خاطره شهدا

روایتی عجیب از ارادت شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی به امام رضا (ع)

وقتی سیدمجتبی، رضا می شود

 

روایتی عجیب از ارادت شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی به امام رضا (ع)

وقتی سیدمجتبی، رضا می شود

دلش به شدت حال و هوای مشهد کرده بود. بال بال می زد که فرصتی پیش بیاید و برود به پابوسی امام رضا(ع). چندین بار به من گفت: «محمد! بیا مرخصی بگیر با ماشین بریم مشهد!»

اما این بار قرص و محکم در برابرش ایستادم و گفتم: «ببین! این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست. تا متأهل نشی، من باهات هیچ جا نمیام!» خندیدم و گفتم: «مسافرت مجردی دیگه تعطیل. رو من که دیگه حساب نکن.» مثل همیشه حرفی نزد و فقط خندید.

همه دست به دست هم داده بودیم که وادارش کنیم به زندگی اش سر و سامانی بدهد. از پدر و مادر و خواهر و برادرهایش تا من و سایر بچه ها. هر روز هم حلقه ی محاصره را تنگ و تنگ تر می کردیم.

گفتم شاید این تهدید، جواب بدهد و سید تکانی به خودش بدهد برای ازدواج؛ اما باز هم از زیر آن شانه خالی کرد و عزیمت به سوریه و در نهایت شهادتش، تمام رشته هایمان را پنبه کرد.

اما حالا قصه ی عجیبی رقم خورده بود. غیر از اینکه در روز شهادت امام رضا(ع) مراسم تشییع و تدفینش برگزار شد و همین موضوع کم موهبتی نبود، روی کاغذی که کارت و پلاک سید را به خانواده اش تحویل دادند، با خطی زیبا نوشته شده بود: «لبیک یا امام رضا (ع)»

تصویر پلاک شناسایی شهید مدافع حرم سیدمجتبی ابوالقاسمی

سید اگر چه نتوانست آن روزهای آخر، به پابوسی امام رضا(ع) برود، اما نام و نشان امام رضا(ع)، پس از شهادتش همه جوره خودش را نشان می داد. سید به پابوسی امام رضا(ع) رفته بود. نه در مشهد، بلکه در آسمان!

راوی: محمدباقر امین راد (دوست)

منبع: کتاب «سید زنده است»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا