خاطره شهدا

مردان دریایی (بخش ششم)

روایت عملیات والفجر 8 از زبان شهید غواص محمود دوستانی دزفولی

بالانویس:

🔅 «شهید محمود دوستانی دزفولی» فرمانده گروهان غواص گردان بلال دزفول ، پس از عملیات والفجر۸ و شهادت صمیمی ترین رفقایش ، با دلی سوخته به دزفول برمی گردد.

🌷شهادت «حمید کیانی» به تنهایی کمر محمود را شکسته است. محمود، ساکت ترین غواص اروند رود، به اصرار هادی عارفیان، عبدالامیر مطیع رسول و محمدحسین درچین با اصرار های مکرر قبول می کند که چند دقیقه از خاطرات عملیات والفجر۸ بگوید. آن چند دقیقه، سه ساعت شده و برای همیشه در تاریخ ثبت می شود و محمود سه روز پس از بیان این خاطرات به شهادت می رسد.

✅شاید رمز و راز زنده ماندن محمود و تاخیر چند روزه اش در رسیدن به رفقای شهیدش، بیان همین خاطرات باشد، خاطراتی که سیدحبیب حبیب پور در قالب کتابی به نام «مردان دریایی» به چاپ رسانده است.

✍🏻متن خاطرات شهید محمود دوستانی از کتاب مردان دریایی در چند قسمت تقدیم می شود.

 

مردان دریایی (بخش ششم)

خاطره گویی شهید محمود دوستانی در خصوص عملیات والفجر ۸

شهید محمود دوستانی سه روز پس از ضبط این خاطرات به شهادت می رسد

 

قسمت بیست و دوم

شب بود كه رسيديم و خوابيديم. چون خيلي خسته بوديم، پس از نماز صبح هم خوابيديم. همان صبح هواپيماهاي عراقي آمدند و منزل بغلي ما را بمباران كردند و مقر واحد پرسنلي لشكر را زدند. چهار يا پنج نفر شهيد شدند و چندين نفر هم زخمي و مجروح. در آنجا دوباره مرگ را به چشم خود ميديديم، چون در و پنجره ها و قسمتي از ديوار به سر ما فروريخت. ما زير پتو خواب بوديم و با الله اكبر به بيرون فرار كرديم. الحمد لله تقدير خدا آن بود كه اين منزل بر سر ما خراب نشود! براي كمك به بچه ها به بيرون آمديم. بعضي از آنها به طرز فجيعي مجروح شده بودند. چند نفر از آنها در زير آوار مانده بودند و فقط سرهايشان از خاك بيرون بود. بچه ها با دست و با زحمت فراوان آنها را بيرون كشيدند و آنها را نجات داديم.
آن روز گذشت و بعد از بازسازي گردان، مأموريتها را مشخص كرديم. ظهر پنجشنبه بود كه يكي از گروهانها را به سرعت آماده كردند و گفتند كه بايد به خط برويد. بچه ها مرا دستپاچه كرده بودند و ميپرسيدند: «تكليف ما چيست؟» جواب دادم: «طاقت بياوريد! نوبت ما هم ميرسد.» ولي آنها گلايه ميكردند و ميگفتند: ما را بيكار گذاشتند؛ ما را مأموريت ندادند؛ سر ما بيكلاه ماند؛ آن گروهان را بردند و ما مانديم.
نماز مغرب و عشا برپا شد. بينالصلاتين بود كه شنيديم شهدا، از جمله جمال قانع و محمدرضا شيخي، را به خاك سپردهاند. باز هم حميد كياني بلند شد و تقسيم شديم به چند گروه سه- چهار نفره و نماز ليلةالدفن را خوانديم.
شهيد بهروز مقدسيان هنوز با ما بود و براي آن شهدا نماز خواند و پس از چند روز، ما براي مقدسيان خوانديم. نميدانيم دنيا چگونه است؟
خلاصه آن نماز را خوانديم و بعد از نماز عشاء مراسم دعاي كميل را برگزار كرديم. نميدانم شام خورديم يا نه كه پيك گردان آمد و گفت: «آماده باشيد كه بايد حركت كنيم.» فكر نميكردم به اين سرعت ما را ببرند. موضوع را به حميد گفتم. بچه ها پس از حدود يك ساعت آماده شدند. سوار شديم و حركت كرديم.
به اروندكنار كه رسيديم، شب بود. حميد ذوقزده بود و البته همه بچه ها. سوار قايق شديم و از اروندرود گذشتيم. از آنجا هم تا ستاد لشكر ولي عصر(عج) رفتيم. تماس گرفتند كه دسته مالك (يعني دسته ما) آمده است ولي از خط خبر دادند كه نيازي نيست همة شما بياييد. من بيسيم را گرفتم و با سيد جمشيد صفويان صحبت كردم. سيد گفت: «فقط خودت با سه- چهار نفر آر.پي.جيزن و با كمكهايشان بلند شويد و بياييد!»
حتم داشتم كه اين حرف براي حميد خيلي سنگين است كه بايستي به او ميگفتم: «تو بايست!» اما چه ميتوانستم بكنم؟ چون دستور فرماندهي بود. كنار بچه ها آمدم و وقتي آنها را جدا ميكردم، به وضوح ميديدم كه حميد چگونه به من نگاه ميكند. خودش هم احساس ميكرد كه بايد يك گروه بماند. او آمد و به من گفت: «محمود! چهكار ميكني؟ من كه ميآيم.»
او حرف خودش را زد. گفتم: «صبر كن.» بچه ها را كه جدا كردم، به او گفتم: «حميد، بچه ها را ببر آن طر ف و بايستيد تا من بيايم.» ناگهان با عصبانيت گفت: «ميدانستم هميشه به فكر خودت هستي. اما شرط ما اين نبود!» خيلي ناراحت شده بود. به او گفتم: «حالا موقع بحث كردن نيست، برو!» طبق عادتي كه داشت در آخرين لحظه برگشت و گفت: «اميدوارم كه نه عراق پاتك كند و نه تو تيراندازي كني.»
او رفت و چون چند گلوله كلت منور از من پيش او بود، برگشت و گفت: «اين گلوله هاي كلت منور را ببر با خودت!»

قسمت بیست و سوم

قدري از آنها را گرفتم. نه نفرمان سوار آمبولانس شديم و حركت كرديم. آنها هم -كه ۲۳ نفر ميشدند- با حميد رفتند.
حدود دو كيلومتر به محور گردان فاصله داشتيم كه پياده شديم و با پاي پياده حركت كرديم. چند شب بود كه با بيخوابي ميگذشت و آن شب هم حدود ساعت ۳ نيمه شب بود كه به محور گردان رسيديم و تا در سنگرها مستقر شديم، اذان صبح بود. نماز خوانديم و پس از آن بچه ها را در سنگرها تقسيم كرديم.
گروهان قائم از گردان بلال در خط بود. سيد جمشيد آنجا بود. تا ظهر درگيري نشد و فقط چند گلوله از سوي دشمن شليك شد. شب در سنگر خوابيديم كه جايمان بسيار تنگ بود و يك پتو داشتيم كه به روي خود كشيديم.
جبه ه اين چيزش خوب است كه همه چيزش گل است؛ در فكر اين نيستي كه خاكي بشوي يا گلي. يك پتو رويت مياندازي و زير پايت گل. بالش تو هم گل است.
آن شب گذشت و صبح شد. نماز صبح را با تيمم، در حاليكه پوتين به پا داشتيم، خوانديم.
احساس ميكردم بچه ها در فشارند، چون دستشويي وجود نداشت. تصميم گرفتم هر طوري كه شده، تا آتش دشمن سبك است، يك دستشويي بزنيم.
بعضيها فکر میکردند نميشود. ولي من قبول نميكردم. سه نفر به كمك خود بردم با چند گوني. ديدم كه توپ دشمن در نقطهاي به زمين اصابت كرده و چاله بزرگي ايجاد كرده است. آن را به چاه دستشويي تبديل كرديم. گونيها را پر از خاك كرديم و دور گودال چيديم و با دو صندوق، جاي تير كلاش، يك توالت شاهنشاهي درست كرديم!
صبح همان روز، حسين انجيري، در حالي كه بالاي خاكريز بود، بر اثر اصابت گلوله، به سرش افتاد و شهيد شد. او يكي از فرماندهان دسته بود.
دشمن شروع به آتش كرد. بچه ها را سازماندهي كرديم. معاونت فرماندهي گردان، برادر سيد جمشيد صفويان، مقداري كسالت داشت. قرار شد كه او را به علت كسالت عقب بفرستند. فرماندهي، برادر خضريان، هم كه مجروح بود. بنا شد آقاي عليرضا زماني، فرماندهي گروهان قائم، به كمك عبدالكريم شعبانپور، معاون دوم گردان، برود. من هم مسئوليت گروهان قائم و بچه هاي (نه نفر) خودم را به عهده بگيرم. سيد جمشيد رفت و در حال بررسي كارها بوديم و تازه داشتيم خط را مرتب ميكرديم كه عراق پاتك كرد.
پاتك دشمن شروع شد. فاصله كم بود؛ شايد چهارصد متر. تانكها مانور ميدادند، حتي برخي از آنها تا يكصدوپنجاه متري نزديك شده بودند. در آنجا تعدادي نخل قطع شده بود كه نفرات عراقي تا پشت آنها آمده بودند.
يك لحظه آمدم اين طرف كه يكي ديگر از فرماندهان مجروح شد. بعد از او معاون دستة ديگر هم زخمي شد، همچنين چند نفر ديگر. همينطور داشتم با برادر عليرضا زماني ميرفتم كه يك لحظه گفت: «صبر كن.» ديدم گلوله به دو پايش خورد و بر زمين افتاد.
حالا خودم به تنهايي مانده بودم. نه فرمانده دستهاي بود و نه كسي كمك من. گفتم بروم به برادر شعبانپور بگويم كه وضعيت چطور است. وقتي عقب آمدم، بچه ها گفتند كه برادر شعبانپور هم مجروح شده است. خودم تنها مانده بودم. نه در فرماندهي كسي مانده بود و نه در خط. پاتك عراق هم شروع شده بود. بچه ها تكبير ميگفتند. يكي دو تا از تانكها را زده بودند و نفراتشان در نخلها تا حدود شصت متري پيش آمده بودند. درگيري داشت شدت ميگرفت.
اين لحظات لحظات خوبي است كه انسان ميتواند خود را محك بزند و بفهمد چقدر است. حقيقتاً يكي از تجربيات خوبم در اين چهار سال در آن ميدانهاست كه مرد ميتواند خود را بسنجد. خيليها هستند كه خوب قرآن ميخوانند، ولي آنجا در جا ميزنند و خود را ميبازند. ولي من بچه هايي را ديدم مخلص و پاك و چون شير جنگنده، مانند اينكه ملائكه از آسمان آمده بودند.

قسمت بیست و چهارم

عراقيها تا حدود سي- چهل متري پيش آمده و بچه ها خيلي آرام نشسته بودند. شايد هر كس ديگر كه بود از آنجا فرار ميكرد. وقتي از بچه ها ميپرسيدم: «چطوريد؟» ميگفتند: «مگر عراقيها پا روي جنازة ما بگذارند تا رد شوند. ما را گذاشتهاند اينجا تا بجنگيم.» حدود بيست دقيقه گذشت و عراقيها جرئت نكردند كه جلوتر بيايند. تعدادي تلفات دادند و قدري به عقب كشيدند. الحمد لله حاج عظيم محمدي، مسئول محور و از فرماندهي لشكر كه مسئوليت خط با ايشان بود، آمد و بعد از ايشان هم سيد جمشيد صفويان خودش را به ما رسانيد.
شب شد. نيروها را مرتب كردم و دراز كشيدم. بعد از نماز صبح، بنا شده بود كه گروهان قائم تعويض شود. به دليل اينكه تعدادي از فرماندهانش مجروح شده بودند و روحية نيروها ضعيف شده بود. خلاصه گروهان قائم را عقب فرستاديم و من و آن نه نفر مانديم.
بچه ها كه رفتند، بقية نيروهاي دسته خودمان آمدند. دومين نفرشان حميد بود. از دور، دستش را بلند كرد و گفت: «محمود، آمدم.» خدا شاهد است وقتي او را ديدم، دوباره تازه شدم، مثل اينكه اول عمليات بود.
بچه ها را همانجا چيدم. دو دسته ديگر هم از گروهان فتح آمده بودند. خود فرماندهي گروهان هم آمده بود. در آنجا زاويهاي بود كه خيلي حساس بود. بچه هاي خودمان را آنجا گذاشتيم و روي منطقه توجيه كرديم.
يادم است ماشين مهمات آمده بود. حميد مقداري برزنت داخل گاري گذاشت و بنا شد هر كدام روي دوشمان يك صندوق مهمات خمپاره ببريم. يك صندوق هم روي گاري حميد گذاشتيم. او گفت: «يكي ديگر!» گفتم: «خسته ميشوي.» گفت: «بگذار! من يك شيرم!» منطق او اين بود كه باید كار بكند. نه تنها از كار كردن شانه خالي نميكرد، بلكه بيشتر هم كار ميكرد.
خلاصه شب سوم هم گذشت. صبح با بچه ها بوديم. تعدادي از بچه ها خودشان را مرتب كردند. خودم آمده بودم به سنگر فرماندهي گردان. مقداري دراز كشيدم و بعد رفتم پيش بچه ها. حميد و عظيم مسعودي آنجا بودند. نشستم.
حدود ساعت دوازده ظهر بود كه يك تانك شليك كرد. احساس كردم اين تانك حامل پيامي است. چند لحظه گذشت. ناگهان صدايم كردند. رفتم. ديدم چيزي كه نبايد ميشد شده است. از حميد فقط دو پا مانده بود و از سينه به بالا چيزي نداشت. نميدانم آن لحظات چگونه گذشتند. بچه ها را صدا كردم. كسي جرئت نميكرد جلو برود. تانك بين دو تا سنگر را زده بود. عبدالصمد بلبلي جولا -كه دانشجوي متعهدي بود و اگر ميماند آيندة خوبي داشت- سري در بدن نداشت. عظيم هم بدجوري تركش خورده و شهيد شده بود. يكي از بچه ها هم زخمي شده بود. آن روز عراق پاتك خود را انجام داد. يك تأسف كه ميخوردم اين بود كه حميد نماند تا از بالاي خاكريز جواب آنها را بدهد و آتش دلش را فرو نشاند.
در آن لحظات پاتك، ديگر حميد و بچه ها از يادم رفته بودند. به سنگر فرماندهي، كه تقريباً چهل- پنجاه متر با خط فاصله داشت، آمدم و اطلاع دادم كه عراق دارد ميآيد. چون عادت نداشتم در بيسيم درست صحبت كنم، خودم ميرفتم و پيام را ميدادم.
تانكها داشتند ميآمدند. دويست متر، يكصدو پنجاه متر و بالاخره يكصد متر فاصله ما با تانكها شد و اولين گلوله هاي آر.پي.جي شليك شد. شهادت حميد و بچه ها مقداري در روحية بچه ها تأثير گذاشته بود. عراق نفرات خود را تقريباً در هفتاد- هشتاد متري پياده كرده بود. ما مقداري مين ريخته بوديم آن جلو. عراق مقداري سمت چپ ميكشيد كه از آنجا وارد شود. اولين تانكها تا حدود بيست متري خاكريز آمده بودند.

قسمت بیست و پنجم(قسمت آخر)

دو تانك پشت سر آن تانك زديم، ولي نميدانم تقدير خدا چه بود كه به آن نميخورد.
خودم هم احساس خطر ميكردم. دو نارنجك به دست گرفتم و احساس كردم كه جنگ تن به تن است. نفرات داخل تانك كه احساس ميكردند فاتح خط هستند از خاكريز بالا آمدند، ولي وقتي به بالاي خاكريز رسيدند، با اولين رگبار به هلاكت رسيدند. هفت يا هشت نفر بودند. بچه ها همان تانك را زدند. تانك بعدي همينطور و بعد از آن دو تانك ديگر را هم زدند.
عراقيها در فاصلة چهل- پنجاه متري آمده بودند. درگيري عجيبي بود. تعدادي از بچه ها جا خورده بودند. چون آدم وقتي نيروي دشمن را در چهل- پنجاه متري خود ببيند، اين حالت را دارد. ديدم تنها حربهاي كه ميتوانيم بهكار ببريم، با صداي بلند تكبير گفتن است. خدا شاهد است در آنجا كمك تكبير را آشکارا ديديم. وقتي تكبير بلندي گفتم، گفتند: «چه خبر است؟» گفتم: «فرار كردند.» جداً هم آنها با تكبير ما فرار ميكردند. يكدفعه همة نيروهاي خط تكبير ميگفتند.
شانزده تا هجده تانك را زديم. عراقيها برخي از تانكها را گذاشتند و فرار كردند و حدود ده تانك سالم ماند. آنجا بچه ها همينطور تيراندازي ميكردند.كمتر نفراتي توانستند فرار كنند.
چند دقيقه گذشت. دوباره تانكهايشان آمدند، ولي بچه ها نگذاشتند از دويست متري اين طرفتر بيايند. حدود شانزده گردان توپخانه روي منطقه آتش ميكردند. با آتش توپخانه چند تانك زده شد و ما با آر.پي.جي هفت راهشان را سد كرديم و آنها مقداري عقب كشيدند.
نزديك غروب روحية بچه ها عالي بود. در آنجا بسيجي مسنی بود كه پسر بزرگش همسن من بود و وقتي تيراندازي ميكردم، برايم خشاب پر ميكرد و از اين رو من خجالت ميكشيدم، رو به من كرد و گفت: تا من و شما هستيم، گذشتن اينها محال است. روحية او را كه ديدم، اميدوار شدم. خلاصه آن پاتك نيز سركوب شد.
چون ميدانستيم كه عراق در شب ميترسد و حمله نميكند، بچه ها را مرتب كرديم و آن دسته سومي كه از گروهان فتح مانده بود را آورديم. بقية بچه هاي خودمان را، كه حدود ۱۶ نفر بيشتر از آنها نمانده بود، جمع كردم و براي آنها حرف زدم. خيلي ناراحت بودند. گريه ميكردند.
در آنجا بچه هاي رشيدي بودند كه جنگیدند. ما مديون اينها هستيم. يكي از بچه ها آنقدر آر.پي.جي هفت شليك كرده بود كه دستهي آر.پي.جي او آب شده بود. آنها به اين شكل میجنگیدند. اصلاً صداي يكديگر را نميشنيديم. من كه حدود شانزده موشك آر.پي.جي هفت شليك كرده بودم، ديگر گوشهايم چيزي نميشنيد.
قرار شد صبح كه شد گردان ما خط را تحويل گردان كربلا از لشكر ۷
ولي عصر(عج) بدهد و من بمانم تا بچه هاي گردان كربلا را بر روي منطقه توجيه كنم.
تا حدود ساعت يازده صبح در آنجا بودم. خدا شاهد است آن نصف روز را كه آنجا ماندم به خاطر اين بود كه شايد ديگر برنگردم، چون نميتوانستم برگردم، در حالي كه ديگر حميد و حسين نباشند. اما آقاي رئوفي، فرمانده لشكر، به آنجا آمدند و از شانس بد، مرا ديدند و دستور دادند كه به عقب بروم.
تقدير بر اين بود كه برگردم. به عقب آمدم. سر تا پا خاكي شده بودم. عقب آمدن اين دفعه خيلي دردناكتر از دفعة اول بود. جريان بچه هاي دسته شهيد فرجا… پيكرستان را گفتم. اين دفعه، آن حالت براي خودم پيش آمده بود. اتاق حميد را كه ميديدم، به شدت متأثر ميشدم و جاي حسين را كه ميديدم، همينطور…

پایان

 

پخش و دانلود فایل صوتی بخش ششم خاطره گویی شهید دوستانی تقدیم به مخاطبان الف دزفول

از اینجا دانلود کنید

پیوست ها:

زندگی نامه شهید محمود دوستانی دزفولی

 شهيد محمود دوستاني دزفولي در اول تير ماه سال ۱۳۴۳ در دزفول به دنيا آمد. او از كودكي به همراه برادر شهيدش، علي و خواهرزاده‌اش، شهيد حسين ناجي، به مسجد امام حسن عسكري(ع) می‌رفت و در مجالس قرآني شركت مي‌كرد.

در دوران انقلاب اسلامي، نوجواني ۱۴ ساله بود كه در راهپيماييهاي ضدرژيم شركت و در پخش اعلاميه هاي انقلابي و نوشتن شعار روی دیوارها فعاليت داشت.

او پس از پيروزي انقلاب اسلامي توانست با اخلاق اسلامي و رفتارهاي جذاب خود نوجوانان را به مسجد بكشاند و با روي آوردن به كارهاي فرهنگي آنها را با تعاليم اسلام آشنا سازد.

با آغاز تهاجم رژيم بعث عراق به ميهن اسلامي ما در شهريور ماه سال ۱۳۵۹، به سوي جبه ه‌ها شتافت و در جبهة شهدا (در منطقه كرخه) بود كه مجروح گرديد و يكي از انگشتان خود را از دست داد، اما پس از مداواي نسبي به سرعت به جبه ه اعزام و در عمليات بزرگ فتح‌المبين شركت كرد.

او خستگي نمي‌شناخت و در بين رزمندگان شايع بود كه «محمود» مي‌گويد: «وقتي خسته شدي، تازه اول كار است.» او پا به پاي انجام آموزشها و عمليات نظامي به خودسازي نيز مي‌پرداخت و اين را از نمازهاي شب سرشار از گريه و زمزمه هاي زيارت عاشورا و دعاي عهد در هر صبح او درمي‌يافتيم.

او عاشق و شيفتة حضرت سيدالشهدا(ع) بود و از هفته ها مانده به ماه محرم، به همراه دوستانش، مسجد را مهياي عزاداري مي‌ساخت. در روزهاي تاسوعا و عاشوراي حسيني سر از پا نمي‌شناخت و با چشمان اشك‌آلود، سينه مي‌زد و عزاداري مي‌كرد.

او در كنار شركت در دفاع مقدس به كسب علم و تحصيل نيز مشغول بود و با هوش و ذكاوت خود تحصيلاتش را تا ديپلم به انجام رسانيد.

محمود اعتقاد داشت شركت در جنگ يك تكليف شرعي است و اگر كسي به اين تكليف الهي عمل نكند، فرداي قيامت بايد جوابگوي خون شهدا باشد.

او در عملياتهاي مختلف از جمله فتح‌المبين، بيت‌المقدس، والفجر مقدماتي، بدر و سرانجام والفجر ۸ و در بسياري از مناطق پدافندي شركت كرد و حماسه ها آفريد. او توانست با هوش سرشار و پشتكار خود و با اصرار مسئولين به فرماندهي گروهان غواص گردان بلال از لشكر ۷ ولي‌ عصر(عج) مفتخر گردد و در عمليات والفجر هشت، اين مسئوليت را به عهده داشت.

شهيد محمود دوستاني دزفولي پس از پيروزي افتخارآفرين والفجر ۸ و فتح فاو در هنگام برگشت از منطقة عملياتي در تاريخ ۵/۱۲/۱۳۶۴، در حالي كه در كنار همرزمانش در اتوبوس نشسته بود، بر اثر اصابت راكت هواپيماي دشمن متجاوز، به شهادت رسيد و به دوستان و برادر شهيدش پيوست. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.

 

 

 وصيت‏نامة شهيد محمود دوستاني دزفولي

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اینجانب، محمود دوستاني دزفولي، فرزند محمدحسن، ايمان و عقيده راسخ خود را به يگانگي خداوند تبارك و تعالي اعلام داشته و اظهار تسليم در مقابل او مي‌نمايم و اعلام مي‌دارم كه صد و بيست وچهار هزار پيامبر خدا برحقند كه اولين آنها حضرت آدم و آخرينشان حضرت خاتم‌الانبياء محمد مصطفي(ص) مي‌باشد و كتاب معظم قرآن بر حق است و اذعان مي‌دارم كه دوازده گوهر پاك خدا جانشينان به حق پيامبر اسلام در روي زمينند كه اولين آنها
مولي‌‌ الموحدين حضرت علي بن ابيطالب (ع) و آخرين آنها حضرت مهدي(عج) است و افتخار مي‌كنم كه طوق ولايت آن بزرگواران را به گردن نهاده‌ام و اميدم اين است كه با ولايتشان چشم از اين جهان فرو بندم.

مردم! و الله قيامت بر حق است؛ معادي هست؛ حساب و كتابي هست. بكوشيد تا اين چند روزه دنيا را در طاعت و بندگي خدا سپري كنيد كه
ان‌ شاء الله در آن روز واويلا روسفيد درگاه خدا و پيامبرش باشيد!

حرف چنداني ندارم، چون هر چه مي‌خواهم بگويم، مي‌بينم مسئوليت‌آور است و پايم در لغزش. از اين رو به يكي دو نكته اكتفا مي‌نمايم:

اول اينكه از تمامي شما مي‌خواهم در كارها رضايت خدا را بر هر چيز مقدم بداريد و پشتيبان اسلام و انقلاب و رهبر جامعه باشيد. وحدت را حفظ كنيد كه رمز پيروزي‌مان بوده و هست. از همه جوانان غيرتمند هم‌سنگرم مي‌خواهم كه راه و هدف را هميشه مد نظر داشته باشند و در كوره‌راه ها و فراز و نشيبهاي راه، مصلحت انقلاب و اسلام را بر هر کار مقدم داشته و هر جا احتياج بود، حاضر شوند و بكوشند تا جوانمردانه اسلحه شهيدان را به طرف دشمنان نشانه روند. به هيچ وجه جبه ه را خالي نكنيد كه خيانت است!

از پدر بزرگوار و مادر عزيز، اظهار شرمندگي مي‌كنم كه نتوانستم فرزند خوبي براي‌تان باشم و از زحمات فراواني كه برايم كشيديد، بسيار تشكر مي‌كنم.

پدرم، مادرم، افتخار كنيد كه فرزندي ديگر به راه خدا قرباني داديد! دعا كنيد كه مقبول خدا قرار گيرد و بدانيد اجر زيادي در نزد خدا داريد! از همه افراد خانواده خودمان، برادران و خواهران، طلب حلاليت مي‌كنم و خدمتشان اظهار ارادت مي‌كنم بسيار ممنونم از زحماتتان.

برادران، ياد ما همان راهمان است كه ان ‌شاء الله فراموش نشود.

از همه شما خداحافظي نموده و طلب عفو و بخشش مي‌كنم. از برادران مسجد مي‌خواهم كه جلسات و نماز جماعت را پابرجا و زنده نگه‏داری کنند و مراسم عزاداري امام حسين(ع) را حتماً بر پا دارند. برادران، در مراسمتان يادمان كنيد و دعاي‌مان كنيد!

مقداري حساب و كتاب دارم كه در كاغذي جداگانه مي‌نويسم.

همه‌ شما را به خدا سپرده و وعده‌ام ديدار روز قيامت، در محضر رسول خدا. ان‌ شاء الله.

      والسلام

محمود دوستاني دزفولي

ساعت ۱۰ شب ۱۸/۱۱/۱۳۶۴

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا