خاطره شهدا

بعد از مفقود شدن ، خودش خبر شهادتش را آورد

روایت هایی از شهید جاویدالاثر سیدمنصور قاطمه باف

 

بعد از مفقود شدن ، خودش خبر شهادتش را آورد

روایت هایی از شهید جاویدالاثر سیدمنصور قاطمه باف

درنگ نکن پسرم!

سید منصور بعد از شرکت در عملیات فتح المبین و مجروحیت بسیار شدید پایش در بیت المقدس ، برای والفجر مقدماتی خودش را آماده می کند. می گوید می خواهم نظر قرآن را هم بدانم. میرود نزد آیت الله بیگدلی و تقاضای استخاره می کند.

آقای بیگدلی قرآن را باز می کند. یک نگاه به صفحات قرآن و یک نگاه در چشم های منصور و سکوتی کوتاه و لبخندی پرمعنا :

«پسرم! نمی دوانم چه کاری می خواهی انجام دهی؟! اما درنگ نکن! خیلی خوب است! خیلی خوب!»

خون در رگ های سیدمنصور شتاب بیشتری می گیرد و گونه هایش گل می اندازد. با شوق خم می شود و دست آقا را می بوسد . آقای بیگدلی مچ دست سید را می گیرد و دوباره زل می زند توی چشم هایش:

«ببین پسرم! استخاره خیلی خوب است! سریع انجامش بده! معطل نکن!»

سید بلند می شود و انگار که همه عالم را در دامنش ریخته باشند، خوشحال و سرزنده از اتاق بیرون می رود. اما صدای آیت الله بیگدلی دوباره او را بر می گرداند به اتاق. سید منصور خیره می شود به آقای بیگدلی و آقا انگشتش را به تاکید در هوا تکان می دهد:

«ببین پسرم! درنگ نکن! اصلاً … »

یکی از رفقای سید که کنار آقا نشسته است، زیر چشمی نگاهی به قرآن آقا می اندازد که هنوز باز است.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.  قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿۱﴾ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ ﴿۲﴾ وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ﴿۳﴾

 

ادای نذر

برای شرکت در والفجر مقدماتی باید از برادرش اجازه بگیرد. بحث برادری نیست. بحث فرماندهی است. برادر اجازه نمی دهد:

«ببین سید! از خونواده ی ما یه نفر باید تو عملیات باشه!  اگر اتفاقی بیفته باید به فکر پدر و مادر باشیم!»

اصرارهای سیدمنصور آنقدر شدت می گیرد که برادر کم می آورد و مظلومیتی که در چهره ی سید موج می زند، دلِ فرمانده را به زانو در می آورد و قبول می کند.

سید دست می کند توی جیبش و دفترچه حساب پس اندازش را به دست برادر می دهد:

الان دیگه تو برادرمی نه فرمانده ام. این پس انداز این چند سالیه که کار کردم. شده ۱۶ هزار تومن.  نذر کرده بودم اگه با اعزامم موافقت کنی، همه اش رو بدم به فقرا!

برادرش می گوید: «این همه ی دار و ندارته! خب  پس خودت چی ؟! »

سید منصور می خندد و می گوید: « نه! نذر کردم. دیگه وقتی نیست خودم نذرم رو ادا کنم! زحمت ادای نذر با تو ! »

سیدناصر ، دفترچه را می گیرد و میگذارد توی کشوی میزش و نامه ی موافقت اعزام را می دهد دست برادر! اما به خیالش هم این قصه خطور نمی کند که چرا سید منصور دفترچه را به او داد. خب اگر نذر کرده بود، می گذاشت وقتی از عملیات برگشت ، خودش تقسیمش می کرد!

 

گمشده

 شب عملیات والفجر مقدماتی ، سیدناصر سراغ برادر می رود و  چند ساعتی با هم هستند و فردای عملیات ، سید منصور جزو همان نیروهایی است که خبری از او نیست. سید ناصر سراغ برادرش را از تک تک نیروهایی که خسته و زخمی به عقب بر می گردند ، می گیرد. هیچ کس از سید منصور خبری ندارد. نه از اسارتش و نه از شهادتش !

چند روزی کار سید ناصر می شود گوش دادن به رادیو عراق. شاید صدای برادرش را بین صدای اسرا بشنود، اما خبری نمی شود که نمی شود و هر چه بیشتر زمان می گذرد ، احتمال شهادت سید قوت بیشتری می گیرد.

در این بین مادر مدام پاپیچ سیدناصر می شود و سید ناصر هم اصل ماجرا را از مادر پنهان می کند تا شاید خبر جدیدی پیدا شود. اما مادر همیشه این جمله را تکرار می کند: «تو یه چیزایی می دونی! دروغ می گی! سید منصور شهید شده!!»

محکم باش مادر

پنج شنبه ۲۱ بهمن ماه ۱۳۶۱.  مادر سید منصور در خانه تنهاست و همه ی اعضای خانواده برای مراسمی رفته اند اهواز.  همه ی درها را قفل کرده است. حوالی ساعت ۸ صبح رادیو را روشن می کند و خبردار می شود که عملیاتی به نام والفجر مقدماتی آغاز شده است.

خبر حمله را که می شنود، بدنش یخ می کند و شروع می کند به لرزیدن. بخاری را روشن می کند که چشمش می افتد به سید منصور که روبه رویش نشسته است.

حیرت می کند. اولا همه ی درها قفل است و دوما سید منصورش بین عملیات. مات و مبهوت نگاه می کند به چهره ی پسرش!

سید می پرسد: «چته مادر؟! چرا اینقدر نگرانی؟!»

– آخه حمله شروع شده! دلشوره دارم مادر! مگه تو دیشب حمله نبودی؟

– چرا بودم مادر! منم تو حمله بودم!

یک لحظه ته دل مادر خالی می شود و با خودش می گوید: «هی میگن شهدا میان به دیدن پدر و مادراشون! نکنه سیدمنصور شهید شده؟! آره! حتما سید شهید شده! حتماً یه اتفاقی افتاده . . . » این جملات از دل و ذهن مادر عبور می کند، اما نمی خواهد قبول کند. لذا رو می کند به سید منصور و می گوید:

– اسیر شدی مادر؟

– نه ! من اسیر نشدم.

– زخمی شدی فدات شَم؟

– نه مادر زخمی هم نشدم. خیالت راحت!

اینجا فقط یک سوال می ماند و آن هم فقط شهادت است. مادر تاب پرسیدن این سوال آخر را ندارد. لذا خود سید دست به کار می شود:

–  مادر قول می دی محکم باشی و ناراحت نشی؟

 با اینکه دلش نمی خواهد آن جواب آخر را بشنود، با اضطراب و دلهره به پسر می گوید :

– آره عزیزم! قول می دم.

و ناگهان دیگر سید منصور را نمی بیند. تمام خانه را زیر و رو می کند ، اما خبری از او نیست که نیست. آب شده است و رفته است توی زمین.

و سید گویا ترین پاسخ را به مادر می دهد. اما مادر این قصه را از بچه هایش پنهان می کند، همانطور که سید ناصر، خبر مفقود شدن سید منصور را از مادر پنهان می کند.

 

صدای زنگ  سید منصور

زنگ زدن منصور ، زنگ زدن خاصی است. ساعت حوالی ۲ نیمه شب است. دو روز از عملیات گذشته است که مادر صدای زنگ درب خانه را می شنود. زنگ زدن منصور است. دوان دوان خودش را به حیات می رساند و در را باز می کند. هیچ کس پشت در نیست.

چند شب بعد هم نصفه شب صدای منصور را می شنود : «مادر! . . .  مادر . . . »

اول گمان می کند که خواب است، اما صدا تکرار می شود. کل خانه را می گردد. حتی حیاط و کوچه را . اما خبری نیست که نیست.

مادر فردا سر صبحانه گنجینه ی اسرارش را می ریزد روی دایره و همانجاست که سید ناصر هم مجبور می شود ، درب گنجه ی دانسته هایش را باز کند و خبر مفقود شدن سید منصور را بدهد.

 

و حالا ۳۸ سال است که مادر منتظر است و گوشش به صدای در تا شاید کسی به سبک سیدمنصور زنگ خانه را بزند. . .

 

 

شهید جاویدالاثر سیدمنصور قاطمه باف متولد ۱۳۴۱ در مورخ ۲۱ بهمن ماه ۱۳۶۱ در عملیات والفجر مقدماتی و در منطقه فکه به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش هیچ گاه به شهر بر نگشت. مزار یادبود این شهید عزیز در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

راوی: برادر شهید

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن