دل‌نوشته‌ها

راز عجیب یک کبوتر

کبوتری که محرم هر سال خودش را نشان می دهد

بالانویس:

نه قواعد و قانون های حاکم بر حیات طیبه ی شهدا با معادلات و مناسبات دنیایی ما سازگاری  دارد و نه روایت آنچه در زمانه و زندگی مادرها و پدرها و فرزندان و همسران شهدا جریان دارد را می توان با عقل معاش و چشم مادی نگر امروز دید و ادراک کرد.

شاید ابزاری برای اثبات زنده بودن شهدا و جریان داشتن  نگاه و حضور و وجودشان در زندگی آدم ها و خصوصاً در میان خانواده هایشان، وجود نداشته باشد، مگر با ادراک قلبی و شواهد و قرائنی که نور آن بر هر چشم و دلی منعکس نمی شود.

شاید دل مادران شهدا، آیینه ی تمام نمای این حضور و این زنده بودن است و چه نشانه هایی که برای آنان عادی و معمول و برای چشم ظاهر بین ما ، شگفت و شگرف و حیرت انگیز و غیر قابل ادراک باشد.

 

 

راز عجیب یک کبوتر

کبوتری که محرم هر سال خودش را نشان می دهد

 

مادر بزرگ مادری ام را «دایه»  صدا می کردیم و مادربزرگ پدری را «بی بی».

«بی بی » در مادر شهید شدن، از دایه پیشی گرفته بود. ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۸ بود که خبر عمو هادی را برایش آوردند. بی بی با چنان عطش و حسرتی از عموهادی حرف می زد که هر کس نمی دانست و نمی شناخت ، گمانش این بود که بی بی فقط همین یک پسر را داشته است.

بی بی  همیشه می گفت : «آن ۱۲ پسر و دختر یک طرف ، هادی هم یک طرف» و بعدش اشک هایش شُره می کرد روی گونه هایش.

شهید محمدهادی موجودی

می گفت : «روز مادر که می شود، هادی برایم یک دیس خرما می آورد» و این خواب مکررش بود در سی سالی که بعد از شهادت هادی دوام آورد.

و اما «دایه» در رقابتی آسمانی از « بی بی » کم نیاورد و دوسال بعد از شهادت عمو هادی، «علیرضا»یش را داد دست فرشته ها ، اما کمرش بیشتر از دلش شکست.

مویه های آرامش را کنار مزار دایی علیرضا هیچوقت فراموش نمی کنم. هر باز داغ خیزتر و شعله ور تر از بار قبل.  انگار داغ دایی علیرضا با گذشت زمان بجای سرد شدن،  بیشتر شعله می گرفت. دایه هم ۱۸ سال بیشتر فراق را تاب نیاورد و هم آغوش علیرضایش شد.

شهید علیرضا موجودی

از آن دیس خرما که عمو هادی برای بی بی می آورد، دیگر خبری نیست. اما یقین دارم عموهادی سال هاست که بیشتر هوای بی بی را دارد و از میوه های بهشتی صحن و سرایش برای بی بی می فرستد.  شاید اصلاً با شفاعت او ، بی بی را جایی حوالی خانه ی او ، جا داده باشند، اما قصه ی کبوترهای دایی علیرضا هنوز ادامه دارد.

و حالا شما می پرسید قصه ی کبوتر ها چیست؟

همه ی اینها را که گفتم مقدمه بود برای همین چند خط آخر.

فقط دو روز از عاشورا گذشته بود که علیرضا جلوی چشم «دایه» با گلوله ی توپ شهید شد. او شاهد نفس های آخر علیرضا بود که سرش بوسه گاه ترکش ها بود و هَمبِی اش ( هم عروسش ) داشت با دست روده های «فروزان» شهیدش را می ریخت سرجایش.

از آن سال به بعد هر سال در دهه ی  محرم ،  یک کبوتر می آمد و می نشست توی حیاط خانه ی دایه و دیگر نمی رفت. یک بار سفید بود، یک بار خاکستری و گاهی هم قهوه ای. «دایه»  همیشه می گفت : «این کبوترها را علیرضا می فرستد»

اسم را گذاشته بودیم «کبوتر علیرضا».

دایه ۲۱ سال است که رفته است ، اما کبوترهای علیرضا هنوز که هنوز است ، نامه بری را از یاد نبرده اند. هر ساله دهه ی محرم که می شود، کبوتر علیرضا خودش را می رساند.

هم آن ظرف خرمای هادی برای بی بی نشانه بود و هم آن کبوتر علیرضا برای دایه. نشانه هایی که ادراکش و تاثیرش و ویژگی هایش برای ما شاید غیر قابل درک باشد.

شاید این قصه ها در روزمرگی های امروزمان خنده دار به نظر بیاید و دیگر این حرف ها طرفداری نداشته باشد. شاید برخی ما را به خرافات گره بزنند و ریشخندمان کنند که در عصر دیجیتال هنوز حرف از خرما و کبوتر می زنید؟

اما دیروز کبوتر علیرضا آمد و نشست روی دیوار خانه ی دایه!

کبوتری که دیروز غروب باز هم سر قرار حاضر شد

و باز هم نشانه ای برای ما و نه برای دایه.

دایه که سالهاست مزدشهیدپروری اش را گرفته است. کبوتر علیرضا آمده است تا غوغویش ما را کمی به خود بیاورد و بگوید:

«پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند»

روح بی بی و دایه شاد . . .

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا