خاطره شهداصوت

مردان دریایی ( بخش اول )

روایت عملیات والفجر 8 از زبان شهید غواص محمود دوستانی دزفولی

بالانویس:

🔅 «شهید محمود دوستانی دزفولی» فرمانده گروهان غواص گردان بلال دزفول ، پس از عملیات والفجر۸ و شهادت صمیمی ترین رفقایش ، با دلی سوخته به دزفول برمی گردد.

🌷شهادت «حمید کیانی» به تنهایی کمر محمود را شکسته است. محمود، ساکت ترین غواص اروند رود، به اصرار هادی عارفیان، عبدالامیر مطیع رسول و محمدحسین درچین با اصرار های مکرر قبول می کند که چند دقیقه از خاطرات عملیات والفجر۸ بگوید. آن چند دقیقه، سه ساعت شده و برای همیشه در تاریخ ثبت می شود و محمود سه روز پس از بیان این خاطرات به شهادت می رسد.

✅شاید رمز و راز زنده ماندن محمود و تاخیر چند روزه اش در رسیدن به رفقای شهیدش، بیان همین خاطرات باشد، خاطراتی که سیدحبیب حبیب پور در قالب کتابی به نام «مردان دریایی» به چاپ رسانده است.

✍🏻متن خاطرات شهید محمود دوستانی از کتاب مردان دریایی در چند قسمت تقدیم می شود.

 

مردان دریایی (بخش اول)

خاطره گویی شهید محمود دوستانی در خصوص عملیات والفجر ۸

شهید محمود دوستانی سه روز پس از ضبط این خاطرات به شهادت می رسد

قسمت اول

مأموريت ما با اعزام نيرو در ۱۸/۸/۱۳۶۴ شروع شد. گردان بلال كادر خود را براي مأموريت باخبر كرده بود.

بچه ها همگي، با اين اميد كه عمليات در راه است، جمع شدند و صبحگاه هجدهم آبان با نام خدا از دزفول حركت كردند.

بعد از گذشت يك روز و نصفي كه در پادگان شهيد مصطفي خميني بوديم، نيروها را تقسيم كردند. كادر گردان بلال هم تقسيم شدند كه حدود ۱۳۰ نفر بودند و ما هم از آنها بودیم. از آنجا به پادگان كرخه رفتيم و دوباره بچه هاي قديمي دور هم جمع شدند.

حدود شانزده روز همان‌جا مانديم. در آن مدت، كاري انجام نمي‌شد، چون نيرو كم داشتيم و فقط جلسات قرائت قرآن و عقيدتي بر پا مي‌شد.

يادم نمي‌رود كه آنجا استادم، حميد كياني، جلسة تفسير نهج‌البلاغه داشت و با شور و حرارت، خطبه هاي مولا علي عليه‌السلام را تفسير مي‌كرد. به‌راستي هر چه پيرامون نهج‌البلاغه مي‌گفت، در خودش ديده مي‌شد.

آن پانزده- شانزده روز گذشتند. يك روز كه تنها نشسته بودم، فرمانده گردان، برادر عبدالحسين خضريان، آمد و گفت كه اين مأموريت قرار است يك گروهان غواص داشته باشيم و در اين مورد صحبتهاي زيادي كرد.

از همان روز اين جرقه در ذهنم زده شد كه اين عمليات بايد چيزي فراتر از عمليات گذشته باشد كه اين همه نيروي غواص نياز دارند. اين مأموريت به ما محول شد. تعداد زيادي از بچه هاي زبده و كساني كه در عمليات بدر به عنوان غواص شركت داشتند، انتخاب شدند و گروهاني غواص از گردان بلال به نام گروهان مالك تشكيل شد، ولي هنوز نيرو كم داشت. سرانجام روز سي‌ام آبان گروهان تكميل شد و با گردان كه هنوز كسري داشت، به سمت پلاژ حركت كرديم.

حدود پنج الي شش روز در پلاژ گذشت و بچه ها چند روز پيش از شروع تمرين و آموزش، به خودسازي بيشتري مشغول بودند و كمتر كسي را مي‌توانستي بيكار پيدا كني.

بعد از گذشتن هفت الي هشت روز، كلاسهاي غواصي شروع شد و نخستين نفرات كه وارد آب شدند نه نفر بودند، البته نه دست لباس بيشتر نداشتيم.

يادم نمي‌رود كه از همان لحظات اول، ماجراهایی آغاز شد كه بسيار زياد مي‌باشند. گروهانهاي ديگر نيز كم‌كم كامل مي‌شدند. گروهان ما نيز مي‌بايست افرادي كه پيش از آن در عمليات شركت داشتند و به قول معروف، «جبه ه‌اي» را يكي يكي انتخاب مي‌كرد.

وقتي مي‌خواستيم نيروهايي را كه توان غواصي نداشتند از كادر گروهان جدا كنيم و به گروهانهاي ديگر كه غواص نبودند بفرستيم، با يك شور و علاقه خاصي اصرار مي‌كردند كه به هر شكلي كه باشد مي‌مانيم، ولي در هر صورت آنها را جدا كرديم و به گروهانهاي خشكي فرستاديم.

همان‌طور كه گفتم، روز اول كه در آب رفتيم، نه نفر و روز دوم پانزده نفر بوديم و به اين شكل، كار شروع شد.

در اواخر آذر ماه كه كار غواصي را شروع كرديم، هوا خيلي سرد بود. بچه هايي كه با ما بودند بچه هاي باحالي بودند و مي‌توانستي روی آنها حساب کني.

در راه شنا و غواصي، بچه ها صلوات مي‌فرستادند و شعار مي‌دادند. از همه باحالتر، شهيد عبدالنبي‌ پور‌هدايت بود كه خاطراتش از ذهن هيچ يك از بچه ها نمي‌رود و مربي غواصي هم در آموزش، وقتي كه در بچه ها خستگي را مي‌ديد و مي‌خواست روحيه بگيرند، به عبدالنبي اشاره مي‌كرد و مي‌گفت شعار بگيرد.

شهید عبدالنبی پورهدایت

بچه ها نيز، از جمله شهيد عبدالنبي‌ پور‌هدايت و شهيد جمال قانع، در راه بازگشت از آموزش، شعار مي‌گرفتند و از سختي آموزش – به شوخي – انتقاد مي‌كردند و با همين شوخيها و پشت‌گرميها و نيز يكدلي بچه ها فشار ناشي از سختي آموزش كم مي‌شد.

چند روز گذشت و كارهاي مقدماتي انجام شد. كار ما حالت تاكتيكي گرفت و هيچ وقت يادم نمي‌رود آن روز كه مربي غواصي آن را روز ريختن ترس بچه ها نام گذاشته بود. آن روز بچه ها از يك بلندي به ارتفاع پانزده متر مي‌پريدند و با اين همه خيلي شوخي مي‌كردند و براي هر كس كه مي‌پريد، صلوات مي‌فرستادند.

بعد از باران، آب به شدت گل‌آلود شده بود. به قول بچه ها، مصيبت آنها اين بود كه هر وقت آب گل‌آلود مي‌شد، مربي مي‌آمد و مي‌گفت: «امروز، تمرين ما در آبهاي گل‌آلود است.» وقتي آب زلال بود مي‌گفت: «تمرين ما در آبهاي زلال است.» وقتي آب باتلاقي مي‌شد، مي‌گفت: «امروز تمرين در آبهاي باتلاقي است.» خلاصه براي هر نوع آب يك نوع آموزش مخصوص آن نوع درست مي‌شد.

 

قسمت دوم

يك روز وقتي در آب رفتيم، آب آنقدر كم شد كه ديگر چيزي نماند و تقريباً آب بسته شد. بچه ها نيز به شوخي به آقاي عليزاده، مربي غواصي، گفتند: «آقاي عليزاده! در هر نوع آبي كه شما گفته ايد، رفته ايم؛ آب زلال و باتلاقي و گلآلود. امروز دیگر هيچ توجيهي نخواهيد داشت.» مربي خنديد. او واقعاً درمانده بود كه نام اين آموزش را چه بگذارد.
وقتي به بچه ها نگاه ميكردي، جز ايماني كه در دلشان بود چيز ديگري نميديدي. چون كسي را نميتوانستي پيدا كني كه در اواسط آذر و دي ماه و در زمستان اين گونه آموزش ببيند و تا كمر در گل فرو برود. وقتي نگاهشان ميكردي، سراپا گل بودند و جز ايمان به خدا چيز ديگري در عملشان نميديدي.
بچه ها ساعت ۵:۳۰ صبح بيدار ميشدند و بعد از خواندن نماز، براي آموزش آماده ميشدند و به آب ميزدند. من خودم آن ساعتها ياد سحرهاي ماه مبارك رمضان ميافتادم.
خدا رحمت كند شهيد حميد كياني را! نماز شبش كه تمام ميشد، ميآمد دم چادر و ما را بيدار ميكرد و از ما سراغ كلوچه ميگرفت.

برنامه ما به اين شكل بود كه قبل از اذان صبح بيدار ميشديم. صبحانه يا به قول بچه ها، سحري ميخورديم و با اذان صبح، نماز ميخوانديم. پس از آن به خط ميشديم تا به آموزش غواصي در آب سرد برويم. در آن صبحهاي زود، هر كس بچه ها را ميديد كه وارد آب ميشدند – اگر چه لباس گرم به تن داشت – به جاي آنها وحشت ميكرد كه البته همين صبر و استقامت بچه ها نتيجة ايمان آنها به خدا بود.
در مورد لباسها نيز نخست بايستي آنها، را خيس ميكرديم و بعد ميپوشيدیم و اين براي ما خيلي مشكل بود، چون بدنمان از آب يخ به لرزه ميافتاد و صبح كه ميخواستيم لباس بپوشيم- حدود ساعت ۶ صبح – بدنمان از شدت سرما ميلرزيد. ولي بچه ها، با آن همه مشكل، براي رضاي خدا طاقت ميآوردند.
نماز جماعت نيز به امامت حاج آقا سیفی در پلاژ برگزار ميشد. او چون خودش با بچه هاي غواص بود، حرفهايش به دل مينشست. نماز كه ميخواند، همهاش گريه ميكرد. بچه ها هم با او گريه ميكردند و بينالصلاتين كه براي بچه ها سخن ميگفت، از اول سخنانش با او اشك ميريختند و اين به دلیل آن بود كه با بچه ها بود و در دل آنها جا داشت.
يادم نميآورد برادران شهيد مسعود اكبري، فرمانده گروهان غواص گردان حمزه، از لشكر ۷ ولي عصر(عج) و عظيم مسعودي چند شب كه حاج آقا سيفي را نميديدند، ميگفتند: چون حاج آقا نيست، حال بچه ها گرفته شده است.
بچه ها با وجود سرماي زياد و سختيهاي غواصي، هميشه به خدا توكل ميكردند، چون عمليات آبي با عملیات خشكي تفاوت فراوان داشت. اگر ميخواستند كاري كنند، بايد به كسي جز خدا توكل نميكردند و به راستي راه را خوب تشخيص داده بودند.
قبل از آن زمان، من خودم، وقتي در رودخانه ميرفتم، فقط يك ساعت و شايد كمتر ميتوانستم در آب باشم، ولي در آنجا تمام ما ساعتها در آب بوديم و آموزش ميديديم و جز ياري و لطف خدا چيز ديگري در كار نبود.
شبها بعضي از بچه ها از فرط خستگي بعد از نماز مغرب و عشا به خواب ميرفتند. بعضي روزها بود كه بچه ها ساعت ۶ صبح به داخل آب ميرفتند و ساعت ۱۲:۳۰ ظهر بيرون ميآمدند و اين ميطلبيد كه بچه ها پشتوانة قلبي قوياي داشته باشند؛ چيزي كه در وجود آنها موج ميزد. با آن همه خستگي، شبها بچه ها جلسة قرائت قرآن و اخلاق داشتند و مراسم دعا و توسل و عزاداري بود. آنجا شهيد حميد كياني، با قاطعيت تمام، روحيهاي عجيب به بچه ها ميداد و همه با گفتار و سخنانش سر حال ميآمديم. حميد نسبت به تمام بچه ها خيلي رئوف و مهربان بود و صميميت خاصي با آنها داشت.
يادم ميآيد كه يك شب رزم شبانه داشتيم. حدود ساعت ۸:۳۰ شب، بعد از پوشيدن لباس غواصي به داخل آب رفتيم. آن شب، هر چه آموزش ديده بوديم انجام داديم. با بچه ها هم قرار گذاشته بوديم كه آية «وجعلنا» را هر شب بخوانيم تا در شب عمليات يادمان نرود، چون آنجا ميبايست دشمنان اسلام كور میشدند.
در طول آموزش، پيش ميآمد كه بچه ها روزي سه بار نرمش ميكردند و مربياي كه داشتيم اين آموزشها را در ارتش ديده بود و ميگفت: «ما فقط روزي دو ساعت آموزش ديدهايم و غذايي كه به ما ميدادند انواع غذاهاي تقويتي بوده و هر كدام از ما يك دست لباس غواصي داشته ايم.»

قسمت سوم

خدا شاهد است كه ما با نان و خرما و شيره بچه ها را سير ميكرديم و به عنوان غذاي تقويتي به بچه ها ميداديم و در آن حال، روزي شش ساعت در آب بوديم، آن هم فقط با چند دست لباس غواصي براي تمام گروهانهاي لشكر. ولي با همة اينها بچه ها با توكل به خدا همة آموزشها را پشت سر گذاشتند و بسيار قانع بودند.
اين را ميگويم كه بعدها ببينيد چه بايد ميبود و چه بود. غواصهاي ارتش هيكلي بزرگ و تنومند، ولي بچه هاي ما همگي جثهاي كوچك و روحي بزرگ داشتند و اصل براي ما روح بلند و بزرگ بود. به دليل جثه هاي كوچك، لباسها گشاد بودند و بچه ها اذيت ميشدند، ولي بايستي كار ميكردند و آموزش ميديدند. با كمال استقامت، آن همه رزم شبانه و آموزش را پشت سر گذاشتند، فقط براي رضاي خدا.
آن دوره بعد از چهل روز تمام شد.
شهيد عبدالصمد بلبلي جولا خيلي خودش را ساخته بود. او دانشجوي دانشكدة حقوق دانشگاه تهران بود و ذهن بسيار خوبي داشت. پدرش در يكي از كشورهاي حاشية خليجفارس به بنايي مشغول بود. در مسابقات علمي كه در گردان برگزار ميشد، تنها كسي كه خيلي زود و سريع پاسخ داد عبدالصمد بود و باور كنيد پرسشهاي مشكلي بودند كه حتي طراح آنها جوابشان را در كتابها ديده بود وگرنه خودش پاسخ پرسشها را نميدانست! ولي عبدالصمد به راحتي و با سرعت به سؤالات پاسخ ميداد.

 

دانشجوی شهید عبدالصمد بلبلی جولا

آيندگان بايد بدانند كه چه كساني در اين راه آمدهاند. قطعاً كساني كه اين همه آگاهي داشتند ميتوانستهاند راهشان را خوب انتخاب كنند و همينها بودند كه آن همه سختي را تحمل كردند.
در سختيها، چهرة هميشه خندان شهيد امير خادمعلي فراموش نميشود. او كه اگر روزي ده بار از جلوي چادر ميگذشت، سلام ميكرد. همینطور چهرة شهيد عظيم مسعودي كه واقعاً نمونه بود. بعد از همة سختيهاي آموزش، عظيم را جز در حال خواندن كتاب و مطالعه نميديدي. او عاشق كتاب بود و خودش را با مطالعة كتاب ساخته بود. وقتي به نزد او ميرفتم، روحيه ميگرفتم و برميگشتم. او را سالها بود كه ميشناختم.
به يادم ميآيد كه روزي گفتند چند نفر براي آموزش خاصي ميخواهند و به هيچكس حتي به من -كه فرمانده گروهان بودم- هم محل آن را نگفتند و با تلاش فراواني كه كردم، متوجه شدم كه براي كار در منطقه است.
جمعي از برادران، مانند شهيد حسين انجيري و جمال قانع و بچه هاي ديگر كه حالا زخمي و در بيمارستانها بستري هستند، انتخاب و فرستاده شدند.

همانطور كه قبلاً گفتم، آموزشها يكي از ديگري سختتر بود. ما بعضي مواقع پنج الي شش ساعت در آب غواصي ميكرديم. بچه ها حدود دو كيلومتر آن طرفتر از كوپيته ميبايست شنا كنند تا پلاژ. برخي مواقع حدود ۱۲ كيلومتر غواصي ميكردند كه خدا شاهد است كسي ميتواند اين را درك كند كه خودش اين سختي را تجربه كرده باشد.
بچه ها ميبايستي اين همه مسافت را فين ميزدند و فقط و فقط خدا اين همه تلاش را ببيند تا شايد شب عمليات به واسطة اين تلاشها نظر لطفي كند.
هيچ وقت يادم نميرود كه آن شب، در كلاس قرآن، شهيد حميد كياني ميگفت: «ما اين همه تلاش كردهايم و سختي كشيدهايم تا خدا در شب عمليات به ما نظري كند.» او ميگفت: «به هر چه خدا گفته است عمل كردهايم. گفته است: مسلمان باشيد، شدهايم. گفته است: نماز بخوانيد، خواندهايم. گفته است: جهاد كنيد، كردهايم. گفته است: جنگ سخت بكنيد، سختترين جاي جنگ هم آمدهايم و از فضل خدا دور است كه ما را كمك نكند.» حميد با اين صحبتها بچه ها را دلگرم ميكرد.
بعد از پايان دورة آموزش، ۴۸ ساعت به بچه ها مرخصي دادند. خودم هم مريض بودم و به دزفول رفتم. ساعت ۸ صبح به دزفول رسيدم و حدود ساعت يازده بود كه گفتند بايد به گردان برگردم. وقتي برگشتم، گفتند بايد به منطقه بروم و اين اولين بار بود كه فهميدم منطقه كجاست.
در اين سفر، پنج نفر بوديم كه نميدانم چه رمزي بود كه از بين اين پنج نفر فقط من ماندهام. آنها عبارت بودند از برادران شهيد مجيد شعبانپور، عسكري، حميد محمودنژاد و مسعود اكبري كه با هم به منطقه رفتيم و الآن آن چهار نفر شهيد شده اند. من ماندهام و معلوم نيست تقدير چيست و حقيقتاً اين بار من متعجب ماندهام.
در راه، بچه ها با همديگر صحبت ميكردند و از تجربه ها و خاطرات خود ميگفتند. خدا رحمت كند عسكري را كه در ديدار اوليه، مجذوب آن همه افتادگي، فروتني، مهرباني و خضوع او شدم، چون تا آن زمان فردي مثل او نديده بودم.

 

ادامه دارد…

 

فایل صوتی بخش اول خاطره گویی شهید دوستانی تقدیم به مخاطبان الف دزفول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا