مضاعف می کند. حوالی سال ۱۳۷۲ داماد جوانش، حاج غلامعلی سراج زاده وفات می کند و آن قلب سوخته، دیگر مچاله می شود. باز هم داغ روی داغ و امتحانی که خدا سخت و سخت تر می کند. داغی که کمتر از داغ پسرهایش نیست.

صبر و شکر. صبر و انتظار . صبر و درد . صبر و صبر و صبر و حاج پولاد درست است که پولاد است، ولی پولاد هم بالاخره در حرارتی خاص ذوب می شود.

 و  بالاخره حاج پولاد در ایستگاه شصت و دوم زندگی ، از قطار زیستن مادی پیاده می شود و پر می گشاید به سمت پسرهایش.

۲۱ دی ماه ۱۳۷۵ . بیست و پنج سال پیش در چنین روزهایی است که  قلب پولادین حاج پولاد دیگر تاب حرارت درد و  داغ های مکرر را ندارد و ذوب می شود و برای همیشه از کار می ایستد.

او می رود، اما همسرش می ماند تا میراث دار تداوم داغ ها باشد. درست است که حاج پولاد رفته است، اما دست تقدیر هنوز برای این خانواده امتحان هایی سخت و ویژه را رقم زده است که همسر حاج پولاد نقش اول این امتحانات خواهد بود.

همسر حاج پولاد، پولاد نیست، اما از حاج پولاد، پولادتر است. شاید شما هم تا اینجای قصه فقط حواستان به حاج پولاد بود و از دل پولادین زنی که شانه به شانه ی حاج پولاد طی طریق می کرد، بی خبر بودید او که حالا علاوه بر داغ های مکرر قبل داغ همسر را هم باید به شانه بکشد در حالی که تکیه گاه زندگی اش هم رفته است و او باید به تنهایی میراث دار امتحانات مکرر باشد و میراث دار صبر و شکر.  او از الَّذِینَ صَبرُواْ وَ عَلىَ‏ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُون است‏ چون علاوه بر داغ حاج پولاد ، دلش قرار است در کوره حوادث بیشتر و بیشتر ذوب شود. انگار خداوند دارد او را مخاطب قرار می دهد که : « وَ اصْبرْ لِحُکمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا وَ سَبِّحْ بحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُوم»

و اینجا فقط تنها خداوند می داند که چه اتفاقات تلخی در آینده رقم خواهد خود. چه داغ های مکرری و چه سختی های مداومی.

 

سه سال بعد از رفتن حاج پولاد، خبری توی شهر می پیچد. خبری که هم تلخ است و هم شیرین. هم داغ است و هم مرهم بر یک داغ. خرداد ماه ۱۳۷۸.

پیکر «حمید رضا» پیدا شده است و حالا دیگر حاج پولاد نیست تا مثل دو پسر دیگر تدارکات تشییع و تدفینش را خودش انجام دهد. حاج پولاد نیست که شاخ شمشاد سومش را هم بگذارد توی لحدو دوباره قد خمیده اش را راست کند و « تَقَبّل مِنّا» یش را فرشتگان ببرند آسمان.

از حمیدرضا قنداقه ای بیشتر برنگشته است. شاید سبک تر از قنداقه ای که روز تولدِ حمیدرضا دست حاج پولاد دادند. حالا چه کسی باید استخوان های سوخته ی حمیدرضا را بگذارد توی لحد.

حاج پولاد نیست. فقط «غلامرضا» مانده است و «محمد حسن». تمام سرمایه های مادری که دار و ندارش را داد برای اسلام.

این وسط قرعه به نام «حاج غلامحسین» می افتد. پیرِ چشم به راهِ کوتاه قامتِ ریز نقشی به نام «حاج غلامحسین سید محمودی». او که پسرش شانه به شانه ی حمیدرضا در پیچ انگیزه جنگیده است و هنوز پیکرپسرش برنگشته است. حاج غلامحسین از پسرهای حاج پولاد رخصت می گیرد و به نیابت از حاچ پولاد ، حمیدرضا را می گذارد توی لحد و در گوش حمید حرف هایی می زند. شاید نشانه ای از پسرش می خواهد و چندماه بعد دعای حاج غلامحسین هم به اجابت می رسد و «حبیب» اش بر می گردد.«حبیب سید محمودی» که یکی دیگر از گمشده های پیچ انگیزه.

و باز چرخ روزگار می چرخد تا اینکه …

 

پنج منهای چهار . . .

خیلی بی مقدمه رفتم سراغ این تفریق. حتماً اصلاً انتظارش را نداشتید. خواستم شما هم مثل همه مردم دزفول، وقتی که این خبر را شنیدند، شوکه شوید. مگر می شود آخر؟ جنگ که تمام شده است. حاج پولاد که به سهم خودش داغ دید و همسرش هم که تا اینجای قصه ۵ داغ را بر جگر تحمل کرده است. سه پسرش. دامادش و حاج پولاد را. اما همین چند سطر پیش گفتم که همسر حاج پولاد قرار است میراث دار داغ های مکرری باشد که عمر حاج پولاد کفافش را نداد.

تفریق چقدر با خانواده حاج پولاد بد تا می کند.

همان پنج منهای سه، خاکستری بیشتر از پدر و مادر باقی نگذاشته بود که حالا دست تقدیر «غلامرضا» را هم طی سانحه تصادف از مادر می گیرد.

اینجا جز اینکه نگاه خدا دور دل آدم در طواف باشد و محافظی از جنس خدا دور دل را نپوشانده باشد، دل در چرخش این سنگ های آسیاب حوادث دوام نمی آورد.

«غلامرضا» هم می رود.

چهار پسر از پنج پسر «تفریق» می شود و داغ های قبل به «توان» می رسند برای این خانواده و خصوصاً مادر! و امان از دل مادر!

سر در ورودی منزل مرحوم حاج پولاد روغنی

اینجای قصه لابد حتماً شما هم دیگر حاج پولاد را از یاد برده اید و حیرت زده ی صبر مادری هستید که هنوز به برکت و لطفِ خدا و زیر سایه صبر و شکری که خدا نصیبش کرده است دارد نفس می کشد.

پولاد دل حاج پولاد را سه داغ مذاب کرد و پولاد دل این مادر با شش داغ هنوز چونان آتشفشان در حال جوشش است. مادری که هنوز بین ماست و می تواند اسوه ی پولاد بودن باشد. حتی پولاد تر از حاج پولادِ مرحوم. مادری که شاید کمتر کسی او را می شناسد. او را و پسرهای شهیدش را. او را و همسر پولادگونه اش را. او را و صبر بی مثالش را.

مادری که ام البنین وار هنوز ایستاده است. گفتم «ام البنین» نگاهم را می اندازم به تقویم. یک شنبه آینده روز وفات ام البنین است و اگر می خواستم گمان کنم که این مطلب خیلی اتفاقی در سالگرد وفات حاج پولاد دارد منتشر می شود، تلاقی اش با ایام وفات ام البنین نمی گذارد باور کنم اتفاقی بوده است.

بگذریم.

و حالا فقط «محمدحسن» برای مادر مانده است. خدا او را نگه دارد و عاقبت بخیرش کند ان شاالله. محمدحسنی که مادر می گوید : «همه ی سرمایه و عمر و زندگی من است»  

 

 

پانویس:

خداوند حاج پولاد را بیامرزد و همسرش حاجیه خانم روغنی را هم طول عمرباعزت دهد و ما را هم توفیق بدهد که حاج پولاد ها را بشناسیم و بشناسانیم و قدر این چنین مادران بی نظیری را  که سرمایه ها و ثروت ها و گنجینه ها و معادن ارزشمند ما هستند بدانیم و در مقابلشان ادای احترام و ادای وظیفه کنیم.

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا