خاطره شهدا

تماشای وصال

روایت شهادت محمود سوداگر از زبان برادرش سردار حاج احمد سوداگر

خیلی با هم انس و الفت داشتیم. هم برادر بودیم و هم همرزم و همسنگر. حتی همزمان در یک روز ازدواج کردیم. محمود، جانشین اطلاعات عملیات لشکر ۷ ولیعصر(عج) بود و من مسئول اطلاعات قرارگاه. دوست نداشت کسی احساس کند دارد از موقعیتی که من دارم ، بهره ای می برد. به همین دلیل توی منطقه که بودیم زیاد به من سر نمی زد. بارها می شد که از این سرنزدن هایش شکایت می کردم و او آرام و متین پاسخ می داد:« اینطوری بهتره»

مرخصی هایمان هم با هم نبود و لذا توی شهر هم نمی دیدمش.

 گاهی که در کار شناسایی گیر می افتادم ، به دادم می رسید. شناسایی هایش حرف نداشت. ترس و اضطراب توی وجودش نبود.

در عملیات کربلای ۵ ، مدت ها می شد که از او خبری نداشتم.  فاصله نیروها از هم بسیار کمتر از سایر عملیات ها بود. بطوری که با چشم خط مقدم دیده می شد و مقرهای فرماندهی هم معلوم بود. فاصله بین قرارگاه لشکر و قرارگاه سپاه چند دقیقه ای بیشتر نبود.

 رفته بودم ساحل اروند تا به خواسته­ آقامحسن، جنوب رودخانه را هم شناسائی و به دنبال معبر بگردم. حدود ساعت ۴ عصر بود که رسیدم قرارگاه. اولین نفری که به من رسید گفت: «محمود کارِت داشت». تعجب کردم. محمود مدت ها بود سراغی از من نگرفته بود. تعجب و پس از آن نگرانی من زمانی بیشتر شد که شنیدم محمود چهار پنج بار آمده و سراغ مرا گرفته است. از هر کس هم می پرسیدم چکار داشت؟ جر پاسخ «نمی دانم» نمی شنیدم.

این رفتار محمود سابقه نداشت. با خودم گفتم حتماً اتفاق مهمی افتاده است. لحظات برایم به کندی و با اضطراب سپری می شد.

موتور سواری دیدم که از دور به سمتم می آید . نزدیک تر رسید. محمود بود. با یک چفیه پیچیده شده دور سرش ویک عینک بزرگ موتور سواری. یک کلاه آهنی عراقی هم گذاشته بود روی سرش.

کنارم ترمز کرد و عینکش را برداشت و لبخند زنان سلام کرد. سر و صورتش پر از گرد و غبار بود. جواب سلامش را دادم و بلافاصله گفتم :

– محمود! چه اتفاقی افتاده؟

– مگه اتفاقی باید بیفته؟

– آخه کی سراغ ما رو گرفتی که این دومیش باشه؟

– حالا دیگه

– حرف بزن ، برا نیروها اتفاقی افتاده؟

– نه . .

و من پی درپی می پرسیدم : کسی شهید شده؟ برا خانواده اتفاقی افتاده ؟ مرخصی می خوای بری ؟ کسی نامه ای آورده ؟

و محمود با همان قیافه خندانش در برابر تمام سوالاتم می گفت: «نه»

گفتم : پس چته امروز این همه اومدی و رفتی؟ 

–  هیچی . . .  اومدم فقط ببینمت.

– عجب ، یادت اومده برادری داری؟

– همینه که هست.

– جون داداش بگو ببینم چی شده؟ چرا لفتش می دی؟

والله باالله هیچی نشده . دلم می خواست بیام ببینمت و برم. همین. دلتنگت بودم می خواستم بیام ببینمت. هواتوکرده بودم.

من متعجب محمود را نگاه می کردم.

از موتور پیاده هم نشد. دستش را دراز کرد و گفت : کاری نداری؟ من برم .

– راستی راستی می خوای بری؟

– آره ، تا دیر نشده باید برم.

– کجا؟

– گفتم که . .  کار دارم. باید برم

– چه اومدنی ؟ . .  چه رفتنی . . .؟

– اینه دیگه. اگه ناراحتی برگردم؟

– تو که خودت داری برمی گردی؟

و او راهش را گرفت و رفت. چشم از موتورش بر نمی داشتم. سرم پر بود از علامت سوال. لبخندش ، قد و قامتش ، انگار این بار برایم متفاوت بود.

از دور دیدمش که رسید به مقر خودشان. موتور را کناری گذاشت و قدم برداشت به سمت سنگر. هنوز داشتم نگاهش می کردم . خم شد . فکر کنم خواست بند پوتین هایش را باز کند.

ناگهان انفجار گلوله ای در چند قدمی محمود تصویر را برایم پر کرد از گرد و غبار .

تمام سوالات توی ذهنم را همان دم پاسخ گرفتم. نیاز نبود کسی به من خبر بدهد که محمود سالم است یا زخمی و یا . . .

جواب را خودم می دانستم.

هنوز تصویر لبخندهای چند دقیقه پیش محمود پیش چشمانم رژه می رفت.

 

راوی : شهید حاج احمد سوداگر 

بازنویسی : الف دزفول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا