خاطره شهدا

شهیدی خاص، شهادتی ویژه

به بهانه معرفی شهید محمدهادی موجودی

بالانویس :

در ایام پرشور سالروز پیروزی انقلاب اسلامی یاد عموی شهیدم افتادم. خاطره هایی که از عموی شهیدم دارند مثل عمرش خیلی کوتاه است، اما تو دل برو و زیبا

۱۷ سال بیشتر ندارد که شهید می شود. شهادتش خیلی خیلی خاص است. بعد پیروزی انقلاب و قبل از شروع جنگ. تنها شهیدی است که بین این دو اتفاق بزرگ ، در دزفول دل به پرواز سپرده است و همین خاص بودن باعث شده است خیلی ها شهادتش را بیاد داشته باشند.

  

یونسکو ( خانه معلم امروز)، زندانی است که خیلی از بازماندگان رژیم پهلوی در آن محبوس هستند. محمدهادی که در دوره انقلاب فعالیت های زیادی داشته است، الان هم کنار همرزمانش در یونسکو مشغول نگهبانی است.

اینکه چه شد که چنین شد را کسی نفهمید ولی گفتند، تیری از اسلحه خودش شلیک شد و خورد توی سرش و رفت به همانجا که باید می رفت.

  

برادر شهید:

در اوج روزهای انقلاب بود که یک روز در حالی که کل سر و صورت و بدنش کبود شده بود، آمد خانه. هر چه گفتیم چه شده، حرفی نزد. بعدها فهمیدیم که وقتی برای پخش اعلامیه و کارهای مبارزاتی رفته است سردشت، از مامورین شاه کتک مفصلی خورده است. بعد هم جسم نیمه جانش را انداخته اند کنار جاده و رفته اند . . .

 

پدرشهید:

سه روز قبل از شهادتش برای مراسم آیت الله طالقانی داشت می رفت تهران. سرش را کنار گوشم آورد و گفت : دعا کن من شهید شوم.

 

برادر شهید :

وقتی رفتم تا پیکرش را ببینم ، ملافه را تا نصفه صورتش کنار زدند. نگذاشتند کل صورتش را ببینم. حتما سرش . . . .

 

  پسرعموی شهید:

روز تشییع جنازه اش انگار کل شهر خبردار شده بودند. جمعیت موج می زد. آنقدر جمعیت آمده بود که پدرشهید را گذاشتم روی دوشم تا از بین مردم رد کنم و ببرمش غسالخانه .

 

برادر شهید:

برای مجلس ختمش، همه متعجب بودیم. مینی بوس مینی بوس آدم می آمد که هیچکدام را نمی شناختیم. خیلی هاشان گریه می کردند، ناجور. و در پاسخ ما که شما از کجا هادی را می شناختید ؟ می گفتند: شما نمی دانید او که بود.

 

برادر شهید:

فردای تشییع جنازه رفته بودیم سر مزار. قبر کن نشسته بود گریه می کرد. پرسیدم : شما چرا گریه می کنی؟

گفت: دیروز که پیکر این جوان را در لحد گذاشتم، تا سرپهلویش کردم، دیدم انگار دو دست او را از من گرفتند و دیگر در لحد چیزی ندیدم. او حتما آدم بزرگی بوده است.

 

 برادر زاده شهید:

پدرم هنوز که هنوز است می گوید: بخدا نمی دانم هادی که بود. همه او را می شناسند. چند سال پیش که رفته بوده معاینه چشم، دکتر از او می پرسد : چه نسبتی با شهیدهادی داری؟ می گوید برادرش هستم و دکتر تمام کارهایش را به سرعت انجام می دهد و پدرم هاج و واج می ماند که این دکتر که بود و از کجا رفیق هادی درآمد.

 

برادر زاده شهید:

سال ۷۶ دوره تکمیلی بسیج بودم توی پادگان قدس. چند سردار آمده بودند بازدید. از تهران و اهواز. یکیشان به من اشاره کرد و از من درمورد دوره سوال پرسید. آخرش که اسمم را پرسید، گفت : چه نسبتی با شهید هادی داری. گفتم عمویم است و وقتی گفتم سردار! شما از کجا او را می شناسی؟ فقط لبخند تحویلم داد.

توی خدمت سربازی هم هرکس اتیکت لباسم را می خواند از هادی می پرسید.

 

 و اکنون یک تقاضا:

ما که نفهمیدیم این عمویمان با آن سن کمش که بودو چه کرد که این چنین در نهایت گمنامی همه او را می شناسند. اگر شما از عموی شهیدم و از آن روزها و خاطرات چیزهایی می دانید ،تقاضا می کنم برایم بفرستید تا هم بدانم. هم بگذارم توی وبلاگ بقیه بخوانند.

 

شهید محمدهادی موجودی، در ۳۱ شهریور سال ۵۸ در محل یونسکو دزفول به شهادت رسیده و پیکر پاک و مطهرش در قطعه ۱ گلزار شهدای شهیدآباد دزفول ( قطعه شهدای انقلاب) زیارتگاه عاشقان است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا