خاطره شهدافیلم

عروج از بالای دکل

روایت هایی ازشیردلِ شهید عبدالرحیم مشکال نوری به همراه فیلم

عروج از بالای دکل

روایت هایی کوتاه از شهید عبدالرحیم مشکال نوری

این یک دقیقه فیلم برای اولین بار توسط الف دزفول منتشر می شود

 

شلیک می کرد و کِل می کشید

در والفجر۸، عبدالرحیم با کریم چنانه( فرمانده دیده بانی توپخانه ی لشکر۷ حضرت ولیعصر(عج)) و محسن تقویان برای دیده بانی، راه می افتند سمت منطقه ای که عراق پاتک زده و رزمندگانش در حال محاصره شدن هستند.

کریم گاز موتور تریل ۲۵۰ را می گیرد و در حالی که عبدالرحیم و محسن ترک موتور نشسته اند،  روی جاده ی فاو- بصره از بین  توپ ها و خمپاره های دشمن لایی می کشد. اما شدت آتش اجازه ی ادامه ی کار را نمی دهد.

خودشان را می اندازند توی محور لشکر ۵ نصر تا از آنجا وارد خط شوند. به علت آتش سنگین دشمن تعدادی از نیروهای لشکر ۵ نصر، در محاصره قرار گرفته اند و امکان رساندن مهمات به آنان نیست. عبدالرحیم و محسن چهارگونی آرپی جی بر می دارند و با موتور به مسیر ادامه می دهند تا جایی که از روبرو و چپ و راست به سمتشان تیراندازی می شود. صدای تعدادی از بچه های لشکر ۵ نصر بلند می شود که : «صبر کنید! سنگر بگیرید الان می زننتون!»

عبدالرحیم از ترک موتور می پرد پایین و در چشم برهم زدنی تیربارِ تیربارچی زخمی شده را برمی دارد و می پرد  جلو خاکریز و به فریاد های محسن و کریم هم اهمیتی نمی دهد و فریاد می زند: «با اینا باید اینطوری جنگید! فقط مواظب باشید از پشت سر منو نزنن!»

قصه آنجا جالب تر می شود که عبدالرحیم، همزمان با شلیک، «کِل» می کشد. قطار فشنگ هایش که تمام می شود ، نفس زنان بر می گردد پشت خاکریز و خنده کنان می گوید: «خولو کریم! خوب تُنُکِشون کُردُم ؟! دایی کریم! خوب تعدادشون رو کم کردم؟! » این را می گوید و تیربار دوم را پیدا می کند و دوباره  خنده کنان خودش را می اندازد جلو خاکریز و چون شیر روبروی عراقی ها می ایستد. آن روز عبدالرحیم، خط بچه های ۵ نصر را از محاصره نجات می دهد.

 

تانک ها را از نزدیک شُمردم

عبدالرحیم و کریم آرمات در سنگر دیده بانی خط مقدم مستقر هستند. صبح که کریم برای نماز بیدار می شود، خبری از عبدالرحیم نیست. هوا رو به روشن شدن است اما عبدالرحیم آب شده است و رفته است توی زمین!

با اولین اشعه های خورشید عبدالرحیم پیدایش می شود. کریم صدایش را پر از عصبانیت می کند و می گوید: «تا حالا کجا بودی؟! بازم بی خبر گذاشتی رفتی؟! »

عبدالرحیم خونسردانه کل چهره اش را تبدیل به یک لبخند می کند و می گوید: «خولو کریم! دونی تانکا عراقی چندتان؟- می دونی تانک های عراقی چندتان؟!- »

آتش عصبانیت کریم با این پاسخ بیشترشعله می گیرد و می گوید: « من میگم کجا بی خبر رفتی ؟ تو میگی تانک های عراقی چند تان؟!» عبدالرحیم روی سؤالش پافشاری می کند و دوباره  می پرسد: «ِ دِ ایسون تو گو چندتان؟ – دِحالا توبگو چندتان؟-»

کریم پاسخ می دهد: «۴۴ تا! من معمولاً آنتن های بی سیم تانک ها رو میشمارم!»

و عبدالرحیم خنده کنان جواب می دهد: «نه خولو کریم! ۵۴ تان! مو خودم سحر رفتُم اَ نزیک شماردُمشون! – من خودم صبح رفتم و از نزدیک شُمردمِشون! . . . »

شاید این یک دقیقه فیلم تنها یادگاری باشد که از عبدالرحیم باقی مانده است

عروج از بالای دکل

ششم خرداد ماه ۱۳۶۵،  عبدالرحیم و گودرز نوروزی دیده بانان دکل هستند. عبدالرحیم برای نماز صبح از خواب بیدار می شود، نمازش را که می خواند بلافاصله بی سیم و تسبیحش را برمی دارد و از سنگر بیرون می رود، گودرز که در سنگر استراحت همراه او است، به عبدالرحیم می گوید: «کجا با این عجله؟! چرا تعقیبات نمازت را نمی خوانی؟!»

عبدالرحیم می گوید:« می روم بالای دکل دیده بانی، تعقیبات را هم آنجا می خوانم. میخواهم تا صبح اول وقت است منطقه و وضعیت تحرکات دشمن را ببینم.»

هوا که روشن می شود، عبدالرحیم تانکهای عراقی را زیر نظر می گیرد و روی آنها چند گلوله توپ درخواست می کند و همزمان تانک های عراقی شروع به شلیک می کنند. یک لحظه از دلِ گودرز خیالِ تلخی می گذرد: « نکند تانک های عراقی  برجک دکل دیده بانی را دیده باشند و نشانه بروند.»

 سریع از سنگر بیرون می دَوَد و خودش را به پایین دکل می رساند. سرش را بلند می کند تا عبدالرحیم را صدا بزند و بگوید که پایین بیاید. اما انگار آن خیال تلخ همزمان از ذهن افسر عراقی هم گذشته است. چرا که گلوله تانک می خورد به همانجایی که نباید بخورد. عبدالرحیم از بالای دکلی که حدود ۴۰ متر ارتفاع دارد به پائین پرت می شود.  گودرز گمان می کند می تواند عبدالرحیم را بگیرد.  نه!  فرشتگان زودتر دست به کار می شوند ، اما نه برای گرفتن او بلکه برای بالا بردنش!

عبدالرحیم به شدت با زمین برخورد می کند و دوباره چند متری به هواپرتاب می شود و این اتفاق تا آرام گرفتن پیکر بی جان او بر روی زمین، چند بار تکرار می شود. گودرز خودش را به عبدالرحیم می رساند ، اما چگونه باید از بدنی که از فرق سر تا نوک پا ترکش های ریز و درشت خورده و شرحه شرحه شده است ، انتظار برخاستن داشته باشد و چگونه عبدالحریم  بر روی پایی که قطع شده است، بایستد. گودرز نگاه می کند به لبهایی که دیگر نمی خندد. تسبیح عبدالرحیم باید همان حوالی افتاده باشد.

 

زینب واره

رابطه ی عبدالرحیم و مادرش آنقدر صمیمی است و آنچنان جانشان به هم بسته است که همه می گویند، مادر، خبرِ عبدالرحیم را بشنود، تمام می کند!

اما مادری که چادرش را بسته است دور کمرش و از درب خانه تا شهیدآباد، تابوت پسر را بر شانه می برد، تصویری نیست که دیگران خیال می کردند.

مادری که وقتی پارچه ی خونین روی صورت عبدالرحیم را کنار می زنند، آن چهره ی آفتاب سوخته ی  زخمی را غرق در بوسه می کند و می گوید: «دا رولَه شهادتت مبارک! » و دو دستش را رو به آسمان می گیرد و از عمق جان فریاد می زند: «خدایا این قربانی را از من بپذیر! »

ماه رمضان است ، اما چقدر بوی محرم در شهیدآباد دزفول پیچیده است.

 

 

شهید عبدالرحیم مشکال نوری متولد ۱۳۴۵ در موزخ ۶ خردادماه ۱۳۶۵ و در مرحله ی تکمیلی عملیات والفجر۸ در منطقه ی فاو آسمانی می شود و مزار مطهر او در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

 

 

راوی :

علیرضا زارع

 

با تشکر از :

سید عزیزالله پژوهیده

پایگاه فرهنگی رایحه

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن