خاطره شهدا

این واژه ها ، معمولی نیستند . . .

متن کامل وصیتنامه و دستنوشته مشهور سردار شهدای اهل قلم شهید حسین بیدخ

متن کامل وصیت نامه شهید حسین بیدخ

 

کل نفس ذائقة الموت هر نفسی مزه مرگ را خواهد چشید.

آنان که به هزاران دلیل زندگی می‌کنند نمی‌توانند به یک دلیل بمیرند و آنان که به یک دلیل زندگی می‌کنند با همان دلیل نیز می‌میرند.

بعد از یک عمر گناه حال باید در آزمایش الهی آماده سفر مرگ بشوی، بعد از یک عمر معصیت حال باید افسوس یک عمر خطا را بخوری، بعد از یک عمر خنده حال باید نشست و بر یک عمر اشتباه رفتن و نفهمیدن گریست، دیگر جای خنده نیست آخر دلیلی بر خندیدن نیست، آخر در کجای دنیا انسانی که بین بهشت و جهنم در رفت و آمد است خود را به خندیدن خوشحال می‌کند.

هر نفسی مزه ی مرگ را خواهد چشید، برای عده ای مرگ گلو بند زیبایی است بر گلوی دختران و برای عده ای مرگ خاری است در گلو که هرگز پایین نمی‌رود. عجیب است حال انسانهایی که می‌دانند می‌میرند و می‌دانند در پای میز محاکمه به بند کشیده خواهند شد اما باز نشسته‌اند و دست بر روی دست، می‌خورند و می‌خوابند آسوده و بی خیال، چه عجیب است داستان آدمی که می داند بعد از مرگ، او را باز خواست می کنند اما بی خیال از یک زندگی آسوده روز را به معصیت می‌گذراند و شب آسوده همراه شیفتگان رؤیاها به خواب می‌رود.

بعد از یک عمر حساب نکردن حال باید حساب پس داد، حاسِبوا قَبْلَ اَنْ تُحاسَبوا دیگر چاره‌ای نیست جز گریه، گریه به حال خویش و گذشته‌هایی که هرگز به عقب بر نمی‌گردد. گناهانی که تا ابد وسیله شکنجه روح تو شده، دیگر هیچ چاره‌ای نیست جز دعا که خداوندا، با عدلت با من رفتار نکن که جز آتش جهنم نصیبم نیست، با عفوت از من گذر که بجز عفو تو امیدی نیست.

خدایا، گناهکارم، خطا از من است، می‌دانم همیشه مغلوب نفسم شده‌ام خدایا از من درگذر که جز گذشت تو منزلگاه من جز دوزخ چیزی نیست. خدایا ای مهربان‌ترین مهربانها، ای عزیزترین عزیزانم، ای زیباترین زیبا رویان در نزدم، ای پاکترین پاکان، ای نوید دهنده، ای برپا کننده،ای همیشه زنده، ای میراننده، ای سریع الرضا، ای کاشف البلاء، ای گذرنده، به هر نحو می‌خواهی بکشیم، بکشم. به هر گونه می‌خواهی ببریم، ببرم. اگر یک بار به مرگم راضی نیستی هر بار بکشم، زنده‌ام کن باز بکشم، حاضرم، راضیم فقط یک چیز از تو می‌خواهم: ای عزیز از من بگذر، گناهانم را محو کن، آتش جهنم را یار من مکن.

خدایا، بار الها، معبودا، ایزدا، ای یار صالحان، ای دشمن کافران، ای همراه متقیان، ای عدو ظالمین، ای با مؤمنین یار و با مشرکین خصم، جز به تو امید نیست ای خالق، ای حاکم، با عدلت با من حکم مکن.

ای همیشه زنده، زندگی آن دنیا را برایم در دوزخ مخواه، ای میراننده‌، مرگ مرا زندگی برای دیگران ساز، برای ملتم، دینم و امتم. برای آن سیاه دربند، برای آن سفید بی چیز، برای فقیر غمین، برای آنان که جز اشک سلاحی ندارند و جز ذکر تو دوایی.

برادرم، خواهرم، مادرم، ای پرورش دهنده روحم، پدرم ما را فراری از مرگ نیست و با مردن نیز فراری از حکم خدا نیست، خوشا بحال آنان که جز راه خدا راهی ندارند و جز ذکر خدا یادی ندارند. پدرم، مادرم، برادرم و خواهرم از اینان باشید. به لحظه مرگ زندگی جز افسوس چیزی نیست خویشتن را بیابید. به لحظه وداع گناهان معذب روح اند، زندگی را دریابید به هنگام مردن از مرگ فراری نیست، خدایی زندگی کنید چنان باشید که به قول امام علی(ع): برای هر لحظه مردن آماده باشید.

دوربین فیلم برداری خدا را که هیچگاه ندیدم، حالا دیدم گویی فرشتگان مأمور در حال گرفتن فیلم از مایند. برادرم چنان زندگی کن که همیشه دوربین خدا را در حال گرفتن فیلم از خود ببینی.

زیاد مخواب که فردا باید سالها در زیر خاک بخوابی، زیاد مخور که برای خوردن وقت هاست، زیاد مخند که دلیلی بر خندیدن نیست، به هر کجا می روی بدان سرانجام دیدار آن دنیاست.

مرگ را همیشه ببین، با گذشت باش که خدا نیز از تو بگذرد، پدرم، مادرم اگر در نزدتان عزیز نبودم و وجودم برایتان جز رنج هدیه ای نبود خوشحال باشید که رفتم و اگر در نزدتان عزیز و گرامی بودم بدانید که خدا سفارش فرموده است از آنچه دوست دارید انفاق کنید. مرا انفاق در راه خدا فرض کنید، بهترین انفاقتان.

خواهرم حجاب تو سنگری است آغشته به خون من، می دانم بالاتر از آنی که سفارش به پوشش و حجاب تو را کنم ولی بدان تفنگی که در دست من است چادری است که بر سر توست اگر میل به حفظ سلاحم داری چادرت را سلاحم بدان.

برادرم زندگی چند صباحی بیش نیست، نیامده می گذرد، آنچنان سریع می‌گذرد که رود به دریا می پیوندد. چنان زندگی کن که فردا برای رفتنت وحشتی نداشته باشی.

برادر، کوچکتر از آنم که به تو چیزی یاد دهم اما می‌خواهم بگویم داستان قیامت داستان حقیقی است اگر نمی‌دانی سعی کن بدانی و اگر می‌دانی سعی کن ببینی و اگر می‌بینی سعی کن عمل کنی، فردا دفترچه ی‌ اعمالت را جلویت باز می‌کنند و تو چیزی نداری، جوابی نداری جز یک کار، افسوس، افسوس، افسوس بر عمری که گذشت. در کودکی بازی، در جوانی مستی، در پیری سستی، پس کی خدا پرستی؟

برادرم می خواهم با زبان عاجزم و با قلم ناتوانم برایت سفارش کنم، وصیتی نمایم، پیامی دهم، می خواهم بگویم برادر، روحانیتی که اکنون پرچمدار این انقلاب است، پیشرو این اسلام است, حفظش کن. هر چه به تو گفته اند دروغ است. به خدا آنها را دیده ام بر منبرها و در سنگرها, با زبانشان و با سلاحشان, دیده ام در جبهه ها, جایی که ما را توان و شهامت رفتن نبود آنها رفته اند، به آنها احترام بگذار، البته نه آنهایی که از روحانیت تنها چیزی که دارند عبا و عمامه‌ای است.

برادر امام را تنها نگذارید که فردا باید به غم این اشتباه افسوس‌ها بخورید. فقط این را بدانید که اگر او نبود ما هنوز می بایست سر صف سینما‌ها به سر و کول هم بزنیم، در سالن های قمار به دعوا بپردازیم، حس حقارت و کوچکی ما را عذاب دهد.

بخدا من او را افتخار دینم و ملتم می‌دانم و باعث افتخار خودم. با جانم با ذره ذره ی وجودم در خوابم، در زندگی ام، در شلیکم، در نمازم، به هنگام نیازم، به هر زمان، در هر کجا با هر زبان او را دعا می‌کنم، تو نیز او را دعا کن. اگر او نبود هنوز ما می‌بایست ذلت پذیرش ظلم را به خاطر مصلحتی پوچ بپذیریم، اگر او نبود ما از مسلمان بودن خویش هیچ نداشتیم جز نمازی که نماز نبود و جز روزه ای که جز گرسنه بودن فایده‌ای در بر نداشت.

نمی‌دانم تو او را چه می‌دانی، من او را مسلمانی مجاهد، مجاهدی مؤمن، مؤمنی عابد، عابدی سرکش، سرکشی متواضع، متواضعی پیروز، پیروزی ساکت، ساکتی خروشان و خروشانی ساکت می‌دانم. او را دعا می‌کنم تو نیز او را دعا کن.

برادر، وکیلت می‌کنم از جانب خودم تا بعد از مرگم و شهادتم راهم را ادامه دهی.

آمریکا را همیشه دشمن بدار، سعی کن همیشه بمبی باشی تا هر کجا خواستی ضامن آن را بکشی و هزاران کثیف را از زندگی که برای آنها چیزی جز نفس کشیدن نیست راحت کنی.

برادر، خون شهدا را همیشه عزیز دار «پیمان مقدس ما خون من است.»

از یادم مبر که محتاج بیاد توام، برادر هر شب جمعه بر سر قبرم، منزلگاه ابدیم حاضر شو برایم دعا کن که خدا از من بگذرد.

از کسی کینه‌ای ندارم جز دشمنان خدا، آمریکا، شوروی و ابرقدرتهایی که حاضرند هزاران نفر بمیرند تا خود بر مسندی که مسند نیست تکیه زنند. به همه مهر می‌ورزم جز دشمنان دینم، ملتم، مذهبم، مکتبم و راهم.

برادر اگر امانتی نزدم داری از خانواده‌ام بگیر یا در راه خدا گذر کن. هر امانتی نزدت دارم یا در راه خدا برایم انفاق کن و یا به تو بخشیده می‌شود. همه را به خدا می‌سپارم، از همه شما طلب عفو و گذشت دارم.

خدایا به حال کسی که جز اشک سلاحی ندارد و جز یاد تو دوایی, رحم کن که محتاج یک راحمم.

حسین بیدخ ـ ۱۳۶۰/۱۲/۲۲- پادگان دو کوهه

متن کامل یکی از دستنوشته های شهید حسین بیدخ

 

اشكها آماده باشيد ، باز بايد در سوگ ياران بزير آييد. در كشاكش يک راه ، در پی يک طوفان ،آنان ديگر رفته اند ، نامدارانی كه آمده بودند تا پرچم سبز يک هدف را بر بلندای تاريخ نصب كنند ، كنون بر سر گورشان پرچمی سرخ هويداست .
بستان ، ميعادگاه هزاران نامدار ، هزاران پرچمدار ، هزاران شهيد . حال دوباره تكرار ميشود . بستان دوباره تكرار ميشود ، واين بار دركرخه ، درشوش ، در صالح مشطط . جايگاهی كه زمانی نامدارانی خون را هديه دادند ، قهرماناني دست و پا به عاريه سپردند، مكارم مسجدي ، ژاله ،حجازي ، آخوند زاهد، ….
ديگر كنون گوئی فرسنگها آن طرفتر در مرز لاله هاي سرخ بهاری ميعادگاه دوبارة ماست و در آنجا هزاران شهيد منتظرند .يوسف محمدی ، شوشی ، طاووسی ، نوجوانان ، جوانان پيشرو ، مردان ، بخواب خفتگان ابدی ، خفتگان زنده ، زندگان خفته ، آخوند زاهد ، عصاره و …
و فردا باز همة اينان كه كنون با هم اند ، خواهند رفت . امروز دست در يك كاسه و فردا بر سر گور من ، ديگر خدا حافظ.
برادر ما يك روز با هم بوديم و حال تو كجا و من كجا ؟! در مرز ، ياران منتظرند . خون آنها پيمان مقدس ماست .
خالصان ، شهيدان ، عزيزان ، قهرمانان . آنان كه يكروز پرچمدار بودند ، كنون به سعادت رسيده اند ، اما هنوز ما دردمند يک درديم ، كي آزاد خواهيم شد؟ خدا مي داند . خدايا آزادي مارا از اين دنيا آزادی امت ما از دست اين جنگ نما .
در مرز ياران منتظرند ، اوژنگ ، عيديان ، زالی زاده ، دباغ و عنايت زارع  پرچم به دست راهنماي سرخ فردای مايند .
در شبي تار به هنگامی كه كركسان در خواب فرو رفته اند صاعقه خواهد رسيد و آنها را به خواب ابدي خواهد فرستاد.
 صحرا نوراني مي گردد ، پرچمداراني سرخ درجلو فريادزنان ، تكبيرگويان ،رگبارزنان به پيش…
و بعد ازلحظه اي ديگر ، در گوشه گوشة اين صحرا از كرخه تا كارون ، از دزفول تا اهواز ، در پي يك باران لاله خواهد روئيد . لاله هاي سرخ ، بي دست و پا ، مشتها گره كرده ، دهانها باز ، چشمها بينا رو به آسمان ، در گوشه اي از اين صحرا ، در كنار يك نهر، در سكوت فرياد مي زنند كه :
 برادر، اين نبرد در اينجا به پايان نخواهد رسيد ، نبرد ما نبرد هميشة تاريخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست  ما هستيم . برادر ، رفتن ما رفتني براي حركت توست .
برادر ، ميروم تا تو بيائي ، اين راه اگر بي ياور بماند زندگي را از من دزديده اي .
من زنده ام ، در مرگ نيز زنده ام . اما برادر، زندگيم و حاضريم به يك سِرُم است . سِرُمي كه مبدأش بدست توست . سِرُمي كه رفتن مي خواهد ، شدن مي خواهد ، رفتني كه توقفي ندارد و توقفي كه جز مرگ من هديه اي ندارد .
برادر از تو چيزي نمي خواهم . غريب بودم ، غريبتر رفتم ، دوست ندارم در سوگم حتي گريه كني ، نيازي نيست ، گريه نكن ، حتي اگر در مرگ من كه مرگ نيست بخندي ناراحت نيستم ، از دردي بزرگتر در هراسم ، از رنجي بزرگ در وحشتم . از اينكه برايم بِگِريي يا بخندي بي خيالم . اما از اينكه فرداها ،در كوره راهها در شاديها ، در جشنها ، در مسير بزرگ زندگي بدست فراموشيم بسپاري در وحشتم . وحشتي كه زندگي را برايم مرگ مي كند و آخرت را نيز برايم دنيا .
برادر چيزي نداشتم ، پيامي نداشتم ، اما با رفتنم از دردي بزرگ بر خود مي نالم ، حس   مي كنم فرداها ، در راهها وقتي زمان گذشته را از ياد مي برد و آينده ها فراموشكدة گذشته مي شود شهيدان از ياد مي روند .
اينكه مي گويم از يادم مبر ، برادر منظورم اين نيست كه گورستان را منزلگاه من بداني و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوي و گريه كني ! برادر ، ياد من راه من است .
از اينكه فرداها اينهمه خون برادرانم كه نويد دهندة هزاران لاله در بهاران فرداست ، از ياد رَوَد بيمناكم . از اينكه فرداها به ضعيفان نَرِسَند ، ثروتمندان  مالكان زمين شوند ، ضعيفان درد كشيدگان روزگار گردند ، شهيدان از ياد رفتگان شوند ، خون شهيدان به استهزاء گرفته شود ، زندگي در آن دنيا برايم تار مي شود .
در گوشه گوشة صحرا ، در دشت وسيع خوزستان،  در كنار هر نهر ، در پاي هر كوه ، در پاي هرلاله ، خون عزيزي برزمين ريخته است. به هر كجا كه مي نگري ، جسم عزيزي لبخندبر لب تورا به سوي خود مي خواند .در ذره ذرة اين خاك خون عزيزان ماست. عزيزاني كه در غربت خاكِ خود جان سپردند .آنان  كه حتي اجسادشان نيز بدست نيامد . هزاران نامدار آشنا ، آشنايان بيگانه اي كه قهرمانانه جان باختند .
در گوشه گوشة اين خاك خون شهيدان ماست . در كنج كنج اين صحرا ، در كنج كنج اين دشت به هرجا كه نِگَري ، به هر گوشه كه رَوي ، به هركجا كه نظر افكني ، شهيدي بي دست و پا ، بي سرو تن ، پاره پاره ، لبخند بر لب افتاده است. مشتها گره كرده ،دهانها باز، چشمها بينا،رو به آسمان ، در گوشه اي از صحرا ، در كنار يك نهر، در سكوت فرياد ميزنند كه :
اي برادر ، در زندگي باري از گناه را بر دوش كشيدم ، تو بدان راه نرو ، در غفلتها ياد خدا از زبانم بريد ، تو بر زبان خود جاري كن . فردا به آنهنگام كه لحظة مرگ ميرسد زندگي برايت چيزي نيست جز افسوس . غذايت و خوابت در اشك سپري خواهد شد . اما افسوس كه آن لحظه افسوس نيز جوابي ندارد .
برادر، در آرزوها و رؤياها گم شديم .در لحظة مرگ همة آرزوها و رؤياها و همة شيرينيهاي زندگي در مقابل يك آرزو مورد سؤال قرار مي گيرند . ديگر دنبال آرزوهاي ياوه نرو .
برادر ، از تو هيچ نمي خواهم ، حتي غم خوردن و بيادم اشك ريختن را از تو نمي خواهم . فقط يك چيز مي خواهم ، خواستني كه براي من نيست ، خواستني براي خودت ، برادر، تنها اين را  مي خواهم ، من در آرزوها گم شدم ، در گناهان غوطه خوردم ، در منجلاب معصيتها خدا را به فراموشي سپردم ، شيطان غفلت ذكر خدا را در نظرم ذبح شرعي كرد . برادر، فقط اين را مي خواهم ، تو ديگر دنبال اينها نرو. نرو ، فرداپشيمان مي شوي ، پشيماني كه سودي ندارد ، دردي كه دوائي ندارد ، اشكي كه جوابي ندارد .
برادر، اگر بعنوان يك شهيد قبولم داري ، من نيز بعنوان يك پيام به تو ميگويم :
برادر زندگي چند صباحي بيش نيست ، چنان زندگي كن كه به لحظة وداع زندگي برايت افسوس نشود .
در كنج كنج اين صحرا ، در گوشه گوشة اين دشت به هركجا كه مي نگري در هرگوشه كه رَوي ، به هر محل كه نظر افكني ، شهيدي بي دست و پا ، بي سر و تن ، پاره پاره لبخند بر لب افتاده است ، مشتها گره كرده ، دهانها باز ، چشمها  بينا رو به آسمان ، در گوشه اي از صحرا ، در كنار يك نهر در سكوت فرياد مي زنند كه : برادر راهم را ادامه بده.       

حسين بيدخ ­ـ­ـ- دزفول پادگان دوكوهه  – گـردان بلال ۱۵ / ۱۲ / ۱۳۶۰

 

گلچین دستنوشته های شهید حسین بیدخ را در «اینجا» و خاطراتی کوتاه به همراه فیلم مصاحبه او را «اینجا» در الف دزفول ببینید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا