دل‌نوشته‌ها

پیرمرد خندان کتاب فروش

به بهانه فوت حاج محمود کرمی فر، نوستالوژی دوران کودکی ام

 

خیلی پیر شده بود. خیلی. از فرزی و زبر و زرنگی اش چیزی نمانده بود. یک مشت کتاب کودکانه توی دستش خیابان های شهر را می رفت و می آمد و با همان زبان شیرینش کتاب ها را  به کودکان نشان می داد.

خیلی ها گمانشان این بود که او فقیر است و از بابت نداری اش کتاب می فروشد. اما من قصه اش را بهتر از هر کسی می دانستم. من او را خوب می شناختم. از سال ها پیش. از دوران کودکی ام. اینکه او عاشق کتاب است. خصوصاً کتاب های کودکان. دوست دارد بچه ها کتاب بخوانند و برای همین بود که گاهی کتاب ها را رایگان هم می داد دست بچه ها.

گاهی تا نیمه های شب هم او را می دیم که در خیابان با کتاب هایش قدم می زند. گاهی می نشست درب داروخانه ی جوهر و آنجا کتاب هایش را به بچه ها نشان می داد.

همیشه دیدن او مرا می برد به سال های کودکی ام! به آن روزهایی که همه ی هم سن و سالانم، در نهایت کم داشتن ها و گاه نداشتن ها خوش بودیم.

خوشی هایی که چقدر ساده و ارزان به دست می آمد. خوشی هایی که جریان داشت در شریان های زیستنمان. خوشی هایی که این روزها، در اوج آرامش شیشه ای و لابلای این همه داشتن های متفاوت و متعدد،  به نجومی ترین قیمت ها هم حاصل نمی شود و اگر باشد هم خداییش نقش و نگاری بیشتر نیست.

خوشی هایی که امروز تشنه ی داشتن ثانیه هایی از آن هستیم و حسرت نداشتنش حتی در متن زندگی های رنگارنگ و مصرف گرا و  پر از تَکلُف امروز مان، چنگ روی دلمان می کشد و گاه بغض می کنیم و گاه در خلوت از شرمندگی بغضمان در می آییم.

 

دیدن «حاج محمود کرمی فر» با آن قامت خمیده اش و آن لبخند شیرین مرا می برد به عصرهای پنجشنبه شهیدآباد و بساط کتابفروشی حاج محمود کنج قطعه ۱.

یکی از انگیزه های شهیدآباد رفتنم علاوه بر خوراکی های بی بی و دایه و سایر مادران شهدا که از بین آن «علاگه های قرمز » بیرون می آوردند و روی روقبری های شهدایشان می گذاشتند، کتاب خریدن از حاج محمود بود.

بابا، گاهی راحت و بدون مقاومت کتاب می خرید و گاهی با گریه و التماس. اما یادم هست که هر هفته کتاب خریدن توی شاخش بود و هر بار خود حاج محمود با لبخند یک کتاب بر می داشت و پیشنهاد می داد که آن را بخریم.

یادش بخیر. چه شادی های ساده ای داشتیم. چه خوشی های دائمی !

اینقدر تلاش کردیم تا به آرزوهایمان برسیم و امروز که بسیاری از آرزوهایمان خاطره شده است برایمان، دلتنگ شده ایم برای یک لحظه از آن خوشی های کودکی مان.

یادش بخیر که چه ارزان می شد خندید و خنداند. می شد شاد بود و شادابی را تکثیر کرد.

و امروز خبردار شدم که حاج محمود، آن پیرمرد خندان کتابفروش هم رفت.

و من دوباره رفتم به دوران کودکی هایم و به عصرهای پنج شنبه شهیدآباد و بهانه گرفتن پیش بابا برای خریدن کتاب و بعد لبخند شیرین حاج محمود و بعد خنده ی من که صاحب یک کتاب جدید شده بودم.

همه ی هم سن و سالهای من که آن دوران پایشان به شهیدآباد باز شده باشد، حتما آن پیرمرد خندان کتابفروش را یادشان هست.  

و حالا که گه گاهی یادم پر می کشد به آن روزها ، مدام  ابر حسرت سایه می اندازد روی سرم  و با خودم می گویم  آن روزها و با آن همه سختی ، آن همه خوش بودیم و طراوت از سر و رویمان می بارید! با آن همه کم و کسری ها . . .

و چرا  امروز خودمان و  فرزندانمان کمتر می توانیم شیرینی آن خوشی های دنباله دار و ارزان کودکی را مزمزه کنیم، با این همه امکانات و تکنولوژی های گران قیمتی که دور و برمان ریخته است.

یک کتاب شور و شادی یک هفته مان را ردیف می کرد. یک هفته خوش بودیم با قصه اش ، با نقاشی اش و یا با رنگ کردنش اگر از کتاب های رنگ آمیزی بود.

و حالا می فهمم که آن همه شادی و خوشی را در عین کم و کسری ها مدیون چه کسانی بودیم. مدیون پدرها و مادرها ! مدیون روزگاری که بر آدم ها می گذشت و مدیون آدم هایی که در آن روزها نفس می کشیدند و امروز یا نیستند و یا عوض شده اند.

مدیون نوع نگاه آدم ها به زندگی. به خدا. به رزاقیت خدا.  مدیون تعریف آدم ها از لذت، از خوشی ، از خوشبختی! مدیون سادگی و سبک باری.

و همین است که این روزها با این زندگی هایی که برای خود ساخته ایم ، دلتنگ آن سادگی و خوشی های طعم دار روزگار پیشیم.

با اینکه کودک بودیم، می فهمیدیم و ادراک می کردیم و می آموختیم که  در سادگی و دل نبستن های مکرر می توان خوش بود و می آموختیم که داشتن خدا می تواند جایگزین همه ی نداشته هایمان باشد و خدای کودکی چقدر خدای مهربانی بود و نزدیک و احساس کردنی. چقدر راحت می شد با او حرف زد و چه زود ما را به آرزوهایمان می رساند.

آرزوهای کوچکی مثل رسیدن به یکی از کتاب های کودکانه پیرمرد کتابفروش.

من که دیگر از این همه روزمره گی هایی که طعم آب می دهد، خسته شده ام. دلتنگ طعم شیرین خوشی های ساده و کودکی ام هستم!  دلتنگ خدای کودکی ام!

من خدای کودکی ام را می خواهم!  من خدای کودکی ام را گم کرده ام. کنار همان بساط پیرمرد خندان کتابفروش توی شهیدآباد.

نه! نه! او هست. همانجا که بود! همانجا که هست! همانجا که حالا پیرمرد خندان کتابفروش هم آنجاست.

من گم شده ام. یکی بیاید مرا پیدا کند….

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا