خاطره شهدا
موضوعات داغ

آن زنِ چادر به خود پیچیده!

روایتی تکان دهنده از حادثه ی بمباران هوایی 19 آذرماه 1360 دزفول

بالانویس۱:

امروز ۱۹ آذر ۱۴۰۰ است و ۴۰ سال از شهادت شهدای حمله هوایی ۱۹ آذر ۱۳۶۰ می گذرد. روایت زیر قصه نیست! حقیقت محض است با شاهدانی زنده و حاضر! این روایت را جناب محمود شاه آبادی از آزاده های دلاور دزفولی برایم تعریف کرد.

بالانویس۲:

بیش از ده سال است که الف دزفول را می نویسم. به جرأت می گویم این روایت با همه روایت ها فرق دارد. شاید تکان دهنده تر از این ماجرا، روایتی ننوشته باشم.

بالانویس ۳:

هیچ تصویری مناسب با این روایت نیافتم. ای کاش روزی همین روایت را با تصویر قهرمانش منتشر کنم.

 

آن زنِ چادر به خود پیچیده!

روایتی تکان دهنده از حادثه ی بمباران هوایی ۱۹ آذرماه ۱۳۶۰ دزفول

 

دزفول در عملیات طریق القدس و برای آزادسازی بستان ۵۵ شهید تقدیم کرده است و امروز پنجشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۶۰، مراسم اولین هفته ی این شهداست. خانواده های شهدا و مردم در قالب یک راهپیمایی قرار است به سمت گلزار شهدای بهشت علی حرکت کنند. لحظه به لحظه به جمعیت مردم افزوده می شود. عکس های شهدای بستان از میان تاج گل ها لبخند می زنند. خُنچه هایی که مادرها برای شاخ شمشادهایشان تزئین کرده اند ، روی دست زن ها می چرخد و به هر طرف که سینی خنچه روانه می شود، آن حوالی زن ها کِل می کشند و این کِل کشیدن ها خودش روضه می شود و شعله می زند بر جان های سوخته.

خنچه را چه زیبا چیده اند. همان وسایلی که رسم است در شب حنابندان دامادها روی دست بگیرند و کِل بکشند در این خنچه ها دیده می شود. ظرف های حنا که با نقل های سفید و صورتی تزئین شده است و رویش را پارچه های توری سبز رنگ کشیده اند، دل ها و چشم ها را به درد می آورد.

هر از چندگاهی از یک گوشه جمعیت صدای شعارهای انقلابی بلند می شود. کم کم مداح پشت میکروفن قرار می گیرد و از مردم می خواهد که آرام به سمت پُل قدیم حرکت کنند. مداح شروع می کند به نوحه خواندن و مردم هم سینه زنان تیتر نوحه اش را تکرار می کنند.

بخشی از جمعیت روی پل قدیم رسیده اند که ناگهان صدای غرش هواپیمای دشمن که دیوار صوتی را شکسته است همه چیز را به هم می ریزد و ثانیه هایی بعد صدای انفجار هایی مهیب بلند می شود.

صدای جیغ زنان و کودکان و طنین یا حسین و الله اکبرها  در هم می پیچد.

یکی از راکت های هواپیما به پایین پل اصابت کرده است و ترکش هایش در شعاع ده ها متر هر چه را سر راه خود دیده ، درو کرده است. از دست و پا و سر و صورت آدم ها تا در و دیوار و  تاج گل ها و تصاویر شهدا و خنچه های تزئین شده.

انفجار آنقدر شدید است که جریان جاری دز تا روی پل پاشیده می شود. روی پل را معجونی از خون  و آب  تزئین کرده است. زنانی چادر به خود پیچیده روی پل افتاده اند و خون از اطراف پیکرشان جاری شده است.

رودخانه رنگ خون گرفته است و قطعه قطعه ی پیکر شهدا در دست امواج به سمت جنوب می رود.

جوان تر ها خود را به آب انداخته اند تا تکه پاره های پیکر شهدا را از آب بیرون بکشند.

نیم تنه ی پیکر زنی، چادر پیچ شده بالای پایه پل افتاده است و طرح و نقشی که خونش به دیواره ی پل زده است، دل ها را به آشوب کشانده است. نه از پایین پل راهی برای دسترسی به آن وجود دارد ، نه از بالای پل.

هرکس نگاهش به آن نقش مقدس می افتد ، زار می زند. جوانان روی دوش هم  بالا می روند. اولی روی دوش دومی و دومی روی دوش سومی و بالاخره آن نیم تنه ی مظلوم را لابلای چادرش پایین می آورند.

 

برخی دیگر پلاستیک به دست، دارند تکه پاره های پیکرهای مطهر شهدا را از روی آسفالت و دیوارها و درخت ها جمع می کنند.

صحنه ی غریب و دردآوری است.

صدای گوشخراش آژیر آمبولانس ها هم عزاداری مردم را فریاد می کشد. مردم بی وقفه دارند تلاش می کنند تا پیکر شهدا و جسم نیمه جان مجروحین را انتقال دهند.

مردی درب عقب آمولانس را باز کرده است و با فریاد و اشاره ی دست، می خواهد که مجروحین را سریع تر به سمت آمبولانس بیاورند.

قیامتی به پا شده است و فریاد در فریاد گم شده است. در این میان زنی میانسال که با یک دست محکم چادرش را به چانه اش محکم کرده است خود را به آمبولانس می رساند و به همان مرد ایستاده در کنار درب آمبولانس می گوید:

– برادرم! مرا هم به بیمارستان ببرید.

مرد، نگاهی به زن می اندازد و می گوید: «تو که چیزی ات نیست خواهرم! در این وانفسا و با وجود این همه مجروح تو را چکار کنم!  مگر نمی بینی چه حال و روزی داریم! برو! برو بگذار ببینیم چه خاکی روی سرمان بریزیم.» 

زن سرش را می اندازد پایین و آرام چَشمی می گوید و کنار می رود. آمبولانس جیغ زنان می رود سمت  بیمارستان افشار دزفول و آمبولانس بعدی و دوباره همان مرد با لباس هایی خونین که فریاد می زند: «مجروحین را بیاورید»

زن دوباره آرام خودش را به آمبولانس می رساند و در حالی که سعی می کند لبه چادرش را محکم تر در دستهایش بفشارد،  این بار هم آرام و متین می گوید:

– برادرم! می شود مرا هم ببرید بیمارستان!

مرد اینجا قدری خشمگین می شود. با عصبانیت صدایش را بلند می کند: «خواهر! تو که چیزی ات نشده! بگذار به مجروحین برسیم! از جلو دست و پایمان برو کنار! بگذار کارمان را بکنیم! برو دیگر خواهر! برو! اینجا نمان!»

زن مظلومانه می گوید: «باشه برادرم!» و بدون هیچ شکوه ای آرام آرام دوباره خود را کنار می کشد. سرش را می اندازد پایین و در حالی که کمی می لنگد، می رود و کنار دیوار می ایستد.

هنوز از هر طرف فریادهای مکرر بلند است. مردم با هر وسیله ای که دم دستشان است مجروحین را روانه بیمارستان می کنند. آمبولانس بعدی از راه می رسد.

دوباره آن زن آرام آرام خودش را به آمبولانس می رساند:

– برادرم! مرا هم ببرید. اینبار قدری خواهش هم لابلای کلامش هست!

مرد این بار شاکی تر از قبل صدایش را بلند می کند: «خواهر! آمبولانس برای مجروحین است! تو که چیزیت نیست. چرا اینقده اصرار می کنی؟!»

زن این بار لبه چادرش را که محکم در دست گرفته است، قدری شل می کند و روزنه ای از چادر را باز می کند. چهره اش قدری در هم می رود و لبهایش را محکم گاز می گیرد و با دردی که در صدایش پیچیده است می گوید: «برادر ! من هم مجروحم.»

مرد از صحنه ای که پیش رویش می بیند وحشت زده می شود. ناگهان دو دستش را بالا می برد و محکم توی سرش می زند و فریاد می زند:

«یا حسین! چند تا از خانم ها بیان کمک! تو رو خدا! خانم ها بین کمک!»

حالا تعدادی از مردم هم که رفت و آمد و درخواست چندباره ی این زن برایشان علامت سوال است، حساس می شوند و جلوتر می آیند.

مرد، مردم را قدری عقب تر می راند تا چند زن خودشان را کنار آمبولانس برسانند و رویش را سمت زن بر می گرداند.

زن در حالی که با یک دست چادرش را نگه داشته است، با ساعد و کف دست دیگرش، روده های بیرون ریخته از شکمش را نگه داشته است و خون سرخ او در لابلای سیاهی مانتو و چادرش به چشم نمی آید.

مرد با صدایی بغض آلود می گوید:

– پس چرا حرف نمی زنی خواهرم! چرا نمی گویی مجروح شده ای!

و زن لبخند پر از دردی روی لب می اندازد و سرش را از شرم و حیا می اندازد پایین. 

چند زن به کمک می آیند! زیر بغل های زن مجروح را می گیرند و می نشانند توی آمبولاس و آمبولانس ناله کنان می رود سمت بیمارستان افشار.

مرد از روی سپر آمبولاس پایین می آید و بغضش می شکند و در حالی که هنوز دو دستی می زند توی سرش، با گریه واقعه را برای مردمی که پر از علامت سوال هستند تعریف می کند.

ساعتی بعد اوضاع آرام می شود.

روی پل فقط چندین چادر ترکش خورده و خون آلود و چندین کفش و عینک و … افتاده است و تاج گل های پرپر شده و حناهایی که روی آسفالت ولو شده است.

مرد خودش را به بیمارستان می رساند. می خواهد از آن زن نجیب و عفیف که در اوج قله ی حیا ایستاده بود، از آن زن استوار و صبور که در ائج جراحت هم مجروحین دیگر را بر خود مقدم داشت، سراغ بگیرد. زنی که در اوج جراحت چادر از سر نینداخت. زنی که شرم و حیایش مانع می شد از زخمش بگوید. زنی که مردانه ایستاد و از جراحتش شکوه نکرد تا شاید مجروحی با حالی بدتر از او روی زمین نماند. زنی که نماد استواری همه ی زنان دزفول بود. نمونه ی عفت و حیای یک بانوی بی نظیر دزفولی.

از پرستارها سراغ زنی با مشخصات آن زن مجروح را می گیرد. یکی دو پرستار اظهار بی اطلاعی می کنند. اما یکی از پرستارها پس از چندین پرسش و پاسخ، سرش را می اندازد پایین و می گوید: شما با آن زن نسبتی دارید؟

مرد می گوید: نه! اما ماجرا را برای پرستار شرح می دهد. پرستار آرام اشک هایش جاری می شود و در حالی که قدم هایش را سریع تر بر می دارد تا مرد شاهد شکستن بغضش نباشد می گوید: «شهید شد!»

مرد به دیوار تکیه می دهد. زانوهایش سست و سست تر می شود و می نشیند روی زمین! گریه اش به ناله تبدیل می شود و فریاد می زند: یا فاطمه زهرا! 

مرد مدام دودستی توی سرش می زند و یا حسین می گوید در شهادت زنی که باید قصه اش را برای ثبت در تاریخ روایت کند.

زنی که حجابش، عفافش، معرفتش ، بصیرتش ، مردانگی اش ، ایستادگی اش ، صبرش و دلدادگی اش را باید به گوش عالم رساند.

 

 

 

پانویس:

خیلی در میان اسناد تاریخ و بین شاهدان آن روز جستجو کردم تا شاید رد و نشانی و نامی از این زن شهید پیدا کنم. اما انگار او مثل همان روز که خود را در چادر سیاهش پیچید ، خود را در پرده گمنامی پیچیده است. خیلی تلاش کردم پیدایش کنم، اما نشد که نشد! لیست تمامی زنان شهید آن روز و روزهای بعد را جستجو و با خانواده هایشان حرف زدم، اما مشخصاتشان با این اسوه ی عفاف و معرفت یکی نبود. فقط یک زن شهید مانده است که رد و نشانی از خانواده اش ندارم که اگر او هم گمشده ی من نباشد، دیگر من نشانی از آن قهرمان پیدا نخواهم کرد، مگر اینکه خدا از راهی دیگر نشان او را سر راهم قرار دهد.

کاش نام و نشانش را روزی پیدا کنم! این زن گمنام را که قصه اش می تواند کل تاریخ را تکان دهد. کاش می توانستم قصه ی این زن را برای تمامی زنان و دختران شهرم و کشورم تعریف کنم، شاید برخی ها تصمیم جدیدی برای زیستنشان بگیرند.

 

‫۱۲ دیدگاه ها

  1. سلام،اول با توجه به تیتر ماجرا فکر می کردم میخواهید در مورد شهیده عصمت پورانوری بنویسید ولی هرچه میخواندم بیشتر و بیشتر میخواستم بدانم که از چه کسی میخواهید صحبت کنید و واقعا خواندن داستان چنین واقعیت تلخی که به طعم خوش شهادت ختم شد باعث جاری شدن اشک بر گونه های من شدواقعا تصور چنین ماجرایی در ذهن من بسیار سخت وسنگین است،بنده هم الان بسیار کنجکاوم که نشانی از این زن عفیف وبا حیا پیدا کنم

        1. باید دنبال شاهدانی باشیم که در صحنه بوده اند. البته خبرهای خوشی در راه است. به گمانم پیدایش کرده ام. اما دنبال شواهد محکم تری هستم

  2. سلام برشهدا. خداقوت وتشکراز بازگویی این واقعیت تاریخ دفاع دزفول
    متاسفم برای خودم
    امیدوارم این شهیده عزیز رخ نماید به دل ما
    اگر کمکی میشد برای پیداکردن شهیده کرد باجون ودل انجام میدم

  3. عرض سلام و ارادت به استاد خوب دوران دانشجویی م
    روایت تکان دهنده تر از آن بود که خیال میکردم…
    رحمت خدا بر همه شهدا و رحمت خدا بر استاد خوبم
    کاش این برش های ماندگار تبدیل به کلیپ و مستند بشه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا