تاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌ها

این مطلب عنوان ندارد

تشییع دو شهید گمنام در سردشت دزفول

بالانویس ۱ :

با چند روز تاخیر اگر می نویسم ، فقط دلیلش این است که از شهدای گمنام نوشتن ، خلوتی می خواهد و اجازه ای که تا این خلوت و این اجازه با هم مهیا نشوند ، دست به قلم نمی رود.

 

بالانویس ۲:

حاج علی خیلی وقت ها واسطه فیض می شود برایم.  شنبه شب هم تماس گرفت و گفت فردا می خواهد برود سردشت برای تشییع شهدای گمنام و من هم مشتاقانه پذیرفتم.

 

 

 برای مطلب عنوان نمی گذارم ، چون برای آنهایی نوشته ام که عنوان ندارند

 

 

 

متحیر مانده ام در کارتان. به همان چند تکه استخوان شکسته تان قسم. بدجور حیران شما هستم. بدجور.

نمی خواستم بگویم ، اما بگذار همه بدانند که چند بار خواستم از شما بنویسم و نشد. چند بار نوشتم و آخر کار پاک کردم.

نشد که نشد.

آخر در این گمنامیتان چه لذتی است؟

من که نخواستم نامتان را فاش کنم. من هم مثل بقیه فقط از روی تابوت فهمیدم که هجده و نوزده ساله اید. در والفجر ۸ و توی فاو با رمز یازهرا (س) آسمانی شدید و پیکرتان ماند همانجا.

پلاکتان را نمی دانم کدام فرشته برداشت و بالابرد ، تا مثل مادرتان زهرا (س) بی نشان بمانید.

من که چیزی بیش از این نمی دانم.

این فرشتگان هستند که مست از عطر شما ، دارند دور این تابوت طواف می کنند. گوشی نیست که بشنود و گرنه همین فرشته ها شاید دارند لو می دهند شما را.

چه دارد این گمنامی که دل از آن نمی برید؟

سهم مادرتان چه می شود آخر؟

شما را دارند روی شانه می برند بالای همین قله ، تا از این بالا خیر کثیرتان نازل شود بر مردم.

اما کدام دو مادر هستند که دیگر باید چشم از در بردارند؟

باید بی خیال شوند که از دسته گل هجده و نوزده ساله شان دیگر خاکستری هم نخواهد برگشت.

با شما هستم.

با شما که چون قایقی بر امواج دست ها تلاطم می کنید.

این تابوت سه رنگتان دارد هلاکم می کند.

چشم هایم بدجوری حساسیت دارد به این طرح و نقش.

به تابوتی سه رنگ ، سبک ، پر از دسته گل های محمدی و یاس که در دود اسفند گم می شود.

انگار کسی دلم را بگیرد و مچاله کند.

اینجا که نامحرمی نیست. بگذار فریاد بزنم.

می دانم که این تابوت سه رنگ سراسر گوش است و می شنود.

زمزمه هر دردمندی را. راز دل های هر محتاجی را.

بگذار من هم بیایم زیر این تابوت.

سبکی اش ، سنگینم می کند و سنگینی ام  با ناله سبک می شود.

هیچ مرهمی جز گریه زیر تابوت شما آرام نمی کند آدم را.

تابوت را می گذارم روی شانه ام و سرم را می گذارم به چوبه تابوت.

عطرتان مستم می کند.

اشک هایم را پاک نمی کنم که سال هاست چنین نگریسته ام.

برمی گردم به سال ها پیش. شاید ۱۵ یا ۱۶ سال قبل.

روزگاری که زیاد این تابوت های سبک مهمان شانه هایمان بودند.

چقدر زار می زدیم زیر این تابوت ها و چقدر التماس می کردیم که ما را هم . . .

و هنوز که هنوز است این صحنه دارد تکرار می شود.

تابوت ها سبک تر از قبل می آیند و ما سنگین تر از قبل زیر تابوت . . .

پس کی قرار است این معادله تغییر کند؟

اصلا آیا این معادله تغییر می کند؟

می رسد آن روزی که من سبک تر از امروز جای شما باشیم ؟

حالا کسی آمد زیر تابوت ، آمد. نیامد هم نیامد.

دلتنگم . دلتنگ شما.

بدجور.

و وقتی می گویم بدجور ، شما تمام بدجورهای عالم را بریزید روی هم تا برسید به این بدجوری که من می گویم.

تا کی باید حسرت بخوریم که نرسیدیم؟

تا کی هر جا که می رویم فقط یک آرزو کنیم و آن هم خودتان خوب می دانید.

خدا می داند که در اولین نگاه به کعبه چه خواستم

خدا می داند که در اولین نگاه به شش گوشه چه خواستم؟

اما . . .

هرچه می روم ، نمی رسم.

به همان پیکرهایی که بچه های تفحص چه بیهوده سعی کرده بودند با پنبه و اسفنج شبیهش کنند به یک جنازه معمولی قسم که دیگر تاب و توانمان نیست.

خیلی چیزها اینجا عوض شده است.

خودتان خوب می دانید که شما هم به سختی دل کندید از آن خاک های مقدس.

حتی نمی خواستید که استخوان هایتان هم به شهر برگردد.

نام و نشان را که رخصت ندادید آدم ها بدانند و اگر اصرار دل های مشتاق نبود ، همین استخوان ها را هم اجازه نمی دادید ، پیدا شود.

رمزی هست بین یازهرای والفجر و امروز که سالروز شهادت بی بی دو عالم است و قبری که بی نشان ماند و شمایی که بی نشان همچون مادر ، بی مزاری را انتخاب کردید.

فکری برای ما بکنید آی شهدا.

چقدر زیر این تابوت زار بزنم.

اصلا یکی باید بیاید زیر بغل های مرا بگیرد.

چقدر درد بگوییم و دوا نبینیم.

دوای ما فقط وصال شماست.

ما دلتنگ دیدار شماییم.

درد نرسیدن ، درد نرسیدن . . .  امان از این درد که درد بی درمان که گفته اند همین است.

چاره ای ؟ درمانی ؟  راهی ؟

حسرت بد آتشی است . به بی نشانی تان قسم ، سوزنده تر است از آتش. آتش پوست را می سوزاند و حسرت وجود را.

چه کنیم در این وانفسا؟

دیگر کم کم دارید نزدیک می شوید به همین حفره هایی که قرار است این استخوان های سوخته تان را میزبان باشند.

قرار است مردم یک عمر اینجا دست به دامانتان شوند.

مادرها برایتان مادری کنند و خواهر ها خواهری.

قرار است تلافی این سی سالی که فقط آسمان برایتان گریه کرد را توی همین چند روزه درآورند.

انگار بدجور انس دارید با خاک.

بدجور دل بسته اید به بی نام و نشان بودن.

هنوز نیامده می خواهید بروید؟

این مسیر طولانی چه زود گذشت.

تابوت آنقدر سبک بود که حتی حس نکردم کی این همه راه را روی شانه ام تا بدینجا همراهیتان کردم.

دلم را باید جا بگذارم همینجا.

بالای همین قله.

همینجا که مثل دو برادر کنار هم خواهید آرمید.

یک گمنام هجده ساله و یک گمنام نوزده ساله.

بروید.

خدا به همراهتان.

اما قسمتان می دهم به همان مزار بی نشانه بی بی دوعالم ، دست ما را هم بگیرید.

فکری کنید به حالمان

راستی !

همه جا زمزمه از ظهور است.

اگر دستتان به آقا می رسد از او فقط همین سوال را بپرسید.

بگویید علی گفت :

«آقا جان ! شنیده ام یاورانتان همه جوان هستند . سی و چند ساله ها را راه می دهید ؟»

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا