
شهیدانه زیست و مظلومانه رفت
روایت هایی از جانباز آسمانی زنده یاد «محمدحسین خونساری»
گردش نوروز
همیشه خاطرات جبهه و جنگش را برایمان تعریف می کرد. عملیات های رمضان، محرم، والفجر مقدماتی، خیبر، بدر، والفجر ۸، کربلای ۴، کربلای ۵، والفجر ۱۰ شرکت کرده بود. از رفقای شهیدش می گفت و از روزگاری که بر او گذشته بود. عید نوروز هم که می شد، ما را برمی داشت و می رفتیم به مناطق جنگی! برنامه هر سال نوروزمان همین بود. توی مناطق عملیاتی هم تا جایی که می توانست برایمان به قول امروزی ها روایتگری می کرد! می گفت و می گفت و انگار که با این خاطرات هنوز داشت زندگی می کرد.
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
روایت های دلنشین
با اینکه سالها از زمان جنگ و جبهه گذشته بود اما خاطراتش را چنان با جزییات و با زبانی شیرین و گویا برایمان تعریف می کرد که گویی این وقایع و خاطرات اکنون درحال رخ دادن است.
هیچ گاه از شنیدن خاطراتش خسته که نمی شدم، بلکه ولع شنیدنم بیشتر هم می شد. البته این یکی از خصلت های نیک اش بود که تمام وقایع و اتفاقات را بسیار زیبا و دلنشین توصیف و توضیح می داد اما شنیدن خاطرات دوران دفاع مقدس از زبان کسی که تمام نوجوانی و جوانی اش را در جبهه گذرانده بود، لطفی خاص داشت.
به روایت : اعظم توکل خواهر زاده زنده یاد خونساری
ساده بود
پدرم همیشه سخت کار می کرد. اما از مال دنیا چیز زیادی نداشت! یعنی دنبالش نمی دوید! حسرتش را نمی خورد. همه تلاشش را می کرد تا ما در آسایش باشیم، اما سادگی را دوست داشت!
در دوران کودکی مان، یک ماشین ژیان داشتیم. با همان ماشین همه جا می بردمان و سعی می کرد بهمان خوش بگذرد. خودش و مادرم و چهار بچه، توی یک ماشین ژیان! حتی مناطق عملیاتی را با همان ماشین می رفتیم! هیچ وقت ندیدم برای دنیا له له بزند و حرص بخورد که چرا مثلا یک ماشین درست و حسابی ندارد.
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
جسور و بی باک
پدرم خیلی شجاع و نترس بود. جسور بود و پرانرژی و در مقابل مشکلات کم نمی آورد. به دل سختی ها می زد و از سختی ها و مشکلات نمی ترسید. می جنگید با همه ی موانعی که سر راه اهدافش بودند و تلاش می کرد تا به اهداف و مقاصدش برسد.
این جسارت و بی پروایی را در مقابل سختی ها به ما هم یاد داده بود. این خصلتش را یادگار از روزهای دفاع مقدس داشت. شجاعت و جسارتی که در میدان های نبرد رفقایش از او سراغ داشتند. همین را آورده بود در زندگی روزمره اش!
به ما هم مدام می گفت که نترسید! حرکت کنید! کم نیاورید!
مثلا وقتی رانندگی یادم می داد، اگر مسیری برایم سخت و مشکل بود، می گفت: «نترس! برو! برو حرکت کن! نذار ترس بهت غلبه کنه!»
اگر شنا یادم می داد، می برد در سخت ترین قسمت رودخانه و می گفت: «من هستم! برو! برو که یاد بگیری! اگه ترسیدی هیچ وقت شنا یاد نمی گیری! اگه اینجا شنا یادگرفتی ، دیگه همه جا می تونی شنا کنی! اگه ترسیدی ، غرق می شی! نباید هیچ وقت بترسی! »
پدرم همیشه می گفت: «هر وقت ترسیدی ، شکست می خوری! همیشه با جسارت و شجاعت بزن به دل کارهات!»
می گفت: «هیچ وقت نگو نمی تونم! اگه گفتی نمی تونم ، دیگه نمی تونی اون کار رو انجام بدی! همیشه بگو: من می تونم! »
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
شاکر
همیشه شاکر بود. چه در سختی ها و چه در آسانی ها! هیچ وقت ندیدم گله و شکایتی روی زبانش جاری شود. دلیلش این بود که در لحظه لحظه ی زندگی اش خدا را شاهد و ناظر بر اعمالش می دید و همه ی بالا و پایین های زندگی را هدیه ی خدا می دانست!
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
بی خیال مال دنیا
دائم الوضو بود و اهل نماز اول وقت! هر وقت سرش را به بالین می گذاشت ، رو به قبله می خوابید. به ما هم می گفت: « بابا! هر وقت می خوابین رو به قبله بخوابید که اگر خدا توی خواب جونمون رو گرفت، رو به قبله باشیم!»
می گفت: « بابا! دنیا و مال دنیا به دردتون نمی خوره! هر کاری می کنید، به فکر آخرتتون باشید! اصل ماجرا، اون طرفه! این دنیا گذشتنیه و به درد هیچ کسی نخورده!»
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
روی پای خودش می ایستاد
معمولاً از کسی انتظاری نداشت که برایش کاری انجام دهد. از ساده ترین تا سخت ترین و پیچیده ترین کارها و مشکلاتی که گاه برایش رقم می خورد. خودش دنبال کارهایش می دوید و کسی را درگیر کارهای خودش نمی کرد!
از طرف دیگر اگر کاری از دستش برمی آمد که برای کسی انجام بدهد، بدون منت و با خوش رویی دنبال می کرد و گره گشایی می کرد.
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
امانت دار
پدرم امانت دار خوبی بود. قریب سی سال نماینده کارفرمایی بود که برایش کار می کرد. یک کارگاه تراشکاری که مالک و کارفرمایش اصلاً دزفول زندگی نمی کرد و همه کارها را سپرده بود به پدرم! حتی همه ی سرمایه کارفرما و حساب و کتاب هایش دست پدرم بود.
گاهی که در زندگی کم و کسری داشتیم، بهش می گفتند: «تو که همه ی سرمایه فلانی دستته! یه مقدار به عنوان قرض بردار و کارت رو راه بنداز و بعد قرضت رو پس بده!» اما پدرم هیچ وقت طی سه دهه این کار را نکرد.
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
خادم
فاطمیه ها مراسم روضه داشتیم و تولد امام حسن مجتبی (ع) هم مراسم ختم صلوات در خانه برگزار می کردیم. پدرم همه ی کارها و دوندگی ها و خادمی ها را خودش می کرد. از پذیرایی بگیر تا شستن استکان ها و . . .
وقتی می گفتیم شما بانی هستی! کنار مهمان ها باش و ما خودمان کارها را انجام می دهیم ، قبول نمی کرد! می گفت:«اگه ثوابی باشه توی همین نوکری ها و خادمی هاست! توی همین استکان شستن ها و کفش جفت کردن ها و جارو زدن هاست »
می گفت: «بانی نباید بگه من دیگه روضه گرفتم! بعدش دست به سینه بشینه و بقیه کارها رو بکنن! »
پدرم اینگونه بخشی از نوکری اش را به اهل بیت ، انجام می داد و حالش با این مدل نوکری ها خوش بود.
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
برای خدا رفتم
بارها به او می گفتند: این همه سال جبهه بودی! برو دنبال سابقه ات! برو یه وامی بگیر! یه امتیازی بگیر! یه تسهیلاتی .. یه چیزی! آرام لبخند می زد و می گفت: «من برای خدا رفتم! توقعی ندارم»
حتی این اواخر هم دنبال جانبازی اش رفت، خیلی هم دوندگی کرد، اما نتیجه ای نداشت! با این وجود دلگیر نبود و گله نداشت! می گفت: «من برا خدا رفتم و خدا هم مزد منو میده! من از این دنیا چیزی نمی خوام!»
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
افسوس
بارها و بارها روایت های زخمی و جانباز شدنش و روایت رشادت و شجاعت یاران شهیدش را چون عطر به جان و دلم می ریخت. همیشه می گفتم: « دایی دلم می خواهد فرصتی فراهم شود و تمام خاطرات جبهه ات را از ابتدا و با تمام جزییات تعریف کنی و من همه را بنویسم.» و او هم که این شوق و ذوق را در من می دید، با لبخندی بر لب و چشمانی پر از شادی، همراهی و تاییدم می کرد. اما هزاران حسرت و افسوس که زمانه امان نداد تا مجالی فراهم گردد برای عمل به آنچه که در دل داشتم…
به روایت : اعظم توکل خواهر زاده زنده یاد خونساری
جلسه قرآن
عاشق جلسه قرآن بود. با رفقای رزمنده اش دوشنبه شب ها جلسه قرآنی داشتند که همیشه پیگیرش بود. جمع دوستانشان هر دو شنبه شب ، منزل یکیشان جمع می شدند و قرآن می خواندند و همدیگر را می دیدند. شیفته چنین جمع هایی بود.
حتی ختم صلوات خانگی هم راه انداخته بود و ذوق می کرد وقتی همه خانواده دور هم جمع می شدند!
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
صبورانه
فوت برادر کوچترمان مصیبت سنگینی بود. برادرم محسن ۲۱ ساله و دانشجو بود که در اثر سانحه ی برق گرفتگی ، آسمانی شد. مصیبت برای همه مان سنگین بود. داغ جوان برای پدر شاید از همه سنگین تر بود؛ اما صبورترین در این مصیبت پدرم بود. او بود که به همه مان دلداری می داد، با اینکه داغدارتر از همه مان بود! آمد و گفت: «برادرتان رفت پیش مادرم!» مادرش را در هشت سالگی از دست داده بود.
پسری را که با آن همه سختی، با هزاران آرزو بزرگ کرده بود، از دست داد، اما باز همه گله مند نبود. همان شب فوت برادرم، به خدا پناه برد و شب را توی مسجد خوابید! هم صبوری کرد و هم ما را به ساحل آرامش هدایت می کرد، با اینکه می دانستیم از درون وجودش شعله ور است!
بی تابی که می کردیم، می گفت: « آروم باشید! صلاح خدا توی این بوده که برادرتون پیش ما نباشه! راضی باشین به رضای خدا! »
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
زنده یاد محمدحسین خونساری به همراه فرزند آسمانی اش محسن در سفر کربلا
کربلا
عاشق اهل بیت بود و عاشق زیارت! خصوصاً کربلا! شیفته کربلا بود. اولین سالی که رفت کربلا، سال ۱۳۸۲ بود. با مادرم و تعدادی از آشنایان از مسیر کوه و کمر رفته بودند نجف و کربلا.
بعدها که قدری اوضاع کربلا بهتر شده بود، این شیفتگی او هم بیشتر شد. ژیان را فروخته بودیم و حالا یک پیکان داشتیم. پیکان را می برد سر مرز می گذاشت و می رفت! هنوز مثل امروز پارکینگ توی مرزها نبود. تازه مسیر کربلا رفتن راه افتاده بود و او از همان سالها پایه ثابت زیارت رفتن بود.
خودش می رفت و دست هر کس را هم که می توانست می گرفت و با خودش می برد تا جایی که رسیده بود به جایی که دو اتوبوس آدم را به همراه یکی از رفقایش می برد کربلا و می آورد. تمام هماهنگی ها و بدو بدوها را انجام می داد، اما از کسی پولی نمی گرفت! می گفت پول نمی خوام بگیرم از کسی. ثوابش برای روح مادرم! چون مادرش را با اینکه در ۸ سالگی از دست داده بود، اما خیلی دوستش داشت و برایش مدام خیرات می کرد.
به روایت : دختر زنده یاد خونساری
مظلومانه رفت
باوجود تمام حسرتی که در دل دارم به دایی عزیز و رزمنده ام قول داده ام که مهرش را تا ابد در دلم زنده نگه دارم و همیشه و همه جا از خوبی های فراوان و دست به خیر بودن هایش بگویم. بگویم و بنویسم که باوجود ۵٪ جانبازی و ۶۲ ماه خدمت بی ریا در جبهه ها، گمنام و مظلوم زندگی کرد و گمنام و بی صدا، بدون داشتن حتی مراسم تشییع و ختمی، پشت پا به دنیا زد و به یاران شهیدش پیوست تا ستاره ای همیشه درخشان در آسمان بهشتیان باشد.
به روایت : اعظم توکل خواهر زاده زنده یاد خونساری
پایین پای زوار
او از ابتدای جنگ در عملیاتهای مختلف حضور فعال و مستمر داشت. عاشق کربلا و زیارت امام حسین(ع) بود و در پیاده روی های اربعین علمدار بود و در نهایت سادگی روی خاک ها پایین پای زوار میخوابید. هر ساله در پیاده روی اربعین حضور داشت و یک کاروان از زوار همراه خود میبرد. نمازش همیشه به جماعت بود . خون گرم و با تقوا و خنده رو و عاشق شیفته امام زمان عج و روضه سید شهدا .
او آرامش را در گمنامی دید و در نهایت در اوج غربت و گمنامی با تمامی دردها و رنج های جانبازی اش خداحافظی کرد و به آسایش رسید. آسایشی ابدی ، آسایشی از جنس آسایشی که شهدا به آن می رسند.
به روایت: همرزمان زنده یاد خونساری
زنده یاد محمدحسین خونساری از رزمندگان و پیشکسوتان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس متولد ۱۳۴۲ در مورخ ۷ اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۰ در ماه مبارک رمضان و در شب میلاد امام حسن مجتبی ، دارفانی را وداع گفت و به همرزمان شهیدش پیوست. مزار مطهر ایشان در قطعه ۱ آرامستان بهشت علی دزفول قرار دارد.









