خاطره شهدا
موضوعات داغ

انگشت جوهری خونین

روایت شهادت بانو طیبه رضاحاج ابراهیم همزمان با روز انتخابات سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری

بالانویس:

دوران طلائی دفاع مقدس دزفول سرشار است از حماسه ها و حقایق و البته مظلومیت های روایت نشده ، روایت هایی که هر کدام می تواند بیدار کننده ی دل ها باشد و راهنمای مسیر حرکت به سمت مقصد و مقصود. خصوصا حماسه آفرینی ها و روایت های قریب به ۴۰۰ بانوی شهید مظلوم دزفول که کمتر به آنان پرداخته شده است. روایتی که در ادامه می بینید ، روایت بانویی است که در مسیر ادای تکلیف ، به شهادت می رسد. شاید از او کمتر شنیده باشید یا حتی تا کنون اصلاً نامش را هم نشنیده باشید. روایت «انگشت جوهری خونین»تقدیم به شما .  

انگشت جوهری خونین

روایت شهادت بانو طیبه رضاحاج ابراهیم همزمان با روز انتخابات سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری

پرده اول:

ساعت نزدیک به ۱۰ صبح بود. از اول صبح موج حضور مردم برای شرکت در سومین انتخابات ریاست جمهوری آغاز شده بود و کماکان ادامه داشت. دوره ریاست جمهوری شهید رجایی به یک ماه نرسیده با شهادتش به پایان رسیده بود و حالا صف مردمی که برای انداختن رأی خود به صندوق، برای انتخاب رئیس جمهور جدید آمده بودند، همچنان طولانی بود.

حضرت امام ، بارها اعلام کرده بود که رأی دادن و پای صندوق رأی آمدن یک تکلیف شرعی است و ملت نباید از آن غافل شوند. زن و مرد مسلمان ایرانی در هر کجا که باشند اصلح را انتخاب و رأی بدهند .

مردم مقاوم و شهید پرور دزفول یک سال بود که زیر موشک های ۱۲ متری و توپخانه و راکت هواپیماهای دشمن ، شهر را ترک نکرده و همچنان به همراه خانواده های خود در شهر حضور داشتند و تا آن روز شهدای بسیاری را در جبهه های نبرد و در زیر موشکباران های رژیم بعثی تقدیم کرده بودند.

آن روز مردم دزفول در اثبات ولایت مداری خود ، دسته دسته پای صندوق های رأی حاضر می شدند و رأی خود را به صندوق می ریختند و از طرفی رژیم بعث عراق برای اینکه به خیال خام خود جلوشرکت مردم در انتخابات را بگیرد، شهر را زیر بارش گلوله های توپ خود گرفته بود.

 

پرده دوم:

در مسجد نجفیه دزفول،  دو صف طولانی از خواهران و برادران تشکیل شده بود.  همه آمده بودند. از زن و مرد تا پیر و جوان و هر کدام شناسنامه به دست منتظر بودند تا نوبتشان شود و برگ رای خود را دریافت و به صندوق بریزند. انتهای صف دیده نمی شد. از درب شبستان مسجد تا در ورودی مسجد صف مردم دیده می شد.

صف به کُندی حرکت می کرد و مردم نیز مشتاقانه تا نفر جلویی شان یک گام برمی داشت، به سرعت جایش را پر می کردند.

در انتهای صف خواهران، بانویی ایستاده بود که خیلی مانده بود تا نوبتش شود. به شدت عجله داشت و البته شور و شوق. کمترین فاصله ای که خالی می شد، صدایش را بلند می کرد و می گفت: «خواهر برو جلو! . . .  مادر! جلوت خالی شده! چند قدم برو جلوتر! »

یکی از بچه های کادر اجرایی که شور و علاقه و البته عجله اش را دید، نزدیکش رفت و بهش گفت: «خواهر! تا نوبتت بشه قدری طول می کشه! اگر کاری داری برو انجام بده و ظهر بیا رای بده که خلوت تره! »

آن خواهر در پاسخش گفت: «نه! من تا رأی ندم نمی رم! می مونم تا نوبتم بشه! تازه الانم خیلی دیر شده! باید زودتر از این میومدم! »

 علت عجله اش را نمی دانستیم. روی پاهایش بند نمی شد. مرتب تعداد خواهرانی را که توی صف و جلوتر از او بودند، شمارش می کرد. التهاب و اضطراب خاصی توی چهره اش بود و مدام تکرار می کرد: «خواهر برو جلوتر! »

 

پرده سوم:

بالاخره نوبتش شد. سلام گرمی کرد و خسته نباشید گفت و دعا پشت دعا برای انقلاب و امام و بچه هایی که برای رای گیری زحمت می کشیدند. شناسنامه اش را از زیر چادرش آورد بیرون و گذاشت روی میز. یکی از مردها شناسنامه اش را برداشت و باز کرد. مشتاق بود نامش را بداند. کنجکاوی آن مرد بیشتر بر می گشت به همان شور و اشتیاق و البته عجله داشتن و التهابی که آن بانو داشت.  شروع کرد به ثبت مشخصات زن در ته برگ تعرفه رأی : «طیبه رضا حاج ابراهیم» ، متولد ۱۳۳۰ ، دزفول .

استامپ را گذاشت جلوی زن و گفت: خواهر! لطفا انگشتتون رو بزنید توی جوهر و بزنید اینجا!

انگشتش را زد توی استامپ و محکم چسباند روی برگ رأی. انگار نفس راحتی کشیده باشد، لبخند نشست روی لبهایش! برگ تعرفه اش را گرفت و رفت سمت صندوق.

 

پرده چهارم:

بین زن ها با یکی سلام و احوال پرسی کرد. معلوم بود می شناسدش. برگ رأی را داد به او و گفت: «برام بنویس!»

زن پرسید: «کی رو بنویسم؟»

پاسخ داد: «آقا سید رو بنویس! سید علی رو! یار امام رو! آقا خامنه ای رو بنویس! آقا خامنه رو که امام خمینی بزرگش کرده! اونی که راه شهید رجایی رو میره! برام بنویس آقا خامنه ای! »

آن زن برگ تعرفه را از دست طیبه خانم گرفت و نوشت و داد دستش! او هم با لبخند و بسم الله و صلوات برگه را انداخت توی صندوق. شور و شوق در چهره اش به وضوح مشخص بود. انگار مهم ترین کار عالم را کرده باشد و سنگین ترین بار عالم از روی دوشش سبک شده باشد ، آمد سمت بر و بچه های مسئول صندوق و صدایش را به تشکر بلند کرد: «دستتون درد نکنه! خسته نباشید! عاقبت بخیر باشید ان شالله! خداحفظتون کنه!»

او همینطور که زیر لبش صلوات می فرستاد ، از مسجد رفت بیرون!

پرده پنجم:

با خودش می گفت: «حالا بچه ها دیگه بیدار شدن  و گرسنه ان». باید می رفت خانه و بهشان می رسید. قدری خرید کرد و توی علاگه اش گذاشت و راه افتاد به سمت خانه! قدری مضطرب بود که حالا نکند بچه ها بیدار شده باشند و با نبودن او آشفته شوند. قدم هایش را روی پیاده رو خیابان طالقانی و روبروی مسجد نجفیه قدری تندتر کرد که ناگهان صدای انفجار گلوله ی توپی فضا را پر کرد و دود خاک و بوی باروت همه جا را گرفت.

صف رای گیری به هم ریخت و مردم آمدند تا ببینند این بار صدام لعنتی کدام خانواده را عزادار کرده است.

 

 

پرده ششم

کنج خیابان و روی پیاده رو تکه پاره های پیکر زنی پراکنده افتاده بود. علاگه ای سوخته یک طرف و شناسنامه ای خونین و نیم سوخته طرف دیگر. کمتر کسی جرأت می کند برای جمع کردن پاره پاره های پیکر پا پیش بگذارد.

این بار هم «خاله بسیجی» پاپیش گذاشت. همان شیرزنی که بعدها شد مادر شهید «عبدالرضا نصیرباغبان». همان شیرزنی که توی خانه اش برای بسیجی ها غذا می پخت و هشت سال جنگ، پایش را از دزفول بیرون نگذاشت و خیلی از پاسدارها و بسیجی ها و حتی رزمندگان شهرهای دیگر او را می شناختند.

خانه شان با محل حادثه فاصله ای نداشت. او خودش را به محل انفجار گلوله توپ رساند و شروع کرد به جمع کردن بخش هایی از پیکرآن بانوی شهید که متلاشی شده بود.

نهایتا پیکر شهید و قطعات جداشده از پیکرش را گذاشتند عقب وانت و بردند به سمت بیمارستان افشار. آنچه توی چشم می آمد ، دست و انگشتان خونین و خاک آلودش بود و انگشتی که هنوز جوهر آبی روی آن نمایان بود.

 

پرده هفتم:

وانت داشت می رفت و داغ می پاشید روی آنانکه تصویر را از نزدیک دیده بودند. آن علاگه و شناسنامه ی سوخته را. آن تکه پاره های مقدس را و آن انگشت جوهری را.

حالا بچه های شعبه ی رأی گیری که تمام تصاویر را دیده بودند لابد به رمز و راز عجله و بی تابی آن بانو پی برده بودند. از راز تعجیلش برای لبیک به فرمان امام و از اَسرار شور و شوقش پس از ادای تکلیف ، آنگاه که رأی را به صندوق انداخت. انگار از تقدیری که برایش نوشته بودند باخبر بود و مشتاقانه برای رسیدن به آن عجله می کرد.

صدایش توی گوش بچه های شعبه پیچیده بود: « من تا رأی ندم نمی رم! می مونم تا نوبتم بشه! تازه الانم خیلی دیر شده! باید زودتر از این میومدم! »

آن زنی که برایش برگ رأی را نوشته بود هم داشت نگاه می کرد و اشک می ریخت. هنوز حرارت لبخندهای طیبه خانم در وجودش گرما می ریخت. هنوز صدای پر از سادگی و صداقتش را می شنید که چند دقیقه پیش داشت به او می گفت: ««آقا سید رو بنویس! سید علی رو! یار امام رو! آقا خامنه ای رو بنویس! آقا خامنه رو که امام خمینی بزرگش کرده! اونی که راه شهید رجایی رو میره! برام بنویس آقا خامنه ای! »

 

 

پرده هشتم:

صف های رأی گیری بدون هیچ ترس و واهمه ای از حملات مجدد دشمن بعثی تشکیل شد. مردم نیز مشتاقانه تا نفر جلویی شان یک گام برمی داشت، به سرعت جایش را پر می کردند. همه چیز برگشت به حالت قبل، مسجد، شعبه رای گیری ، خیابان، پیاده رو ، بازار. همه چیز  الا خانه ی آن بانوی شهید. خانه ای که دیگر هیچ وقت به حال و روز قبلی اش بر نمی گشت. خانه ای که دیگر مادر نداشت و بچه هایی که برای همیشه بی مادر شده بودند.

 

شهید طیبه رضاحاج ابراهیم متولد ۱۳۳۰ در مورخ ۱۰ مهرماه ۱۳۶۰، همزمان با روز انتخابات سومین دوره ریاست جمهوری ، لحظاتی پس از شرکت در انتخابات در اثر ترکش های توپ مزدوران بعثی عراق به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

با تشکر از : حاج ناصر فرهودی و حاج غلامحسن سخاوت

 

پانویس :

برخی از راویان اشاره داشتند که شعبه اخذ رای در محل «مقاومت ملی» بوده. قبل از انقلاب یک نهاد مردمی به نام مقاومت ملی یا چیزی شبیه این عنوان وجود داشته که ساختمان آن بعد ها در اختیار بسیج قرار گرفت. این ساختمان حوالی مسجد نجفیه دزفول قرار داشته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا