خاطره شهدا
موضوعات داغ

آقا اسماعیل ( قسمت اول )

روایت هایی از شهید اسماعیل برمکی

آقا اسماعیل 

روایت هایی از شهید اسماعیل برمکی

( قسمت اول )

جشن ۲۵۰۰ ساله

هر چی از شجاعت و اخلاقش تعریف کنم کم گفتم واقعا منحصر به فرد بود. فعالیت هاش رو از زمان شاه شروع کرد. بابت مشکلات اون روزها خیلی حرص می خورد. اصلا نمیتونست سختی زندگی هم نوعاش رو ببینه خیلی اذیت میشد.

در زمان جشن های ۲۵۰۰ ساله بود که اسماعیل و چندتای دیگه از بچه ها تصمیم گرفتیم نارضایتی خودمون رو ابراز کنیم. به همین خاطر یه تعداد پرچم سیاه گرفتیم و از دزفول تا صفی آباد رو که حدود دوازده کیلومتر بود سیاهپوش کردیم تا شاید یه خورده دل بیقرارمون رو آروم کنیم ؛البته فعالیتهای اسماعیل تنها به این جا ختم نشد بلکه در زمان شاه با هم تعدادی کتاب مذهبی گیر آورده بودیم. اون کتابها توی خونه ی ما بودند. ساواک به من و اسماعیل و چندتای دیگه گیر داد؛ انگار متوجه فعالیتهای ما شده بود. یه روز اسماعیل سراسیمه به سراغ من اومد و گفت: محمد برو و جای کتابها رو عوض کن! اوضاع خیلی خوب نیست. من هم رفتم و این کار رو انجام دادم! بعد از چند ساعت اسماعیل رو دیدم که داشت می اومد.

جالب بود برام من داشتم از نگرانی میمردم در حالی که اسماعیل هی میخندید و به طرف من می اومد. ازش پرسیدم: چه خبر؟ چی شده؟ با یه آرامش خاص گفت: نگران نباش من برای جستجو آدرس خونه ی خودمون رو دادم! در حالی که هم ناراحت شدم و هم عصبانی گفتم: چرا؟

 با لبخندی که روی لبش بود گفت: آخه داداش من! تو متأهلی! نمیخواستم برای زندگی ات مشکلی پیش بیاد!

به روایت : محمد علیدادی

 

اسلحه ی اسباب بازی

من و چند تا دیگه از دوستامون تصمیم گرفتیم اعتراضمون رو در برابر ظلم شاه نشون بدیم. شرکتی در نزدیکی صفی آباد در خدمت آمریکا بود ما هم تصمیم گرفتیم اونجا رو آتش بزنیم. اسماعیل از همه بی باکتر بود. گفت من میرم! رفت و دفتر شرکت رو به آتش کشید. وقتی نگهبان متوجه شد با اسلحه دنبال اسماعیل و بچه ها کرد. بچه ها هم از ترس به داخل کانال آب پریدند و چند کیلومتری رو توی اون سرما داخل آب شنا کردند. من هم از دور مواظب بودم که خطری بچه ها رو تهدید نکنه.

وقتی آبها از آسیاب افتاد، اسماعیل و بچه ها از آب بیرون اومدند. چون عملیات رو با موفقیت انجام داده بودیم، خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم با بچه ها شوخی کنم. وقتی اسماعیل از آب بیرون اومد من با یه چفیه که داشتم صورتم رو بستم و با یه اسلحه اسباب بازی که توی دستم بود، صِدام رو تغییر دادم و فریاد زدم: ایست دستا بالا! اسماعیل دو زانو روی زمین نشست وقتی نزدیک شدم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و زدم زیر خنده! وقتی بچه ها متوجه ی من شدند اونها هم زدند زیر خنده!

به روایت : عبدالحسین خادم حسینی

 

 

چاپ اعلامیه

در نزدیکی صفی آباد یک مرکز تحقیقات کشاورزی وجود دارد که قبل از انقلاب تعداد زیادی محقق خارجی با کلی تجهیزات و امکانات اونجا مشغول به کار بودند. لای اون همه تجهیزات یک چیزی چشم اسماعیل رو گرفته بود.

یک دستگاه چاپگر که میشد با اون اعلامیه هایی رو که می رسید چاپ و تکثیر کنه. اسماعیل و حسن شاه حسینی با هم قرار گذاشتن که هر جوری هست این دستگاه رو از مرکز تحقیقات خارج کنند. نیمه های شب بود که خودشون رو به مرکز تحقیقات رسوندن. باد هم در حال وزیدن بود. اسماعیل از پنجره وارد اتاق شد. دستگاه رو بلند کرد و کنار پنجره آورد همین که خواست بیرون بیاد حسن به او گفت که اسماعیل خودت رو مخفی کن که نگهبان داره میاد!

حسن می گفت دل تو دلمون نبود و گفتیم دیگه گیر افتادیم. نگهبان داشت نزدیک میشد که باد هوا رو پر از گرد و غبار کرد و نگهبان هم یک نگاه انداخت و دوباره برگشت. به هر ترتیبی که بود چاپگر رو از مرکز تحقیقات خارج کردند و اسماعیل اون رو به خونه آورد.

من خدمت سربازی بودم و چند روزی رو مرخصی گرفتم تا یه سری به خونه بزنم وارد خونه شدم و بعد از عوض کردن لباسهام دیدم که یک چیزی زیر چادر گوشه اتاق بود. با پا تکونش دادم. مادرم گفت عبدالله چیکار میکنی؟ گفتم این چیه دیگه؟ گفت نمیدونم فقط میدونم اسماعیل و دوستاش شب تا صبح باهاش کار میکنند. این دستگاه هم چق چق صدا میده. وقتی اسماعیل رو دیدم پرسیدم که ماجرا چیه؟ توضیح داد که شب اعلامیه ها رو تکثیر می کنیم و صبح هم بچه ها به روستاهای اطراف میبرند.

به روایت : عبدالله برمکی

مستشاران بیگانه

اسماعیل برمکی، حبیب ایسوندی و خیلی های دیگه از جوانهای صفی آباد از همون روزهای ابتدایی مبارزه علیه رژیم شاه مبارزات شون رو شروع کرده بودند. سال ۱۳۵۶ در اوج مبارزات مردم وجود یک شرکت ایرانی آمریکایی به نام نراقی در نزدیکی صفی آباد که در بخش کشاورزی فعالیت میکرد و مدیریت این شرکت ابتدا بصورت مستقیم و بعد غیر مستقیم توسط مستشاران بیگانه اداره می شد عاملی بود تا خشم جوانهای صفی آباد برانگیخته بشه. اونا تصمیم به آتش زدن این شرکت گرفتند تا اینجوری مخالفت خودشون رو اعلام کنند. هر کس مسئولیتی رو به عهده گرفته بود.

طبق معمول همیشه سخت ترین کار به عهده اسماعیل افتاد که قرار بود بره داخل شرکت و دفتر رو به آتش بکشه. مسئولیت من جمع آوری بنزین مورد نظر بود. چون اون موقع بخاطر مبارزات بنزین رو فقط به وسایل نقلیه میدادند من هم یک موتور از دوستم قرض گرفتم و روزی چند بار باک اون رو پر میکردم. به خونه می اومدم و توی حلبی هایی که از قبل آماده کرده بودم تخلیه میکردم تا اینکه بنزین مورد نظر آماده شد. به اسماعیل و بچه ها اطلاع دادم که بنزین آماده است کار بچه ها خیلی سخت بود. شب فرا رسید. ما تصمیم گرفتیم یک بار دیگه اوضاع رو بررسی کنیم موانع زیادی سر راه بچه ها بود. عبور از نگهبان، بعد ماشین گشت پاسگاه که دائما از اون منطقه محافظت میکرد؛ تازه اگر دو تا رو بچه ها پشت سر می گذاشتند، سگهای ولگردی رو که توی منطقه وجود داشتند چکار میکردند که میتونستند با پارس کردن نگهبانان رو مطلع کنند.

ما همه چیز رو به اسماعیل گفتیم. او تصمیمش رو گرفته بود. یکی دیگه از بچه ها هم قرار شد همراهیش کنه. وقتی از نگهبانی گذشتند من به خونه رفتم. حسابی دلنگران بودم. آخه احتمال سوختن خودشون توی آتش انبار شرکت هم وجود داشت. هوا خیلی سرد بود. دم دم های صبح اسماعیل رو دیدم که با لباسهای خیس وارد خونه شد. سراسیمه به سراغش رفتم گفتم چی شد و چیکار کردید؟ او گفت از نگهبانی که رد شدیم دفتر رو به آتش کشیدیم و شیرگاز آبدارخانه رو هم باز گذاشتم برای فرار از دست نیروها مجبور شدیم خودمون رو به داخل کانال آبی که در نزدیکی شرکت بود بیندازیم. آب خیلی سرد بود. چند ساعتی در آب موندیم تا اوضاع آروم بشه! خلاصه به هر طریقی بود تونستیم جان سالم به در ببریم این اقدام بچه ها یه رعب و وحشت عجیبی در مدیریت شرکت به وجود آورد و جرقه ای شد برای فرار مستشاران خارجی و عوامل اونا و تاثیر زیادی در آرامش منطقه داشت.

به روایت : حسن شاهوارپور

 

لانه جاسوسی

توی راهپیمایی بعد از تسخیر لانه جاسوسی من و اسماعیل کنار هم بودیم و شعار میدادیم. بلندگو می گفت: این لانه جاسوسی نابود باید گردد. ما هم شعار رو تکرار می کردیم تا اینکه به نظرم اومد شعاری که اسماعیل داره میده با شعار ما فرق میکنه! یه خورده دقیق تر شدم دیدم اسماعیل در جواب بلندگو میگفت: «این جانه ی لاسوسی نابود باید گردد»

اسماعیل رو صدا زدم و گفتم حواست هست چی میگی؟ این چه شعاریه که میدی؟ چند لحظه ای ساکت موند و بعد زد زیر خنده و متوجه ی شعاری شد که می داد.

به روایت : محمد مقدمیان

 

سهمیه آرد

اسماعیل عضو شورا بود و مشکلات شهر رو پیگیری می کرد. یه روز صبح اول وقت اومد به نانوایی بعد از سلام و احوال پرسی گفت: حاجی دو تا نون میخواستم. در حالی که پدرم دوتا نون گرم روی میز گذاشت گفت آقا اسماعیل عرضی داشتم خدمتتون. اسماعیل گفت: بفرمایید. پدرم گفت حقیقتش رو بخوای آرد ما تموم شده، بعید میدونم تا آخر وقت آرد داشته باشیم. اسماعیل یه لحظه سکوت کرد و گفت: باشه الآن میرم فرمانداری و پیگیر آرد میشم. خدا حافظی کرد و رفت. بابام صدا زد آقا اسماعیل! آقا اسماعیل! نونها رو جا گذاشتی! همون جور که داشت می رفت سرش رو برگردوند و گفت اگر تونستم براتون آرد گیر بیارم از همون آردها نون میبرم اگر گیر نیاوردم من هم مثل بقیه که نون گیرشون نیامده نمیخوام!

چند ساعتی از رفتن اسماعیل نگذشت که من صدا زدم: بابا ماشین آرد!

آره او با یه ماشین پر از آرد برگشت. پدرم هم از همون آردها براش نون تازه پخت کرد و چند تا رو به اسماعیل داد.

به روایت : آقای عرفی زاده

 

دیه

انسان عجیبی بود هیچ وقت نمی تونستیم توی اتفاقاتی که می افتاد پیش بینی کنیم که ممکنه چه کاری انجام بده یه روز یکی باهاش دعوا کرد حالا ماجرای دعوا بماند.

توی اون ماجرا واقعا بی تقصیر بود. اون آقا چند ضربه ی ناجور به سر اسماعیل زد تا جایی که بیهوش روی زمین افتاد. کار به دادگاه کشید و بعد هم به مقداری دیه برای اسماعیل بریدند. اگرچه از او بعید بود و ما اصلا فکرش رو نمی کردیم که پول دیه رو قبول کنه اما اسماعیل پول رو گرفت. بعد از چند روز پیش من اومد و گفت: محمد تو خودت خوب میدونی که پول برای ما نمیمونه! یه مقدار پول داری بهم قرض بدی؟ قول میدم در اولین فرصت بهت پس بدم!

 من هم یه مقداری که داشتم بهش دادم با اینکه خیلی دوست داشتم بدونم که میخواد با اون پول چیکار کنه ولی چیزی نپرسیدم. بعد از چند وقت که گذشت، پول رو پس آورد.

ازش پرسیدم که راستی با پول چیکار کردی؟ گفت: قبل از اون اتفاق که برام افتاد با یه پیرزن آشنا شدم که توی یه روستا زیر کپر زندگی می کرد. با پول دیه و پولی که از تو قرض گرفتم به سر پناه براش درست کردم تا توی سرمای زمستون و گرمای تابستون کمتر اذیت بشه

به روایت : محمد مقدمیان

 

 

کمک به جنگ زده ها

اسماعیل فرد خوش اخلاقی بود. یاد ندارم که تو روی کسی حرفی زده باشه حتی اگه بهش بی احترامی میشد،ساکت میموند. ما سعی می کردیم تو اون شرایط جنگ نیاز جنگ زده ها رو برطرف کنیم به همین خاطر جنگ زده ها رو اولویت بندی کردیم. بعضی از اون خانواده ها وضعیت مالی شون خوب بود و نیازی به وسایل و مواد خوراکی نداشتند.

یه  روز که طبق معمول مشغول تقسیم وسایل و مواد غذایی بودیم یه آقایی خیلی عصبانی جلو اومد و روبروی اسماعیل ایستاد و داد زد : چرا به ما هم از این وسایل نمی دی؟ اسماعیل با همون متانت و وقاری که داشت گفت: ببخشید آقا، ما جنگ زده ها رو اولویت بندی کردیم و شما در ردیف آخر اولویت قرار دارید! اون آقا هم با شنیدن حرف اسماعیل خیلی عصبانی شد و کشیده محکمی به گوشش زد و در مقابل اسماعیل سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.

ما از این که اون آقا با اسماعیل اینجور برخورد کرده خیلی ناراحت شدیم، ولی اسماعیل دوباره کار خودش رو ادامه داد و اصلا چیزی به رو نیاورد. وقتی اسماعیل شهید شد در حالی که زیر تابوتش رو گرفته بودم و اشک توی چشمام خود نمایی میکرد، نگاهم به مردی افتاد که هی خودش رو میزد و گریه میکرد. اره اون همون مردی بود که اسماعیل رو زد.

به روایت : محمود قاسمی

 

یک روز بارونی

زمستون خیلی سردی بود ما لباسهای گرم آن چنانی نداشتیم که بپوشیم. برای روزهای بارونی با کیسه های نایلونی بزرگ شنلهایی درست می کردیم و روی سرمون می گذاشتیم که از خیس شدنمون جلوگیری کنه.

من اسماعیل و حسن برای مستضعفان صفی آباد مواد خوراکی پوشاک و هر چیزی که لازم داشتند در حدی که میتونستیم جمع آوری میکردیم. برای تعمیر خونه هاشون هم به اسماعیل کمک میکردیم آخه او بنایی بلد بود.

یه روز باران شدیدی می اومد. اسماعیل رو دیدم که سراسیمه شنل به سر با عجله داشت می رفت. اون وقت کنجکاو نشدم که کجا و برای چی رفت، چون ما آن قدر صمیمی بودیم که هر کاری انجام میدادیم به هم می گفتیم؛ ولی فکرش رو میکردم که برای به کار خیر رفته باشه.

فردای اون روز فهمیدم که برای تمیز کردن جوی آب جلوی خونه ی مستضعفا رفته که آب وارد خونه هاشون نشه. اسماعیل شهید شد ولی شاید پیرزن پیرمرد و بچه یتیم ها هنوز روزای بارونی منتظرند که بیاد و جوی آب کوچه رو تمیز کنه، اما اونا نمیدونستند که اسماعیل به سفر رفته حالا اونا موندند و روزای بارونی و سرد.

 

کولر آبی

اون وقت ها ازدواج ها بسیار ساده بود. معمولا عروس و داماد فقط مایحتاج اولیه زندگی خودشون رو می خریدند. خبری از اسراف نبود. عروسی اسماعیل آن قدر ساده بود که قابل توصیف نیست. زندگی اش رو توی یه اتاق ساده و بی آلایش که فقط یه دست رختخواب توی اون اتاق بود شروع کرد. چند روز بعد از ازدواجش، او رو به همراه همسرش که دختر عموی من می شد پاگشا دعوت کردیم منزل.

چند روز پیش از این من یه کولر آبی خریده بودم تا بتونیم با اون گرمای خوزستان رو سر کنیم. شب که اسماعیل و همسرش به خونه مون اومدند کولر رو روشن کردم، اسماعیل یه نگاه به من کرد یه نگاه به کولر. با خودم فکر می کردم الان برای خرید این کولر بهم تبریک میگه! اسماعیل با لحن مهربونش گفت محمود! کولر خریدی؟ گفتم: بله! گفت: تو که پنکه داشتی؛ رفتی کولر خریدی؟

میدونی خیلی از مردم همین پنکه رو هم ندارند. شرمندگی تمام وجودم رو گرفت. یه خورده که فکر کردم دیدم راست میگه. آخه همسایه های ما تابستان رو پشت بام یا توی حیاط میخوابند اون وقت من…

به روایت : محمود قاسمی

 

گندم درو

اسماعیل به کارهای خاصی انجام میداد که اون رو از بقیه متمایز میکرد. چهره ی مهربون و دلنشین او که شاید نشأت گرفته از ایمان و پاکی دلش بود رو اصلا نمیشه فراموش کرد.

اسماعیل یه روز به ما گفت: بچه ها من میخوام به جایی برم! هر کس دوست داره میتونه با من بیاد. چند بار ازش پرسیدیم کجا؟ او گفت: فقط بگم اومدنش براتون زحمت داره! ما هم از اونجایی که اسماعیل رو خوب میشناختیم، همگی سوار ماشین شدیم. بعد از بیست دقیقه به یه مزرعه رسیدیم. اسماعیل گفت: بچه ها! کار من اینه! حالا هر کس مایله میتونه با من گندم درو کنه! ازش چیزی نپرسیدیم، ولی همش با خودمون میگفتیم یعنی این زمین مال اسماعیله؟ چرا تا حالا چیزی به ما نگفته بود؟ بعد از این که گندم ها رو درو کردیم دیگه نتونستم کنجکاویم رو مهار کنم. گفتم : بابا دمت گرم خوش مرام! ما که پولی نمیخواستیم! حالا چی میشد بگی که زمین داری؟!

اسماعیل دستش رو روی شانه ام گذاشت و گفت: نور علی! این زمین مال به خانواده ی مستضعفه که اگه درو نمی کردیم، توانایی گرفتن کارگر رو نداشتند و محصول از بین می رفت.

به روایت : نورعلی اسماعیلی

 

 

کارگری

همیشه به فکر ما بود. شاید این خصوصیت باعث میشد که خیلی بهش علاقه مند بشیم. یه روز که من و شهیدان چراغی قاید و شاهوارپور و تعدادی دیگه از بچه های محله در مسجد جمع شده بودیم، اسماعیل اومد پیشمون. بدون هیچ مقدمه ای گفت من میخوام برای تمیز کردن جویهای محله کارگر بگیرم هر کس مایله میتونه این کار رو انجام بده! از اونجایی که اسماعیل رو خیلی قبول داشتیم همگی بدون هیچ شرط و شروطی رفتیم.

از فردای اون روز شروع به کار کردیم. ناگفته نمونه که اسماعیل مدام به ما سر میزد. وقتی در طول کار کردن می اومد همه بچه ها دست از کار میکشیدیم و دورش حلقه میزدیم. او با نگاهی مهربون و یه لبخند روی لبش گفت: چرا وقتی که نیستم آن قدر کار میکنید، ولی وقتی که می یام دست از کار میکشید؟ بعد برای اینکه یه خورده خستگیمون در بیاد می نشست روی زمین و همه می نشستیم دورش و برامون صحبت میکرد. چند هفته طول کشید ولی بالاخره تموم شد. فردای اون روز دور هم جمعمون کرد و مقداری پول به هر کدوممون داد. ما خیلی متعجب به او نگاه میکردیم که این پول ها برای چیه؟ او گفت: هدف من از این کار این بود که پولی دستتون بیاد تا جیبتون خالی نباشه!
به روایت : نورعلی اسماعیلی

 

کمک به همنوع

نگرانی هاش تمومی نداشت! یه شب سرد زمستانی بارون شدیدی می اومد. ما بچه های بسیج همون شب توی صفی آباد گشت شبانه داشتیم. اون وقتها جنگ زده های شهر شوش به صفی آباد اومده و در قسمتی چادر زده بودند. اسماعیل اون شب خیلی بی تاب بود. او با عجله بدون اینکه به کسی چیزی بگه رفت و یه بیل برداشت. اومد بره بیرون یکی از بچه ها ازش پرسید: اسماعیل با این عجله کجا داری میری؟ اسماعیل با صدای مضطرب و نگرانش گفت: دارم میرم پیش چادر نشینها! او پرسید : برای چی؟ اسماعیل جواب داد مگر نمی بینی چه بارونیه! آب الآنه که بره زیر چادرهاشون و همه ی زندگیشون رو خیس کنه! ما هم رفتیم و وقتی رسیدیم، همش در حال کار کردن بود و آب را به سمتی دیگه هدایت میکرد. کار دیگه تموم شده بود و داشتیم بر میگشتیم. گفتیم آقا اسماعیل با اجازه! پرسید کجا؟ گفتیم: کار دیگه تموم شده! میخواستیم بر گردیم .خیلی آروم و مهربون گفت: این بنده خداها مهمون ما هستند. شاید روشون نباشه چیزی از تون درخواست کنند. برید ببینید کاری دارن یا نه؟ اگر داشتند براشون انجام بدیم!

دل نگرانی اسماعیل فقط شامل حال نیازمندها نبود. اون وقتها اکثر قریب به اتفاق جوانهای صفی آباد به جبهه رفته بودند. تعداد پیرمردها و زنها بیشتر از پسرهای جوان بود. وقتی اسماعیل به جبهه نمی رفت و مجبور بود توی پایگاه بمونه اوقات بیکاری می رفت و برای خانواده هایی که سرپرستش به جبهه رفته بود سیلندر گاز میگرفت یا اگر کاری چیزی بود براشون انجام میداد تا کمتر جای خالی عزیزشون رو حس کنند.

به روایت : حسن رضایی

 

 

برادرانم نورعلی و غلامعلی با اسماعیل دوست بودند و او را می شناختند و به خاطر تقوا، ایمان و خلوصی که از او سراغ داشتند اسماعیل را تایید کردند. اسماعیل قصد داشت در عملیات فتح المبین شرکت کند ولی چون تازه ازدواج کرده بود دوستانش به او اجازه نداده بودند که به جبهه برود هرچند خودم هم ازاین قضیه ناراحت بودم علی رغم میل من و منع دوستانش چند روز قبل از عید به جبهه رفته بود که به بچه های رزمنده ای که از شهرک اعزام شده بودند سر بزند و از آنها خبر یا نامه بیاورد. همراه روحانی به اسم آقای احمدی که مسئول تبلیغات شهرک بودند به جبهه رفتند و یک هفته ای را هم آنجا مانده بودند. زمانی که خانواده ام برایم تنقلات و آجیل عید را آورده بودند ازطریق بلندگوهای مسجد اعلام می کردند که به نیروهای رزمنده کمک کنید. هرکس هر چه درتوان داشت کمک می کرد. اسماعیل جبهه بود زمانی که به خانه برگشت کارتنی پر از تنقلات و آجیل که عیدی من بودند را اسماعیل دید گفت اجازه می دهی آنها را برای کمک به رزمندگان به مسجد ببرم؟ من هم موافق بودم. آن کارتن را با تمام محتوا به مسجد برد و تحویل داد.

به روایت : همسر شهید

 

 

اسماعیل یک شب درمسجد نگهبانی می داد وبعد از نگهبانی به خانه می آید، من داخل اتاق خوابیده بودم و در را قفل کرده بودم.کلید همراه اسماعیل نبود در را زده بود و من متوجه نشده بودم، بعد پدرش آمد در را محکم زد و زمانی که در را باز کردم گفت اسماعیل ازساعت ۴ صبح پشت در بوده ولی دلش نیامده محکم در را بزند و دوباره به مسجد برگشته. اسماعیل می گفت: ازدواج نصف دین است و شهادت هم نصف دیگر دین و به شوخی به من می گفت پس دیگرمن دینم را کامل کرده ام می خواهم بروم. اسماعیل در خانه می چرخید به حالت مزاح هی زمزمه می کرد می گفت می خواهم به جبهه  بروم و با این زمزمه ها داشت من را آماده می کرد ولی من اذیت می شدم که این را زمزمه می کرد. تازه ازدواج کرده بودیم و عوض اینکه وسیلۀ تزئینی داخل اتاقمان نصب کند تجهیزات جنگی توی اتاق می آورد و من مخالف کار او نبودم خودم هم با او همکاری می کردم.

به روایت: همسر شهید

پایان قسمت اول

ادامه دارد . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا