خاطره شهدا

«نعمتِ» آن شب

روایتی از شهید نعمت الله خادمعلی زاده

«نعمتِ» آن شب

روایتی از شهید نعمت الله خادمعلی زاده

اواخر آذرماه ۶۵ و چند روزی به عملیات کربلای ۴ مانده بود. نعمت الله معاون گروهان فتح گردان بلال دزفول بود.

شب چترش را روی سرمان باز کرده بود که نعمت بچه های گروهان را جمع کرد. سوز سردی می وزید.  صدای نعمت در فضا پیچید:

« برادران رزمنده! به ستون سه . .  همه پشت سر هم. . .  بخاطر خدا. . .  از جلو نظام.»

شب بود و هنگام اجرای دستور فرمانده نباید شعار می دادیم.

صدای نعمت در آن سکوت دوباره طنین انداز شد : « به احترام خون شهدا… خبر دار!»

 گروهان را حرکت داد و  از نخلستان زدیم بیرون و از چادرهای گردان فاصله گرفتیم. فقط صدای زمینی که زیر پوتین های بچه ها لگدمال می شد، به گوش می رسید و باز این نعمت بود که سکوت را شکست: «گروهان! بنشین! »

تصویری  جز تاریکی  در قاب چشمانمان نبود و صدایی جز قورقور پراکنده ی قورباغه های اطراف بهمنشیر به گوش نمی رسید.

چهره ی نعمت در آن سیاهی شب واضح نبود، اما تغییر حال و هوایش نیاز به دیدن نداشت. در سنگینی بغض آویزان شده به واژه هایی که در فضا منتشر می کرد، می شد فهمید که نعمت فقط پایش روی زمین است، اما دلش جای دیگری است و چشمانش در حال مرور تصویرهایی که من نمی بینم.

تاریکی مانع نمی شد که یقینی که وجودش را احاطه کرده بود دیده نشود و آرامشی که از چشم هایش می ریخت، تا عمق جان ما جریان پیدا نکند.

نعمت مثل همیشه نبود. کلمات را به سختی برای ادا کردن انتخاب می کرد. انگار در برزخ گفتن و نگفتنِ اسراری، داشت با خودش کلنجار می رفت و همین عطش نیروها را برای شنیدن، بیشتر و بیشتر می کرد.

شهید نعمت الله خادمعلی زاده

 «بسم الله الرحمن الرحیم. . .

با یاد همسنگران شهیدمان!

برادران و همرزمان عزیزم! سلام!

 عزیزان همرزم! تا حالا فکر می کردم اگر زخمی شدم خیلی درد می کشم و یا اسارت خیلی سخت و طاقت فرسا است. بعد از این فکرها به این نتیجه می رسیدم که من فقط باید شهید بشوم . . .»

بغض نعمت جرقه ای بود که آتش را در جان های آماده تکثیر کرد و با همین نیم جمله، نیمی از گروهان به گریه افتادند و صدای گریه ی نعمت در صدای شکستن بغض بچه ها گم شد.

قدری گذشت تا نعمت توانست افسار بغضش را به دست بگیرد و گریه هایش را به سختی قورت بدهد. آرام ادامه داد:

«اما امشب به این باور رسیده ام که: هر چه از دوست رسد نیکوست  و اصلاً برایم تفاوتی ندارد که سالم برگردم یا اسیر  و یا مجروح شوم  و فقط انجام تکلیف برایم مهم است و بس»

و باز هم گردباد گریه پیچید توی جمع بچه ها.

نعمت سکوت کرد و دستش را روبروی صورتش گرفت، اما لرزش شانه هایش خوب گریه اش را رسوا می کرد.

و حالا دیگر دشت بود و صدای گریه های بچه ها.

چقدر آن شب  شبیه شب عاشورا بود و نعمت دیگر نتوانست حرف بزند و مگر حرفی بالاتر و بامفهوم تر از همان چند جمله ای که گفته بود، وجود داشت ؟

و نعمت چند شب بعد، یعنی در ۴ دی ماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۴ در جزیره ی سهیل، مزد اخلاصش را گرفت و پیکرش ۱۳ سال بعد برگشت تا هم لذت شهادت را چشیده باشد و هم لذت جاویدالاثری را.

مزار نعمت سال هاست که در گلزار شهدای بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

راوی: حمید رضوانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا