تاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌ها

و این قصه همیشگی من است با تو. . .

به بهانه یادواره شهدای دانش آموز خصوص شهید حسین بیدخ

بالانویس ۱: برخی دوستان تماس گرفته و برخی کامنت گذاشتند  متنی را که در یادواره شهدای دانش آموز خواندم بگذارم روی وبلاگ. من هم تقدیمش می کنم به روح حسین و شفاعتش را آرزو می کنم.

بالانویس ۲: از اولین باری  که حسین را شناختم ، ۱۷ سال می گذرد و خودش می داند و خدایش که برمن چه گذشته است توی این ۱۷ سال.

 بالانویس ۳: مطلب خیلی طولانی است. حوصله تان گرفت بخوانید.

همه چشم ها دارند مرا نگاه می کنند و من تو را و تو نمی دانم کجا را .

و این قصه همیشگی من است با تو.

آنگاه که می آیم تا تو را ببینم و تویی که همیشه نگاهت را از من می گیری.

همینطور دور این سنگ می چرخم تا شاید در زاویه نگاهت قرار گیرم و چه تلاش بیهوده ای ست این کار.

عجیب است که هر بار هم امتحان می کنم این کار را.

شاید امید دارم زاویه نگاهت را کمی به سمت من تغییر دهی.

و چه امید محالی است این آرزو.

و اگر نگفته بودی که شب های جمعه کنارت بیایم ، به همان روز های دیگری که به تو سر می زنم ، اکتفا می کردم.

آن ساعت هایی که چشم هایی که مرا نگاه می کنند ، دیگر نیستند. و فقط من می مانم که تو را نگاه کنم و تو می مانی که خیره شوی به همانجایی که ۱۷ سال است خیره هستی.

البته توفیر زیادی هم ندارد. این روزها شب های جمعه هم خلوت است. چشم هایی که مرا دید می زنند هم کمترند. اصلاً شبهای جمعه هم شده اند مثل باقی ایام.

کلاً اینجا خلوت است.حسین

همان شده است که گفتی. همان حسی را که نوشتی. تو گفتی احساس می کنی ولی من سالهاست که یقین دارم تو یقین داشتی و ان احساس نبود.

آنجا که گفتی حس می کنم فرداها ، در راه ها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته می شود، شهیدان از یاد می روند.

خلوتی اینجا را فعلا بی خیال.

حرفم حرف دیگری بود.

داشتم از نگاه می گفتم . از نگاه تو که سال هاست از پشت همین قاب شیشه ای جایی را می نگرد که من نمی دانم.

پس من این وسط چه کاره ام؟

آخر مهمان با مهمان چنین می کند؟

آن هم ۱۷ سال؟

همین کارهای توست که خیلی ها دیوانه ام می خوانند.

اینکه کنارت بیایم و مدام دور همین سنگ بچرخم تا چشمت بیفتد توی چشمم و افسوس که ۱۷ سال است نمی افتد.

اینکه بیایم ، و حرف بزنم با این سنگ ، با این قاب ، با این چشم هایی که مرا نگاه نمی کند.

خسته ام کرده ای حسین ، خسته.

خیلی

و وقتی من می گویم خیلی ، تو تمام خیلی های عالم را بریز روی هم تا برسی به خیلی من.

بگو من چه کنم؟

سهم من از تو چیست؟

من که روزهای بودنت نبودم تا ببینمت و امروز که هستم تو نیستی .

می گویند هستی ، و خدا گفته که هستی

و اگر هستی پس من چرا نمی بینم؟

اعتراض دارم حسین

اعتراض دارم

تا بودی دیدنت قانون و مقررات نداشت ،

تا بودی همه می دیدند.

نوبت به من که رسید ،آسمان تپید؟

باید بروم بگردم دنبال چشم بصیرت. دنبال دستی که پرده های دنیارا کنار بزند؟

باید آرزویی بزرگ باشد برایم تا یک شب تو را در رویا ببینم ؟

بنازم معرفتت را حسین.

چه تقدیری دارم من.

تا آن روز که روزها حماسه بود و جنون و شبها عرفان  بود و پرواز ، من نبودم.

و اکنون که من هستم باید ۱۷ سال بال بال بزنم تا فقط ببینمت.

و برایم مگو که دیدن همیشه چشم نمی خواهد.

سرم را با این حرف و حدیث ها گرم نکن.

خودم خیلی بلدم از اینها.

کاری ندارم به اینکه به رفیقانت هم سر می زنی یانه؟

سراغی ازشان می گیری یا نه؟

اصلا آنها از تو سراغی می گیرند یا رفته اند و پشت پا زده اند به روزگار عاشقی شان.

حسین

به این هم کاری ندارم.

آخر آنها تو را دیدند. حتی یک روز ، یک لحظه

اما سهم من از تو چیست؟

همین اشکهایی که کنارت می ریزم ،

همین نگاهی که گاه از پشت پرده اشک تار می شود و همان نگاه تو را به انجا که نمی دانم هم نمی بینند؟

آخر خوش انصاف

حساب کرده ام اگر فقط نیم سانت چشمت را بچرخانی ، آن طرف سنگ که بایستم ، نگاهت می خورد به نگاهم.

۱۷ سال آمدنم به این نیم سانت نمی ارزد؟

دیگر توی خواب دیدنت پیش کش و در بیداری دیدنت . . . چه بگویم.

لابد باید انطوری باشد.

عجب تقدیری دارم من.

۱۷ سال است که نه به گریه هایم اهمیت می دهی و نه خنده هایم را.

گاه احساس می کنم که اصلا نیستم.

اگر هستم و اگر تو هم هستی پس چرا الان همه چشم ها دارد مرا نگاه می کنند و من تو را و تو نمی دانم کجا را.

گفتی می روم تا تو بيائي ، اين راه اگر بي ياور بماند زندگي را از من دزديده اي .

من که آمده ام ، پس تو کجایی؟

شاید نیامده ام و فکر می کنم که آمده ام و تو به جرم اینکه زندگی ات را دزدیده ام ، نگاهم نمی کنی؟

اگر دزدیده ام بگو!

شاید دزدیده ام و خودم خبر ندارم.

نمی دانم.

گفتی زنده ای ، در مرگ نيز زنده ای . اما زندگی ات و  حاضريت به يك سِرُم وصل است . سِرُمي كه مبدأش را بدست من دادی. سِرُمي كه گفتی رفتن ميخواهد ، شدن ميخواهد، رفتني كه توقفي ندارد و توقفي كه جز مرگ تو هديه اي ندارد .

و من بارها آمدم تا سرم را بگیرم تا تو آن پایین زنده بمانی. شاید هم آن بالا نمی دانم

در مرگ زنده بمانی و بیایی پیش من . حتی یک لحظه.

خوش انصاف

دوستت دارم.

و اگر نبود این دوست داشتنت ، ۱۷ سال پا پی ات نمی شدم و این همه چشم مرا نگاه نمی کرد و من تو را و تو . . .

و حسین من

فکر نکن دلتنگ بهشتم ویا ترس دارم از آتش وعده داده شده.

نه

دلم تنگ شماست.

ندیده عاشق شدن بد دردی است.

بهشت کنار شما بودن است

و جهنم است بهشت بی دیدارتان.

رفیقانتان دیدند و عاشق شدند و جا ماندند.

اما ندیده عاشق بشوی ، حساب و کتابش جداست.

ما ندیدم تو را و شما را

اما بدجور خرابتان شدیم

فکر نکن شعار می دهم

بهشت یعنی کنار تو بودن ، نه آن نهر ها و سایه سار درختان و حوری های موعود

که من به هیچکدامشان دل نبسته ام

 

و این دنیا هم دیگر لذتی برایم ندارد

حتی اوج شادیهایش دل وامانده ام را از تلاطم نمی اندازد

گفتی از اینکه فرداها ،در كوره راهها در شاديها ، در جشنها ، در مسير بزرگ زندگي بدست فراموشيت بسپارم در وحشتی . وحشتي كه زندگي را برايت مرگ مي كند و آخرت را نيز برايت دنيا .

من که فراموش نکرده ام . پس تو کجایی؟

شاید هم فراموش کرده ام و خودم خبر ندارم.

اما تا جایی که یادم هست فردای همان شبی که از سفره عقد بلند شدم ، با هم امدیم پیشت. یادت هست؟

پس ببین در شادی ها هم فراموشت نکردم؟

پس تو کجایی؟

کمی هم بفکر دل بی تاب من هستی؟

لابد هستی و من خبر ندارم.

کاش کمی یادت می آمد آنگاه را که رفیقانت می رفتند و تو می ماندی؟

چه حسی داشتی؟

نمی رفتی سر مزارشان و التماس نمی کردی که تو را هم ببرند.

تازه خوش انصاف

آن روزها که دروازه ای برای شهادت باز بود

و از تقدیر من امروز معبری تنگ

و اگر رفیقان تو ان روز سفارشت را کردند ، من ۱۷ سال است که دست به دامان توام

کمی بیا و جای من باش

حجاب از چهره ات بردار یک لحظه

عطا کن فرصت دیدار یک لحظه

نمی بینی مگر عمری است دلتنگم

خودت را جای من بگذار یک لحظه

 

حسین

دنیای من با تو خیلی تفاوت دارد.

دارم خفه می شوم.

تو را به همان امام حسین قسم می دهم ، راه همان معبر تنگ را نشانم بده.

دنیای من همان شد که تو از آن می ترسیدی.

یادت هست

یادت هست گفتی از اينكه فرداها اينهمه خون برادرانم كه نويد دهندة هزاران لاله در بهاران فرداست ، از ياد رَوَد بيمناكم . از اينكه فرداها به ضعيفان نَرِسَند ، ثروتمندان  مالكان زمين شوند ، ضعيفان درد كشيدگان روزگار گردند ، شهيدان از ياد رفتگان شوند ، خون شهيدان به استهزاء گرفته شود ، زندگي در آن دنيا برايم تار ميشود .

 

امروز همان شد حسین.

دقیق همان که گفتی.

تو در عند ربهم یرزقون خدایت ، بین آن همه ملک و نهر و درخت زندگی برایت تار شده است

من چه کنم؟

کاش تکلیف مرا هم مشخص می کردی.

عجب تقدیری دارم من.

آدم های اطراف من ، به هزار دلیل زندگی می کنند و آدم های اطراف تو به یک دلیل زنده بودند و به همان دلیل هم رفتند.

حسین

من چه کنم؟

جای من بودی چه می کردی؟

خسته شده ام حسین

خیلی

و وقتی می گویم خیلی تو لازم نیست تمام خیلی های عالم را بریزی روی هم تا به خیلی من برسی.  خیلی من از ان هم بیشتر شده است.

حتی مرگ های دوره من هم با دوره تو فرق دارد.

مرگ دوره تو شهادت بود و مرگ دوره من . . .

بیا بحث را عوض نکنیم

من دنباله همان کوره راهم ، همان معبر تنگ . همان راهی که مرا برساند به جایی که شما هستید.

و مگر فقط آدم های دوره تو بعد از جنگ سه دسته شدند. دسته ای راه بی تفاوتی را در پیش گرفته و در زندگی مادی غرق شدند و دسته ای پشیمان شدند از دیروزشان و عده ای اندک ماندند سر قراری که با شما داشتند و اندک اندک دارند دق می کنند.

آدم های دوره من دسته دسته شده اند.

و دعا کن که اگر هنوز هم سر عهدم با شما هستم خداوند روزگار دق کردن ما را هم برساند.

و مگر من و نسل من حق دق کردن نداریم؟

و مگر دق کردن حتما برای از قافله جامانده های  شماست؟

پس حق و حقوق آنها که به قافله نرسیده اند چه می شود؟

لابد حق دق کردن هم ندارند.

حسین

اگر امروز اینطور حرف زدم ، دلیلش این بود که دیگر طاقت نداشتم فقط خیره شوم به تو و مرور کنم نوشته های این سنگ را و بنگرم به تویی که نگاهم نمی کنی و باز مثل ۱۷ سال که در بغض گذشته است ، سکوت کنم.

 

حسین

من جوانی نکردم

تو و امثال تو هم در انقلاب و هم توی ان ۸ سال جوانی کردید.

و به بهترین مرگ که فوق کل ذی بر بر ، حتی قتل فی سبیل الله رفتید.

و من مانده ام سال هاست به امید همان معبر تنگ.

 

و دیگر تنها امیدم این است که آقایم بیاید.

امیدم این است و آرزویم که اگر تا کنون جوانی نکرده ام ، در کنار آقایم جوانی کنم و روزگار جوانی کردم در کنار یار باشد.

هرچند حسی به من می گوید ، این هم تقدیر من نمی شود.

تازه فهمیده ام هرگاه که او بیاید ، تعدادی از شما به همراهش می آیید.

خوش به تقدیر شما و امان از تقدیر من.

شهید بشوید ، بروید عند ربهم یرزقون باشید و دوباره باز گردید تا شهید شوید.

شهادت پس از شهادت .

اما پس سهم من باز این وسط چه می شود؟

انگار تقدیر است تمام خوبی های عالم مال تو باشد.

حسین

این همه که گفتم باز هم چشم هایت نیم سانت نچرخید.

اشکال ندارد.

عادت کرده ام به این کارت.

اما اینبار فقط دعایم کن.

دعایم کن که جوانی کردم در ظهور فرا برسد

من دنبال همان معبر تنگم

شاید آقا که بیاید ، این معبر دوباره دروازه شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا